یه روز هیونگ جون با اعضای گروه قرار میذاره که با هم شبنم رو ملاقات کنندقرار شد این ملاقات توی یه رستوران صورت بگیره!جونگ مین قبل از اینکه اماده بشه 2 لیوان اب هویج خورد و خیلی خوشحال به نظر میومد...بعد یه دست لباس شیک پوشید و زودتر از همه سوار ماشین شد...هیونگ جون با خودش فکر کرد "چرا اینقدر عجله  داره؟نکنه؟!!!"ولی سریع این فکر رو از ذهنش دور کرد و با خودش گفت نه بابا !جونگ مین همیشه اینطوریه وقتی چشمش به یه دختر می افته ذوق زده میشه و نمیدونه چیکار کنه!

دل توی دل شبنم نبود...از طرفی شور و هیجان ...واز طرفی هم اضطراب و دلهره...!بعد از دوش گرفتن یکی از بهترین لباساشو انتخاب کردو.موهاشو خیلی زیبا و مرتب روی شونه اش ریخت....از خونه خارج شد و یه تاکسی گرفت تا خودشو هر چی سریع تر به محل قرار برسونه...توی راه با خودش فکر کر دکه این ملاقات یکی از بهترین لحظه های زندگی اونه... وقتی به رستوران رسید در حالی که سعی میکرد بر سستی پاهاش چیره بشه داخل رفت و چشم گردوند تا اینکه اعضای گروه رو دور یه میز 6 نفره دید...با دیدن اونا احساس کرد دیگه نمیتونه راه بره ولی خودشو جمع و جور کرد و به طرف میز راه افتاد.وقتی به اونها رسید با احترام سلام کرد اونها هم بلند شدند و به اون سلام کردند هیونگ کنار شبنم رفت و اون رو به بقیه معرفی کرد وگفت"ایشون  خانوم پارک شبنم همون خانومی هستند که از ایران اومدن و توی دانشگاهی که من توش درس میخونم تحصیل میکنن"همه ی اعضا با لبخند خوشحالی خودشونو از دیدن اون ابرازکردند ...بعد جونگ مین با لبخند رو به شبنم کرد و گفت"بفرمایید بشینید"شبنم روی صندلی نشست وخودشو جمع و جور  کرد و گفت"از دیدنتون خیلی خوشحالم همیشه دوست داشتم از نزدیک شما رو ببینم"هیون جونگ گفت" ما هم خوشحالیم که توی ایران هم طرفدار داریم و از شما ممنونیم که کار های ما رو دنبال میکنید." همه با لبخند حرف هیون رو تایید کردن...کیو جونگ سفارش 6لیوان ابمیوه داد ...وقتی  در حال خوردن ابمیوه بودن جونگ مین به طوری که کسی نبینه به شبنم یه چشمک زد .شبنم جا خورد و کمی سرخ شد...خودشو جمع و جور کرد و نگاهش رو به سمت دیگه ای چرخوند...ایندفعه نگاهش به هیونگ جون افتاد که داشت زیر زیرکی اونو نگاه میکرد.نمیدونست چیکار کنه!باز هم نگاهشو چرخوند و چشمش به کیو جونگ افتاد که داشت با سرعت ابمیوه شو میخورد...کمی توی دلش خندید .وقتی همه ابمیوه شونو خوردن شبنم گفت"از اینکه اینجا اومدید ازتون ممنونم امیدوارم بازم بتونم شما رو ببینم "بعد با خجالت ادامه داد"...فقط...میشه خواهش کنم روی این کاغذو برام امضا کنین؟" جونگ مین روبه شبنم گفت"حتما!!!"وکاغذا رو بین اعضای گروه پخش کرد...بعد از اینکه همه روی کاغذارو امضا کردن شبنم دوباره از اومدن اونها به اونجا تشکر کرد و بعد از خداحافظی از اونها به راه افتاد ولی چون میخواست خرید کنه پیاده به راهش ادامه داد....از اون طرف اعضای گروه به سمت ماشین راه افتادند تا باهم به خونه برگردن که یکدفعه هیونگ جون به بچه ها گفت که براش یه کاری پیش اومده و بعدا به خونه برمیگرده.اونها هم خداحافظی کردند و سوار ماشین شدند و رفتند...

