شبنم که از شب قبل گوشیشو
روی زنگ گذاشته بود و به خودش گفته بود که امروز حتما باید زودتر بیدار بشهتا حداقل یه روز صبحونه رو اون درست کنه ساعت8
صبح با الارم گوشیش که اهنگ میکینگ ا لاور دابل اس بود از خواب بیدار شد!از اتاقش
بیرون اومد و وقتی فهمید هیونگ هنوز بیدار نشده لبخندی زد و به سمت حمام رفت.بعد
از گرفتن یه دوش کوچولو به سمت اتاقش رفت.جلوی میز ارایش کوچولویی که توی اتاقش
بود نشست و شروع کرد به بافتن موهاش ...همین طور که داشت موهای بلندشو میبافت صدای
زنگ در رو شنید...با تعجب بلند شد و به سمت در اتاقش رفت همین که دستشو به سمت
دستگیره ی در دراز کرد تا از اتاقش بیرون بره صدای باز شدن در رو شنید(در اصلی
خونه)...!و در پی اون صدای خوش و بش هیونگ ...!یعنی کی میتونست باشه!!!؟این سئوالی
بود که شبنم از خودش پرسید!-"اِ!!!سلام!تو اینجا رو چجوری پیدا کردی؟؟؟دلت
خیلی برام تنگ شده بود نه؟؟؟!"ولی صدایی نشنید..ناگهان صدای جونگ مین رو
شنید...با شنیدن صدای جونگ مین قلبش تند تند زد و خودشو به در اتاقش تکیه
داد...جونگ مین با لحن تمسخر امیز جواب داد"سلام...!آره...!خیلی دلم برات تنگ
شده بود...!خوش میگذره یا نه؟"هیونگ با تعجب پرسید"چرا اینجوری حرف
میزنی؟مشکلی پیش اومده؟!!!"جونگ مین ایندفعه گفت"نه...!چیزی نشده!فقط
اومدم ببینم بهتون خوش میگذره یا نه؟!"هیونگ که سعی میکرد وانمود کنه حالش
خوبه سرفه ی کوچیکی کرد و گفت"بهتون؟یعنی چی؟منظورت چیه؟"جونگ مین
گفت"یعنی تو نمیفهمی من چی میگم؟!"-"نه!متوجه منظورت
نمیشم!"جونگ مین همین طور که لبخند تلخی رویلباش نشسته بود به سمت آشپزخونه رفت و به فنجون های قهوه ای که از شب قبل
روی میز مونده بود اشاره کرد و گفت"منظورم اینه!!!!"هیونگ که متوجه شده
بود دستش رو شده به سمت جونگ مین رفت تا اونو آروم کنه و بهش دلداری بده که یه
دفعه جونگ مین با مشت توی صورتش خوابوند...شبنم وقتی صدای برخورد هیونگ با میز ناهار
خوری رو شنید سریع در رو باز کرد و بیرون اومد...جونگ مین عصبانی ایستاده بود و به
هیونگ نگاه میکرد و هیونگ هم صورتشو گرفته بود...با وارد شدن شبنم هردو به اون
نگاهی انداختن...جونگ مین به سرعت به سمت شبنم اومد و اونو محکم بغل کرد و
گفت"دلم برات تنگ شده بود!تو چطور تونستی به من دروغ بگی و با اون بیای
اینجا؟ها؟" شبنم نگاهی به هیونگ کرد و جونگ مین رو به عقب هل داد و با
ناراحتی بهش گفت"چرا اونو زدی؟حق نداشتی اینکارو بکنی!!!"بعد به سمت
هیونگ دوید...دستشو گرفت و اونو از روی زمین بلند کرد...به صورتش نگاهی انداخت...زیر
چشمش ورم کرده بود و کمی کبود شده بود...به سمت اتاقش رفت تا دارو بیاره... وقتی
برگشت جونگ مین رو دید که به دیوار تکیه داده و سرش رو پایین انداخته...به سمت
هیونگ رفت و همون طو.ر که اشک توی چشماش جمع شده بود روی صورتش پماد زد...جونگ مین
با دیدن این صحنه از ناراحتی زیاد با سرعت از اتاق خارج شد...شبنم بعد از اینکه به
صورت هیونگ پماد زد اونو بغل کرد و گفت"متاسفم...!به خاطر من اینطوری
شدی!"هیونگ همین طور که شبنم رو در اغوش گرفته بود با صدای ارومی
گفت"اصلا اینطور نیست!ربطی به تو نداره"بعد نگاهی به شبنم انداخت و با
تعجب پرسید"ولی این چه طوری فهمیده ما با هم هستیم؟من به بچه گفته بودم که به
