از اون طرف توی اتاق : جونگ مین که اتاقو کاملا به شبنم نشون داده بود رو بهش گفت " خب ... مشکل اتاق که حل شد ... میمونه یه چیز ! " شبنم با کنجکاوی پرسید " چیـ ؟ " جونگ مین گفت " اینکه منو چی صدا بزنی ! " شبنم گفت "خب ... معلومه دیگه ...! آقای پارک...یا شایدم ... اهان...اقای جونگ مین (همون جونگ مین شیه کره ای ها ) ! " جونگ مین اخماش رفت توی هم و گفت " نه دیگه ! نشد ! صدا بزن ! اوپا ! " شبنم:"بله ؟؟؟" جونگ مین :" صدا بزن دیگه...اوپا...!"شبنم گفت "ولی اخه..."جونگ مین حرفشو قطع کرد و گفت " اخه بی اخه ...یالا ... ! " شبنم در حالی که خجالت کشیده بود با پته پته گفت " او...اوپا..."

 

 

 

جونگ مین با شنیدن کلمه ی اوپا نیشش تا بنا گوش باز شد (دندون)(هه هه) شبنم که خجالت کشیده بود و نمیخواست این بحث ادامه پیدا کنه خمیازه ای کشید و دستشو روی شقیقه  هاش گذاشت و گفت " آیـ سرم ! " جونگ مین چشماشو گرد کرد و گفت " خوابت میاد ؟؟؟ " و بعد در حالی که از روی تخت شبنم بلند میشد ادامه داد " استراحت کن " و به سمت در اتاق حرکت کرد ... هنوز چند قدم به سمت در نرفته بود که برگشت و با خنده و هیجان گفت " راستی !!! میگم , تو که نمیدونی خونت کجاست و چند دست لباس هم بیشتر همراه نداری ! میگم چه طوره یه روز با هم بریم چند دست لباس بخریم ...؟" شبنم که میخواست خودشو از دست جونگ مین خلاص کنه کمی فکر کرد و تا خواست جواب بده جونگ مین با نیشخند گفت " سکوتتو به عنوان جواب مثبت در نظر میگیرم...فردا صبح میبینمت..." و بلاخره از در خارج شد...شبنم از اینکه خودشو توی چنین وضعی میدید میخواست جیغ بکشه , پس شروع کرد بلند با خودش صحبت کردن:"ایـ دیوونه !!! چرا بهش گفتی اوپا ؟؟هان؟؟چرا وقتی گفت " سکوتتو به عنوان جواب مثبت در نظر میگیرم" لال شدی ؟؟؟ " و بعد در حالی که  توی سر خودش میزد گفت " واقعا خلی !!! "

*******************************

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

اون روز نوبت هیون بود که ناهار رو درست کنه... ساعت 1 بعد از ظهر بود که هیون همه رو از طبقه ی پایین صدا کرد تا بیان ناهارشونو بخورن...

 

 ******************************

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

جونگ مین با شنیدن صدای هیون که برای ناهار خبرشون میکرد با زیرکی بلند شد و به سمت اتاق شبنم رفت ... در زد و از پشت در ازش خواست تا برای خوردن ناهار بیاد طبقه ی اول و شبنم هم که خیلی گرسنه بود به ارومی تشکر  کرد و گفت که الان میاد ... جونگ مین پایین اومد و همونطور که خودشو روی صندلی میز ناهار خوری ولو میکرد  جواب کیو رو که میپرسید :"بقیه کجان؟"رو داد :"شبنم رو صدا کردم ولی هیونگ رو بعد از اینکه رفت توی اتاقش دیگه ندیدم... " (ای بی معرفت)