هیونگ سرعت قدم هاشو بیشتر کرد و شبنم رو دنبال کرد ...هدف اون از این کار این بود که میخواست خونه ی شبنم رو پیدا کنه...چون واقعا اونو دوست داشت .میخواست بهش بگه که چقدر دوستش داره و بتونه راهی در دل اون باز کنه...

همونطور که توی افکار خودش غوطه ور بود با کمال تعجب جونگ مین رو اونطرف  خیابون  دید که در حال حرکته و گهگاهی به شبنم نگاه میکنه...!با دیدن جونگ مین مغز هیونگ قفل کرد!با خودش گفت نکنه جونگ مین هم به شبنم علاقه مند شده!بعد سریع توی دلش گفت"نه بابا چنین چیزی امکان نداره! " ""ایا جونگ مین هم اونو دیده بود؟"" این سئوالی بود که هیونگ جون از خودش می پرسید...البته شاید جونگ مین به قصد خرید یا چیز دیگه ای اونجا حضور داشت!ولی در هر صورت هیونگ باید میفهمید که اون چه قصدی داره!پس توی ذهنش نقشه ای ریخت و در صدد اجرای اون براومد.با سرعت به سمت شبنم  دوید و اونو صدا زد.شبنم به طرف صدا برگشت و هیونگ جونو دید!با تعجب ایستاد و پرسید"اتفاقی افتاده؟"هیونگ جون جواب داد"نه اتفاق خاصی نیفتاده!نگران نشید!"بعد چند سرفه ی کوتاه کرد وادامه داد"میخواستم ببینم ایا منزلتون خیلی دوره یا نزدیک همین جاست؟"و در همین حال که حرف می زد نگاه کوتاهی هم به اون طرف خیابون می انداخت و میخواست عکس العمل جونگ مین رو ببینه!شبنم جواب داد"نه .خیلی دور نیست اما باید حدود نیم ساعت پیاده روی کنم!حالا چطور شده که شما یه دفعه ای به فکر دور بودن یا نزدیک بود راه من افتادید؟ "هیونگ جون گفت"همینطوری!گفتم اگه خریدی دارید کمکتون کنم"و همینطور که صحبت میکرد نگاه دیگری به اون طرف خیابون انداخت و جونگ مین رو دید که به اونها نگاه میکنه و متعجب شده!شبنم هم که متوجه نگاه های هیونگ جون شده بود به اون سمت خیابون نگاهی کرد و جونگ مین رو دید!در حالی که شوکه شده بود از هیونگ جون پرسید"اون اقا اقای پارک نیست؟اینجا چیکار میکنه؟مگه قرار نبود همتون با ماشین به خونه برین؟چطور شد که شما دو نفر نرفتید؟؟؟"هیونگ جون گفت"دلیل خودمو که گفتم ! ولی نمیدونم جونگ مین چرا با اونا نرفته!حتما این طرفا کاری داشته!"در همین حال جونگ مین از اون طرف خیابون دست تکون داد و به این سمت اومد سلام کرد و رو به هیونگ گفت"تو که گفتی کار داری!چرا واسه ی انجام اون نرفتی؟"هیونگ جواب داد"داشتم میرفتم که خانوم شبنم رو دیدم گفتم اگه کاری دارن کمکشون کنم...تو چرا پیاده اومدی ؟"جونگ مین لبخندی زد و گفت"بی خیال ولش کن !حالا سه نفری میریم و به کارامون میرسیم!"بعد یه چشمک دیگه به شبنم زد و راه افتادند...