قسمت سی ام داستان

سلام به همه ی دوستان گرامی ...

امروز با پارت آخر داستان اومدم....هیـــــــــــ...بلاخره تموم شد داستان ... !!! از این به بعد سرمو با خیال راحت روی متکا میگذارم...

فقط یه خواهش خیلی خیلی بزرگ ... <<لطفا این قسمت خودتون رو خیلی خیلی کنترل کنین>>

منم تا دو - سه روز نیستم ... میرم مسافرت ... !!!

خب دیگه معطلتون نمیکنم ... بفرمایین قسمت اخر رو بخونین ... توی مدارس هم دوستای صمیمی نتیم رو برای اپ ها خبر میکنم و باید بگم که توی مدارس فقط روزای 4 یا 5 شنبه وبلاگم به روز میشه ... !!!

:...:خب این شما و اینم پارت اخر داستان:...:



ادامه نوشته

قسمت بیست و نهم داستان

سلام به  همه ی دوستای نازنینم ... !

بنا به درخواست های دوستان و رابطه ای که ثمین شرح داده بود (هه هه ) امروز هم با پارت جدید اومدم...!!!

تقریبا زیاده پس حسابی برین توی حس !!!

و باید به اطلاعتون برسونم که تا فردا ز دست داستان خلاص خواهید شد !!!  

راستی فاطیـــــــ تو کجایی ؟؟؟ !!!!  

اینم عکس داداش یونگی واسه این قسمت .. عاخش این عکسشم ... !!!     

ادامه نوشته

قسمت بیست و هشتم داستان

ســــــــلام ...

خوبین؟؟؟ 

وایـ بچه ها !!! مدرسه ها داره باز میشه ... !!! دوباره باید صبح کله سحر بلند شیم ... !!!

خب حالا ! بگذریم ...

امروز با پارت جدید اومدم....فقط لطفا دلگیر نشین ازم...میدونم کمه ... ! ولی چون اخرای داستانه میخوام جاهای حساس تموم کنم ... هه هه ...

خب اینم از عکس این پارت ... !

مقایسه ی یونگ سنگ با گارفیلد ... !!!


خب حالا بفرماییــــــــــن ادامه ... !!


ادامه نوشته

قسمت بیست و هفتم داستان

سلامی به دوستای نازنینم...!  

خوبین؟؟؟Smiley     

من بلاخره برگشتم...!

حالا هم  بدون حرف اضافه بفر مایین ادامه...


ادامه نوشته

قسمت بیست و ششم داستان

سلام بچه ها...

خوبین شما ؟؟؟Smiley

خب اینم از این قسمت داستان...   Smiley   

بچه ها این قسمت خیلی کمه ولی بجاش هر روز میذارم دیگه ...!!! و سعی میکنم توی سی قسمت تمومش کنم...!     امیدوارم خوشتون بیاد...!!!  خب دیگه...من میرم...!!!


ادامه نوشته

قسمت بیست و پنجم داستان

سلام بچه ها ...

خوبین ؟؟ خوشین؟؟؟

هیـ ... ما هم بد نیستیم...!!! مدارس هم که داره باز میشه ... دلم لک زده واسه مدرسه ها ... !!!

خب اینم از این قسمت داستان ... دیگه تقریبا اخراشه ... از دستش خلاص میشین ... !

هه هه ... این  عکس خیلی بامزه س ... !!! 

 

 


ادامه نوشته

قسمت بیست و سوم داستان

سلام...

امیدوارم خوب باشین....

خب بدون حرف اضافه بفرمایین ادامه ی مطلب .... !!!

وایـــــ عاشق این عکسم....

ادامه نوشته

قسمت بیست و دوم داستان

سلام...!!!!!.Smiley!!!!

خوبین دوست جونیا ... ببخشین بازم دیر شد !!!

خب اول از همه بگم که باید از اونی ثمین جووووونم بخاطر داستانش تشکر کنم ولی نظرام توی وبش ثبت نمیشه ... !!!!! اونی جوووونم اگه بهم سر زدی امیدوارم این قسمتو بخونی ... : مرسی اونی ثمین جونم بابت داستانت ... !!! اخرش خیلی جالب تموم شد ... !!! اونجایی که گفتی همش داستان بوده ... منم دلم میخواست اخر داستانمو یه چیزی تو همین مایه ها تموم کنم ولی ترسیدم ! گفتم همه پدرمو در میارن ... !!!