اون نگن...!"شبنم با نگاهی متعجب شونه هاشو بالا انداخت...از اون طرف جونگ
مین وقتی از اونجا بیرون اومد خیلی توی فکر بود...به این فکر میکرد که انگار شبنم
علاقه ی زیادی به هیونگ داره چون از کتک خوردن اون ناراحت شد و روی زخمش پماد زد و
لی اون شبی که توی پارک اون از هیونگ کتک خورد شبنم فقط جلوی هیونگ رو گرفته بود و
بی توجه به اون با هیونگ از پارک رفته بود...!حالا باید چیکار میکرد؟!فکری به ذهنش
رسید گوشیشو در اورد وبه شبنم زنگ زد تا چیزی ازش بپرسه...!!!(مکالمه های پشت تلفن
بین شبنم و جونگ مین)-"بله؟!"-"منم!میخوام یه حقیقت رو بهم بگی!این
کار رو میکنی؟!"-"میخوای چی رو بدونی؟!"-"میخوام بدونم منو
دوست داری یا نه!؟"-"با این رفتار زشتت روت میشه از دوست داشتن حرف
بزنی؟تو در حال تعقیب ما بودی...!در حالی که ما دو نفر فقط برای تحقیق اینجا
اومدیم...!عشق...؟این عشق یک طرفه س و برات هیچ سودی نداره....!"بعد گوشی رو
قطع کرد و همین طور که هق هق گریه میکرد روی زمین نشست ...جونگ مین که با شنیدن
این حرفا شوکه شده بود(الهی بمیییییییییییییییرم داداشی.......!!!)صورتشو توی
دستاش پنهان کرد و شروع به گریه کردن کرد...بعد از چند دقیقه هیونگ که توی افکارش
غوطه ور بود به یادش افتاد که باید برای تحقیق به راه بیافتن...به سمت اتاق شبنم
رفت و با صدای بلندی گفت"هی...!آماده شو باید بریم...!"شبنم که به خودشاومده بود اشکاشو با دستش پاک کرد و
گفت"باشه الان اماده میشم...!"وقتی شبنم و هیونگ به همراه بقیه ی بچه ها
از سوئیت هاشون بیرون اومدند جونگ مین رو دیدن که با چشمای قرمز به دیوار تکیه
داده و خیلی ناراحته...!جونگ مین با دیدن شبنم و هیونگ به سمت اونها رفت و روبه
شبنم گفت"این حرف اخرته؟!مطمئنی پشیمون نمیشی؟!"شبنم که سرشو پایین
انداخته بود در مقابل سئوال اون سکوت کرد و هیچ جوابی نداد...جونگ مین بعد از
اینکه چند ثانیه به شبنم خیره شد ازش روبرگردوند و روبه هیونگ کرد و با لبخند تلخی
گفت"خداحافظ...!"و خودشو با اولین پرواز به سئول رسوند...وقتی به سئول
رسید به خونه رفت ...بچه ها توی پذیرایی نشسته بودند و داشتند تلویزیون
میدیدن...جونگ مین وقتی وارد شد بدون اینکه سلام کنه با قیافه ای ناراحت و گرفته
یکراست از پله بالا رفت...بچه ها نگاهی به هم کردن و دونه دونه به دنبال اون از
پله ها بالا رفتن...جونگ مین وقتی وارد اتاق شد در رو از پشت قفل کرد و خودشو روی
تخت انداخت و شروع به گریه کرد توی اون لحظه حس یه بچه کوچولویی رو داشت که بستنی
شو ازش گرفته بودن...!هیون همین طور که در میزد داد زد"هی...!چه خبر
شده؟؟؟!"کیو جونگ گفت"اتفاقی افتاده؟!"جونگ مین بعد از چند لحظه
سکوت با صدای گرفته جواب داد"ولم کنین...!دوست دارم تنها باشم...!شاید این
اخرین باریه که دارین صدای منو میشنوین...!"
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 19:52 توسط مروارید
|
سلام بچه ها!!!خوش اومدین من مروارید هستم...هر نظر و انتقاد و پیشنهادی که بدید رو میپذیرم.باتبادل لینک موافقم...پروفایلمم فعاله...دیگه چی!؟...اها!!!!هر بازیگری رو که دوست دارید بیشتر ازش عکس بذارم تو قسمت نظرات اسمشو بگید....ممنون از همگی...