قسمت اول داستان
چرخ های هواپیما روی باند فرودگاه کشیده شد و پرواز(
ایران ایر) ایران به مقصد سئول به سلامت به زمین نشست.مسافران با خوشحالی از
هواپیما پایین امدند....شبنم هم خوشحال تر از بقیه و البته با کمی اضطراب و دلهره
از پله های هواپیما پایین امد...به اسمان شهر سئول نگاهی انداخت و خدا رو شکر کرد
که به سلامت به سئول رسیده است....ساکش کمی سنگین بود اما شور و اشتیاقی که داشت
سبب میشد چیزی از سنگینی ساک احساس نکنه...بیرون محوطه ی فرودگاه تاکسی های مخصوص
فرودگاه ایستاده بودند و مسافران رو به هتل های مختلف میبردند...شبنم هم مانند
بقیه ی مسافران سوار ماشین شد و ادرس هتلی که میخواست در اون اقامت کند به راننده
نشان داد و به زبان کره ای از او خواهش کرد او را به مقصد ش برساند. راننده هم با
خوشرویی پذیرفت و به راه افتاد.مدتی طول کشی تا به مقصد رسید...به راننده کرایه داد و تشکر کرد و
پیاده شد...به ساختمان بلند هتل نگاهی انداخت....این همان هتلی بود که چند سال پیش
با پدر و مادرش چند شب و چند روز را در ان اقامت داشتند.ساکش رو روی زمین کشید و
صدای چرخ های ساک در فضای سالن هتل پیچید...شبنم به سمت مهماندار هتل رفت و
مهماندار که میدانست او یک شخص خارجی است به گرمی از او استقبال کرد و کلید اتاق
شماره ی 145 رو به اون داد و اون رو همراهی کرد تا اتاقش رو به اون نشون بده...شبنم
وارد اتاقش شد لباسش رو عوض کرد و حمام کرد ...ولی حس میکرد خیلی گرسنه است با
تلفن از قسمت پذیرایی هتل غذا سفارش داد و منتظر ماند تا براش بیارند...وقتی غذا
رو خورد حس کرد نیرو گرفته روی تخت دراز کشید و خاطرات چند سال پیش که با پدر و
مادرش به کره اومده بود رو در ذهنش مرور کرد ...ولی اون نتونسته بود گروه های
خوانندگی مورد علاقش مثل گروه *اس ان اس دی*و*دابل اس فایو او وان*رو ببینه...ودست
از پا دراز تر به ایران برگشته بود...پیدا کردن خوانندها کار چندان اسانی نبود ولی
اون بیشتر برای تحصیل به کره اومده بود پس باید ذهنش رو مشغول و درگیر درس و
دانشگاه میکرد و در کنار اون به دنبال خوانندگان مورد علاقه اش هم میگشت...دوست
داشت داخل شهر گشتی بزنه.از هتل بیرون اومد و داخل خیابان های شهر شروع به قدم زدن
کرد....با خودش فکر میکرد که سئول نسبت به چند سال پیش پیشرفته تر شده ....همینطور که راه می رفت به در و دیوار و ادم
ها نگاه میکرد تا شاید ردی یا اثری از کسانی که میخواست انها رو ملاقات کنه به
چشمش بخوره که ناگهان یک عکس گروهی از دابل اس دید که روی برد خیابان نصب شده بود
و تبلیغ یکی از کنسرت های انها رو کرده بود تا چشمش به عکس افتاد قلبش شروع به
تپیدن کرد...یعنی اون میتونست بعد از 5 سال انتظار گروه مورد علاقه اش رو از نزدیک
ببینه؟؟؟یعنی میتونست اونا رو از نزدیک ببینه؟؟؟!!!!با دقت نگاهی به عکس انداخت و
محل اجرای گروه و ساعتش رو با زحمت خوند و باسرعت به سمت هتل برگشت تا برای رفتن
به محل اجرا اماده بشه.ساعت 5 عصر حمام میکنه و یکی از لباس های ساده اش رو میپوشه
وبا گرفتن یک تاکسی خودشو به محل اجرا می رسونه...وقتی به اونجا رسید با سرعت به
داخل رفت پول بلیط رو پرداخت کرد و مانند بقیه روی یکی از صندلی ها نشست...دل توی
دلش نبود تا برنامه شروع بشه و گروه مورد علاقه اش رو ببینه...تا اینکه اعضای گروه
همراه با جیغ تماشاچیان وارد صحنه شدند...موزیک داخل سالن با صدای بلندی پخش شد و گروه با رقص هماهنگ وخواندن
شروع به اجرای برنامه کردند...همه برای اونها جیغ میکشیدند و شبنم که شوکه شده بود
به دقت به کار های اونها نگاه میکرد...ناگهان متوجه شد که به جای 5 نفر صدای 4 نفر
رو میشنود از روی صداهاشون اسمشون رو هم در دلش میگفت...ولی صدای هیونگ جون
نبود...!چرا؟!چرا هیونگ جون در این برنامه حضور نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ ساعت 2:48 توسط مروارید
|