دوم هم که باید بگم اگه به خوندن داستانای دابل اس علاقه دارین وبلاگ های :

http://www.korean-story.blogfa.com/ اونی فاطیـ جونم که داستانش خیلی خنده دار و قشنگه ...

http://www.yooneunhye2.blogfa.com/ اونی مائده جونم که تازه رفته سراغ داستان دومیش...

http://ss501-iranianstories.mihanblog.com خیلی از اونی ها از جمله اونی سیما که داستانش عالیه ...

http://just-my-ss501.blogfa.com/  اونی ثمین جونم که داستانش تازه تمومیده...و خیلی قشنگه ...

http://yumi-ss501.blogfa.com/     اونی مهگل و اونی غزل جونم که داستانشون جناییه و درباره ی دابله...

http://www.elenwithss501.mihanblog.com/ اونی سارا و اونی الن جونم که داستاناشون عالیه ...

سری بزنین...

خب دیگه ... تمومید....امیدوارم کسی رو جا نگذاشته باشم .... این دوستای خوبم داستاناشون خیلی قشنگ و عالیه ... اگه دوست داشتین بهشون بسرین ...   Smiley

خب اینم  عکس این قسمت داستان....

امیدوارم خوشتون بیاد ... !!!



خب برین ادامه ... !!! فقط یه خواهش ... طرفدارای هیون !!! منو نزنید لطفا !!! خب شبنم بیچاره عاشق شده دیگه ... کار یش که نمیشه کرد !!!

***لطفا اپ پایین رو هم ببنید ****

ادامه نوشته

قسمت بیست و یکم داستان

سلام بچه ها ... خوبین ؟؟؟

وایـــ...شرمنده !!! من امروز و دیروز 6 بار روی هم داستان رو گذاشتم ولی بلاگفا ثبت نمیکرد....پدرم در اومد...ببخشید که دیر شد...ولی بجاش زیاد تر گذاشتم...بازم معذرت...!!!  

راستی الانم وقت نکردم کسی رو خبر کنم...باشه واسه بعدا ایشالله...

طاعات و عباداتتون قبول باشه ایشالله...

راستی نازنین جون شرمنده...در خواستتو فردا برات میذارم عسیسم....

اینم عکس داداشی هیون جونیـ واسه این قسمت داستان...



راستی ابجی فاطمه جونم (بهار) کجایی؟؟؟دلم برات تنگ شده....

خب دیه...بفرمایین داستان....

ادامه نوشته

قسمت بیستم داستان + برگشت من

سلام سلام سلام....!!!!Smileyآخیشــــــــــــــــ....من بلاخره خوبیدم و برگشتم ... !

وایـــــــ که چقدر این مدت دلم براتون تنگیده بوووووود...!یه بار دیگه از همه ی دوستایی که داستانو دنبال میکنن معذرت میخوام ... !      ولی خب دیه ... بلاخره برگشتم .... !

و یه چیز دیه...!این مدت همه ی کسایی که بهم سر زدن و برای اپاشون خبرم کردن رو سعی میکنم بهشون بسرم ولی اگه کسی جا موند , بهبزرگی خودش ببخشه ....!!!!     

راستی چون من داستانو توی ورد کامی م تایپ میکنم نتونستم بزرگ تر از این , این قسمتو تایپ کنم...!واقعا شلمنده ....!   

خب دیگه بفرمایین داستان....!!!  




اینم عکس داداش یونگیـــ که گردنبند ***الله*** انداخته گردنش !!! 

منبع : وب اونی سیما جوووووونی...!

--------------------------------------------------------------------------------------------------

راستی بچه ها من نتونستم داستاناتونو بخونم .... ! واقعا شرمنده. .... چون چند روز نبودم این داستانا رو هم جمع شده....!!!

ولی شب رو حتما یه وقتی واسه خوندنش میذارم....!!!واقعا معذرت....!خیلی هم دلم واسه داستاناتون تنگ شده !!داستان اونی فاطمه*داستان اونی مائده * داستان اونی ثمین * داستان اونی پونه * داستان اونی سیما و اونی ماه * و ....