*************************************

از اون طرف طبقه ی بالا : همزمان با بیرون اومدن شبنم از اتاقش , هیونگ هم از اتاق بیرون اومد ... به هم سلام کردن و با هم و بدون حرف از پله ها پایین رفتن ... موقع غذا کسی حرفی نزد به جز جونگ مین که یه کم سر به سر هیونگ گذاشت ... ولی هیچکس نمیخندید...همه شوخی های جونگ مین براشون عادی شده بود به جز شبنم که با خنده های زیرزیرکیش داغی رو به دل هیونگ تازه میکرد ... ( الهیـــــ )شبنم وقتی دستپخت هیون رو میخورد این قدر محو هیون شده بود که اصلا تندی غذارو حس نمیکرد و همین جوری به خوردن ادامه میداد برای همین وقتی غذاش تموم شد در حالی که قلبش تندتند میزد از هیون تشکر کرد وبه اتاق خودش رفت ... بعد از رفتن شبنم , هیون رو به جونگ مین کرد  و گفت"جونگ مین! مراقب رفتارت باش ! کاری نکن که شبنم از زندگی با ما احساس بدی بهش دست بده !!! در این صورت ممکنه بخواد از اینجا بره و دیگه کاری از دست ما برنیاد...لطفا یه کم خودتو کنترل کن ! " جونگ مین خودشو جمع و جور کرد و گفت " من که چیزی نگفتم ! فقط میخوام بهش کمی نزدیکتر بشم تا خاطرات گذشته شو به یاد بیاره...همین !!! " ولی توی دلش از گفتن جمله ی اخر ناراضی بود ... هیونگ که تا این لحظه ساکت بود گفت " جونگ مین ! خواهشا حد و مرز خودتو رعایت کن ! " جونگ مین که از شنیدن چنین حرفی از دهن هیونگ ناراحت شده بود بلند شد و از پله ها بالا رفت ... خیلی دلش میخواست در اتاق شبنم رو بزنه و باهاش صحبت کنه برای همین به سمت اتاقش رفت و در زد ... شبنم در رو باز کرد "بله؟"وقتی جونگ مین رو دید با لبخند گفت " کاری داشتین ؟ " جونگ مین خندید و گفت " نه ! فقط میخواستم قرار فردا مونو به یادت بندازم... " شبنم با تته پته گفت " راستش میدونید چیه ؟ من با یکی از دوستام قرار دارم ... قراره بریم لباس بخریم..."جونگ مین سرشو خاروند و با حالتی مبهوت پرسید " دوست ؟ کدوم دوست ؟ مگه مشکل فراموشیت حل شده ؟ " شبنم که تازه فهمیده بود چه سوتی ای داده اخماشو تو هم کرد و گفت " خب راستش!!! اهان !!! یکی از بچه های بیمارستانه ... توی بیمارستان باهاش اشنا شدم...اسمش ... اسمش سو هیونه... "  ولبخندی رضایتمندانه زد ... جونگ مین وا رفت و گفت " حیف شد !!! باشه پس عصر بخیر ... " بعد با بی حوصلگی توی اتاقش رفت و در رو بست ... " ای بابا ... یه تعارف هم نکرد که برم تو ... اشکال نداره ! باشه برای دفعه بعد ... "

****************************

شبنم توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و به جونگ مین فکر میکرد... به نظرش اون علاقه ی زیادی بهش نشون میداد ... یک دفعه یاد اویز گردنبندش افتاد...(همون که هیونگ توی پیست اسکی بهش داده بود (دو تا قلب ))از جاش بلند شد و اونو از توی کیفش در اورد و نگاهش کرد...اون اویز براش خیلی عزیز بود.اونو یاد کسی می انداخت ولی نمیدونست چه کسی؟فقط میدونست وقتی اون اویز رو نگاه میکنه دلش پر از شادی میشه ... توی دو تا اتاق اون طرفتر هیونگ نشسته بود و داشت به شبنم فکر میکرد .. (الهیـــــ)به خاطراتی که طی اون یه سال ( تقریبا یه سال ) با اون داشت ... به شبی که بهش جواب مثبت داد و به تموم خاطرات شیرینش فکر میکرد ... اون با این فکر ها مصمم تر میشد تا سعی کنه گذشته ی شبنم رو به یادش بیاره...شبنم مدتی بود که به دانشگاه نرفته بود ... واسه ی همین هیونگ از همکلاسی های شبنم جزوه های دروس مختلف رو میگرفت و از روش کپی میکرد و نگه میداشت تا زمانی که اون حافظشو به دست اورد , اون جزوه ها رو بهش بده ... وقتی به کلیسا میرفت , اولین دعایی که میکرد بهبودی شبنم بود ... هر شب موقع خواب از خدا شفای اونو میخواست و اشک میریخت ... ولی شبنم از همه ی اینها غافل بود و بهش بی اعتنایی میکرد ... چندین روز به همین صورت گذشت ... شبنم کم کم داشت به اون خونه و آدماش عادت میکرد ... اونها پسرای خیلی خوبی بودن و توی همه ی کارا بهش کمک میکردن ... توی خونه بهترین فردی که شبنم میشناختش و بهش اعتماد داشت هیون بود ... شبنم آرزو میکرد که در اینده مثل اون شریک زندگیش بشه ...  ولی دوستیش با جونگ مین هم ادامه داشت ... اکثر شبها جونگ مین به اتاق شبنم میومد و باهاش صحبت میکرد و میگفت و میخندید ... شبنم هم برق نگاه اونو میدید و بیشتر شیفته ش میشد ...