دو هفته ای از ورود شبنم به خونه ی بچه ها میگذشت ... دیگه تقریبا با همه صمیمی شده بود ولی سعی میکرد مثل قبل از هیونگ دوری کنه ...یکی از شب ها که شبنم شام رو درست کرده بود وقتی برای شستن ظرفها ایستاد , هیونگ کنارش وایساد تا کمکش کنه ...:هیونگ:"بذار من کمکت کنم!"شبنم:"ممنون..."وخندید و ادامه داد"خودم ظرف شستن رو بلدم!!!"هیونگ لبخندی زد و گفت :"بله ! اونو که میدونم ولی تو که شام رو هم درست کردی خسته شدیـ ,برو استراحت کن ! " شبنم اومد جواب بده که جونگ مین وارد اشپزخونه شد و با دیدن اون دوتا با تعجب رو به هیونگ گفت:"مشکلی پیش اومده؟"هیونگ که اینجور واکنش های جونگ مین براش عادی شده بود خیلی بی تفاوت گفت:"نمیبینی؟؟؟دارم ظرف میشورم..."جونگ مین همونطوری که ابروهاشو بالا انداخته بود جلو اومد و دستاشو از پشت روی شونه های  شبنم گذاشت و گفت"خسته شدیـ...تو برو...!"شبنم جواب داد "نه!خسته نیستم!"جونگ مین گفت " برو دیگه ! من با هیونگ کار دارم ... " شبنم وقتی این حرفو شنید دستکشو از دستاش در اورد , از هیونگ تشکر کرد , شب بخیر گفت و به طبقه ی بالا رفت ...

×××××××××××××××××××××××××××××××××××

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

جونگ مین کنار هیونگ وایساد و شروع  به شستن ظرف اول کرد ..." چرا اینقدر سعی میکنی بهش نزدیک شی؟"این سئوال رو جونگ مین از هیونگ پرسید ... هیونگ:"دقیقا این همون سئوالی بود که من میخواستم ازت بپرسم...!"جونگ مین با خونسردی جواب داد "چون دوستش دارم"هیونگ که از عصبانیت خون خونشو میخورد نفس بلندی کشید و همونطور که دستکشو از دستاش بیرون میاورد رو به جونگ مین کرد و گفت " اگه تو دوستش داری و یه زمان دوستش بودی , من عاشقشم و یه زمان نامزدش بودم !"بعد قبل از اینکه جونگ مین جوابی بده انگشتشو توی کف ظرفایی که جونگ مین داشت میشستشون کرد و به صورت اون مالید و دستشو به نشونه ی بای بای بالا برد و همونطور که از اشپزخونه بیرون میرفت داد زد :"از ظرف شستن لذت ببری پارک جونگ مین...!"جونگ مین هم داد زد:"هیـــــــــ...صبر کن ببینم!!!به هم میرسیم !! " و بعد صداشو پایین اورد و گفت " ایـ نامرد ! حالا من چه طوری این همه ظرفو بشورم!؟"

 ×××××××××××××××××××××××××××××××××

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

شبنم توی اتاقش بود که صدای تق تق در اونو به خودش اورد ... "بله؟" _"میشه چند لحظه بیرون بیای؟"شبنم چشماشو چرخوند و از جاش بلند شد ... در رو باز کرد و رو به هیونگ که چند تا کاغذ دستش بود کرد و جواب داد"اقای هیونگ جون ! چیزی شده ؟ " هیونگ همونطور که میخندید دستی به سرش کشید و گفت " ببخشید این موقع مزاحمت شدم ولی میخواستم اینا رو بهت بدم " و کاغذایی رو که دستش بود به سمت شبنم بالا اورد ...."اینا جزوه های دانشگاهه...خیلی وقته برات نگهش داشته بودم...به نظر من دست خودت باشه بهتره...!!!"و بعد نفسی کشید و ادامه داد"درسته هنوز گذشته رو به یاد نیاوردی ولی چون ممکنه تا به یاد اوریش زمان زیادی بگذره, گفتم از درسای دانشگاه عقب نمونی! " شبنم که انتظار همچنین چیزی رو نداشت دستی به سرش کشید و برای اولین بار نگاهی مهربانانه به هیونگ انداخت و گفت " وایـ ... خیلی ممنون...فکرشو نمیکردم بخاطرم چنین کاری بکنین ... "بعد با لبخندش ادامه داد " بفرمایین توی اتاق!"هیونگ که از این رفتارها شوکه شده بود,توی ذهنش خودشو سرزنش میکرد که چرا زودتر جزوه ها رو به شبنم نداده , تشکر کرد و با لبخندی ملیح پرید توی اتاق ... اتاق طبق همون سلیقه ای که از شبنم قبلی سراغ داشت , چیده شده بود .... باز به یاد خاطرات گذشته افتاد که با دیدن اویز قلبی شکل ,خشکش زد ... به سمتش رفت و با حالتی متعجب اونو برداشت...توی همون لحظه چیزی توی ذهنش جرقه زد..."آره...درسته...!!!شاید همین اویز بتونه اونو به گذشته برگردونه!!!"_"خیلی قشنگه,نه؟!"شبنم با خوشحالی اینو از هیونگ میپرسید...هیونگ به خودش اومد و گفت "بله...خیلی قشنگه..."بعد ادامه داد"کسی بهت هدیه داده؟ یا خودت خریدیش؟"ناگهان شبنم با شنیدن این سئوال هیونگ...

××××××××××××××××××××××××××××××××

بازم از کم بودنش شرمنده...فردا بیشتر میذارم....!!!!اخه میخوام 30 قسمتی بشه....!