ولی حتما همشونو میخونم....

خب فعلا بایــــ...!

ادامه نوشته

قسمت نوزدهم داستان

سلام بچه ها !!!!Smiley 

خوبین؟؟؟؟

ووووووای نمیدونین چقدر دلم واستون تنگ شده بود....!!!!

ولی متاسفم این روزا حالم زیاد خوب نیست...گفتم بیام قسمت بعدیو بذارم...!!!وگرنه عاقبتم میشه عین این بنده خدا :

دوستای خوشملم قبل از داستان چند تا چیز بگم بهتون....!!!

اولی اینکه ازتون خواهش میکنم برای شفای همه ی بیمارا و عموی ابجی بهار جون دعا کنید ...خواهش میکنم...

دوم اینکه من یکم حالم خوب نمیباشد...!!!اصلا حال و حوصله ی خاروندن سرم هم ندارم دیگه چه بریه به تایپ داستان و نت !!!بنابراین باز تا چند روز دیگه نیستم...!!!لطفا منو نزنید !!! به خوابم هم نیاد !!!! البته بیاین ها ! ولی با روی خوش!   

سومم اینکه واقعا معذرت میخوام اگه واسه این قسمت داستان خبرتون نکردم... واقعا شلمنده میباشم...!

چهارمم اینکه .... !!!   خب چهارمی در کار نیست ... !!!

بنابراین بفرمایین سراغ داستان...!!!

اینم عکس داداش کیوووووووووو جووووووووووووووووووونیـــ 

وای....!!!بچه ها واقعا دلم براتون تنگ میشه ... !!! ولی خب دیگه ! چاره ای نیست ... !!! در عوض شما هم واسم دعا کنید که حالم بهتر شه...!!!

خب دیگه اخر سر هم بگم که دووووووووستون دارم و زود برمیگردم...!!!Smiley  

 بابایـــ... !

ادامه نوشته

قسمت هجدهم داستان

ســــــــــــــــــلام...

ببخشید بچه ها...!

اخماتونو لطفا باز کنید....واسه دیر کردنم دلیل دارم خانوما...!

دیشب بعد قبل افطار میخواستم بذارم ولی دوباره شارژ کارتم تموم شد...!

ب.ب.خ.ش.ی.د.


خب حالا بفرمایین ادامه ی داستــــــــــــــــــان...

اینم عکس داداش جونگی واسه این قسمت به درخواست اونی مینا...(اجی سلنا ببخشید...عکسی که گفتی واسه این قسمت بذارم رو پیدا نکر دم میشه یه بار دیه کدشو واسم بذاری؟!)

خب این قسمت یه جای خیلی حساس تموم میشــــــــــــــــــه...

راستی منبع شکلکا سایت"شکلک های عروسکی" میباشد...

ادامه نوشته

قسمت هفدهم داستان

 سلام بچه ها...

اول از همه فرا رسیدن ماه رمضان رو به همتون تبریک میگم...امیدوارم خدا بهتون طاقت روزه گرفتن تو این روزای گرم رو بده...هه هه...

دوما اینکه ماه جون و سیما جون خواهرش شروع به نویسندگی کردن...داستانشون خیلی قشنگه یه سری بزنین...اینم سایتش:

http://ss501-iranianstories.mihanblog.com/

اونی مائده جون هم داره یه داستان خوشمل مینویسه...دوست داشتین یه سری بزنین...اینم وبش:

http://www.yooneunhye2.blogfa.com/

خب حالا بریم سراغ داستان...


ادامه نوشته

قسمت شانزدهم داستان

سلام بچه ها خوبین؟؟؟

دلم خیلی براتون تنگ شده بود...

یه سفر اضطراری برام پیش اومد برای همین اصلا وقت نکردم خبر کنم...!واقعا شرمنده...!

وووای...این چند روز از داداشا خبر نداشتم...اومدم دیدم که خبر برگشتشون تائید شده...!به همه ی طرفداراشون تبریک میگم...

وای این چند روز وقتی سر غذا خوردن یادشون می افتادم اشتهام کور میشد...

