قسمت چهارم داستان
هیونگ جون توی دلش خیلی از دست جونگ مین عصبانی بود.چون درست نفهمید که اون برای چی خودشو از گروه جدا کرد و به این سمت اومد!شبنم کمی نگران و مضطرب به نظر می اومد و توی ذهنش مدام این سئوال تکرار میشد که اونها برای چی اونو تعقیب کردن!!! شاید هم واقعا کاری این اطراف داشتن ولی در هر صورت رفتارشون کمی مشکوک به نظر می اومد...شبنم رو بروی مغازه ای ایستاد و داخل ویترین اونو نگاه کرد...این همون مغازه ای بود که چند سال پیش با مادرش از اون خرید کرده بود ...یاد مادرش که افتاد سعی کرد خیلی سریع فکرشو از ذهنش بیرون کنه چون اگه دوباره به مادرش فکر می کرد نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره...با صدای هیونگ از افکارش بیرون اومد."از کدوم لباس بیشتر خوشت میاد؟"شبنم جواب داد"خب...!چندتا هستن که خیلی دوست دارم امتحانشون کنم...چطور مگه؟"هیونگ که کمی هول شده بود گفت"هیچی فقط میخواستم سلیقه ی شما رو بدونم..."شبنم با شنیدن این حرف لبخندی به هیونگ زد و وارد مغازه شد...لباسی رو به فروشنده نشون داد و از اون خواست تا اونو براش بیاره...فروشنده هم با احترام اینکارو انجام داد...همون طور که شبنم مشغول نگاه کردن به لباس بود جونگ مین ازش پرسید"شما چه رنگایی رو دوست دارین؟"شبنم جواب داد"من...؟من رنگای نقره ای و سفید و مشکی رو بیشتر از بقیه ی رنگها دوست دارم..."جونگ مین سریع گفت " اِ...!چه جالب!منم رنگ نقره ای رو خیلی دوست دارم"وبا لبخند مرموزانه ای ادامه داد".ما دوتا چه تفاهمی داریم...!عجیب نیست؟ "هیونگ با تنه به جونگ مین زد و اخم کرد...(هه هه هه!)جونگ مین گفت " مگه چی گفتم!حرف بدی که نزدم ! تو خودت چه رنگی رو دوست داری؟ یادم رفته... دوباره بگو!" هیونگ جواب داد " هر رنگی رو دوست داشته باشم از رنگ هویج خوشم نمیاد.... ! "و دوباره به اون اخم کرد.ملیکه که سعی میکرد جلوی خنده شو بگیره پول لباس رو پرداخت کرد ورو به هیونگ و جونگ مین گفت"بهتر نیست راه بیافتیم؟ " جونگ مین خنده ای کرد و گفت"ببخشید همش تقصیر هیونگ جونه!باز دوباره اون اخلاق خوشگله اش گل کرده...! " و دست شبنم رو کشید و با لبخندی بهش گفت"بریم!" و همونطور که دست شبنم رو گرفته بود و اونو با خودش میکشید به سمت در مغازه راه افتاد ... که یکدفعه زنگ موبایل هیونگ جون به صدا در اومد...بعد از حدود 1 دقیقه که صحبت هیونگ جون تموم شد با عجله روبه جونگ مین کرد و گفت " هیون جونگ بود !ازم پرسید کجام و گفت سریع برگردم...دنبال تو هم میگشت!باید برای تمرین برگردیم..." جونگ مین که حسابی توی ذوقش خورده بود گفت " باشه بابا !حالا نمیشه پیاده روی مونو ادامه بدیم و شب تمرین کنیم؟ " هیونگ جون گفت "نه نمیشه !همه منتظر ما ان! "و رو به شبنم کرد و گفت "خیلی دوست داشتم بیشتر پیشتون میموندیم ولی معذرت میخوام باید بریم..."شبنم هم با لبخندی بهشون گفت " اصلا نگرن من نباشید و سریع برید...امیدوارم موفق باشید"
درسته دوست جونیا!!هیونگ جون واقعا به شبنم علاقه مند شده بود و لی نمیدونست چطوری عشقش رو بروز بده توی راه همون طور که داشت فکر میکرد که اخر خونه ی شبنم رو پیدا نکرده یاد کار جونگ مین افتاد و بهش گفت "راستی جونگ مین نگفتی واسه چی با گروه نرفتی ؟ "جونگ مین که به نظر میومد انتظار شنیدن این سئوال نداشته و کمی هول شده بود جواب داد" خب...اخه...چیزه!...فردا تولد یکی از دوستای دبیرستانیمه وقتی باهم خداحافظی کردیم یادم افتاد براش هدیه نخریدم و برای خریدن کادوی تولدش از گروه جدا شدم"هیونگ که فهمیده بود جونگ مین داره دروغ میگه گفت "باشه امیدوارم فردا بهت خوش بگذره" و با هم به سمت خونه راه افتادن تا تمرین رو شروع کنن...تا اینکه یک روز که همه ی گروه برای تمرین دور هم جمع شده بودند...