خوب دیه بریم سراغ داستان...

اینم عکس داداش هیون جوووونی برای این قسمت از داستان به درخواست ترنم جوووونم...!

راستی از حالا بگم که این قسمت ناراحت کننده اس...!

امیدوارم خوشتون بیاد دوست جونیـــــــــــ ها...!


ادامه نوشته

قسمت پانزدهم داستان

سلام بچه ها....خوبید؟؟؟

بابت 30 دقیقه تاخیرم معذرت میخوام!

حالا بفرمایید سراغ داستان....!

اینم از داداش کیو که به درخواست آجی سلنا عکسشو واسه این قسمت گذاشتم...هه هه...!


فردا هم با عکسای لی جی آه میام...

دوستون دارم...فهلا!

راستی بچه ها ببخشیداین قسمت خراب بود ...درستش کردم....واقعا متاسفم!!!

ادامه نوشته

قسمت چهاردهم داستان

سلام بچه ها...خوبین؟؟؟؟

ببخشید این قسمتو دیر گذاشتم...دیشب اومدم بذارم شارژم تموم شد...

واقعا شرمنده!حالا بفرمایید ادامه ی داستان

کیم هیون جونگ:نفر وسطی

پارک جونگ مین:اول از چپ

هیو یونگ سنگ:دوم از چپ

کیم کیو جونگ:دوم از راست

کیم هیونگ جون:اول از راست

ادامه نوشته

قسمت سیزدهم داستان

سلام بچه ها خوبین؟؟؟

بابت تاخیر چند ساعتم معذرت میخوام....

امروز تقریبا   زیاد گذاشتم...امیدوارم خوشتون بیاد....

اینم از معرفی:

کیم هیون جونگ:نفر سوم از راست

پارک جونگ مین:نفر پنجم از راست

هیو یونگ سنگ:نفر اول از راست

کیم کیو جونگ:نفر چهارم از راست

کیم هیونگ جون:نفر دوم از راست

ادامه نوشته

قسمت دوازدهم داستان

سلام بچه ها ...خوبین؟؟؟؟


امروز با قسمت دوازدهم اومدم....امیدوارم خوشتون بیاد


راستی یه موضوع...:

من از این به بهد داستانو یه روز در میون میذارم ولی بجاش زیاد تر!!!

 
خب حالا معرفی داداشا برای دوستایی که تازه باهاشون اشنا شدن!:[رضایت]


کیم هیون جونگ:راه راه ابی پررنگ

پارک جونگ مین:شلوار خاکستری

هیو یونگ سنگ:لباس یقه بنفش

کیم کیو جونگ:اونی که پاشو هوا داده....(هه هه)

کیم هیونگ جون:راه راه ابی کم رنگ

ادامه نوشته

قسمت یازدهم داستان

سلام دوست جونیها...

خوبین؟؟؟

دلم واستون اینقدر (.)شده بوووووووووووود

خب بفرمایین قسمت بعدی داستان...به درخواست پونه جونم  و  یکی دیه از دوست جونی ها که الان اسمش یادم نمیاد میخوام توضیح بدم کی کیه...!!!!!هه هه هه....!!!

کیم هیون جونگ(لیدر):لباس راه راهی

پارک جونگ مین:لباس چشمی(هه هه)

هیو یونگ سنگ:کت مشکی براق

کیم کیو جونگ:نفر اول از سمت راست

کیم هیونگ جون:جلیقه ی مشکی

ادامه نوشته

قسمت دهم داستان

سلام بچه ها...!خوبین؟؟؟

امروز با قسمت ده اوووووومدم....

اینجا کیو جونگ همونه که جلیقه ی مشکی پووووشیده...!

امیدوارم خوشتون بیاد...ببخشید کمه...!

ادامه نوشته

قسمت نهم داستان

سلام بچه ها........!!

خوبین؟؟

بچه ها واقعا ببخشید که این قسمتو با تاخیر گذاشتم...اخه دیروز 2 بار این قسمتو تایپ کردم ولی دستم رفت روی deletو همه ی زحماتم برباد رفت!!!شانس که ندارم!!!

حالا برای خوندنش برین ادامه ی مطلب...!

راستی توی این عکس کیو جونگ همونه که موهاش رو رنگ کرده(سمت راستیه ها)!!!(قابل توجه اونی سلنا)



ادامه نوشته

قسمت هشتم داستان

سلام دوست جونی ها...!خوبیــــــــــــــــــن؟؟؟

دلم براتون تنگیده بوووووووود...

خب زیاد نمیحرفم...بریم سراغ قسمت بعدی * داستان عشق فراموش نشدنی *

ادامه نوشته

قسمت هفتم داستان

سلام بچه ها....!

خوبین؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من خوب نیستم!!!میخوایم بریم مسافرت و من دلم براتون میتنگه!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولی خب دیگه چیکار میشه کرد!!!


راستی بچه ها  اونی فاطمه جونم توی وب جدیدش شروع به نویسندگی کرده و یه داستان درباره ی دابل اس می نویسه که خیلی خوشگله!!!

ادرسشم اینه حتما یه سر بزنین....


www.korean-story.blogfa.com
 
حالا بریم سراغ داستان!!!


خب حالا بفرمایین ادامه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ادامه نوشته

قسمت ششم داستان

سلام دوست جونیا...خوبین؟؟؟؟؟؟

اول از همه باید از انتقاد زهرا جون و اونی الن تشکر کنم و بگم که یکی از مشکلات داستان برطرف شد ولی اون یکیش که گفته بودن برای جمله ی هر نفر یه خط رو در نظر بگیرم انشاالله از قسمت بعدی اجرا میشه.........بازم ممنون...

راستی بچه ها یکی میتونه یه لطف بزرگ در حقم بکنه؟؟؟؟من جدیدا نمیتونم توی وبلاگ اونی مهرناز که توی وبلاگش از سوئه اپ میکنه نظر بدم....یکی میتونه بره به وبلاگش و بهش بگه من خیلی شرمنده اش ام؟؟؟


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خب حالا برین داستانو بخونین بی زحمت...!


ادامه نوشته

قسمت پنجم داستان

سلام دوست جونیا....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بریم سراغ قسمت بعدیه داستـــــــــــــــــان...

ادامه نوشته

قسمت چهارم داستان

سلام عزیــــــــــــــــــــــــــــــــزان...

امروز(البته یعنی امشب) با قسمت 4 اومدمن...امیدوارم خوشتون بیاد...

ادامه نوشته

قسمت سوم داستان

 ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلـام.....

خوبین؟؟؟؟

با قسمت بعدی داستان اومدم ...امیدوارم خوشتون بیاد...

حالا بپرین ادامه...

ادامه نوشته

قسمت دوم داستان

سلام دوست جونیا..!

خوبین...؟

زیاد نمیحرفم...بریم سراغ داستان!فقط یه چیزی...

کسایی که جونگ مین یا هیونگ جون رو دوست دارن میتونن خودشونو جای شخصیت شبنم بذارن..!اخه من یه داستان بیشتر ندارم دوستای گلممممممم...!

ویه چیز دیگه....اگه واقعا علاقه به دنبال کردن این داستان دارین توی همین پست بهم بگین که من برای قسمتای بعدی خبرتون کنم...

چون میدونم بعضی از دوست جونیا مث رومینا جون...مهسا جون...بهار جون و.....حوصله ی دنبال کردن اینجور داستانا رو ندارن...


خب حالا برین ادامه....



ادامه نوشته

قسمت اول داستان

سلام دوباره...

بچه ها من یه داستان در باره ی گروه دابل اس نوشتم(البته با کمک مامانم)براتون میذارم...امیدوارم خوشتون بیاد...قسمت های اولش زیاد جالب نیست اما قشنگ میشه...خوشحال میشم با نظرات قشنگتون بهم دلگرمی بدین...

اول از همه بگم که شخصیت اصلی این داستان اونی فاطمه هست که من با اسم شبنم توی داستان معرفیش کردم...یعنی شبنم همون اوونی فاطمه هستش...

راستی حتما حتما پست پایین رو ببینین و نظر بدین...هم توی این پست و هم پست پایین!!!

حالا برای خوندن داستان به ادامه مطلب برین...راستی قسمت اولش کمی کوتاهه ولی بعدا بیشتر میذارم...

ادامه نوشته