فردا صبح وقتی شبنم از خونه بیرون اومد تا به دانشگاه بره جونگ مین رو دید که روبه روی در ایستاده بود ... اون شبنم رو به دانشگاه رسوند و براش ارزوی موفقیت کرد و بعد بهش گفت " سوغاتی یادت نره...!من حتما بهت زنگ میزنم منتظر باش..."شبنم گفت" باشه منتظرم...!"و با لبخند از اونجا دور شد... همه ی دانشجوهایی که میخواستن به  اردو برن اونجا بود...هیونگ هم اومده بود...اونها رو با اتوبوس به فرودگاه بردن...توی اتوبوس همه کنار دوستاشون نشسته بودند ... شبنم روی یکی از صندلی ها کنار پنجره نشست . هیونگ هم در کنارش قرار گرافت...در طول مدتی که در راه بودند بین اونها حرفی رد و بدل نشد تا اینکه به فرودگاه رسیدن...در فرودگاه مدتی طول کشید تا سوار هواپیما بشن . وقتی توی هواپیما کنار هم نشستن هر دو فکر میکردن که چطور سر صحبت رو باز کنند.تا اینکه شبنم روبه هیونگ جون کرد و گفت"نامزدیتو تبریک میگم ... امیدوارم خوشبخت بشین..."هیونگ جون خودشو جمع و جور کرد و با صدایی خیلی اروم و به طوری که شبنم نشنوه گفت"کدوم نامزدی؟"شبنم برگشت و پرسید"چیزی گفتی؟"هیونگ جون جواب داد"نه ! گفتم ممنون!امیدوارم شما هم به زودی به خواسته ی دلتون برسین..."بعد شروع کرد به زمزمه ی اهنگ              " لاو یا "... بقیه ی راه بین اونها سکوت برقرار بود و حرفی رد و بدل نشد...وقتی به مقصد رسیدند و از هواپیما پیاده شدند اونها رو از فرودگاه با اتوبوس به محل اقامتشون بردند...محلی که قرار بود یک هفته در اونجا سکونت کنند زمین مستطیل شکل خیلی بزرگی بود که سوئیت های ویلایی نسبتا کوچیکی به صورت بیضی توش ساخته شده بود و پشت سوئیت ها فضای سبز قرار داشت...هر کدوم از سوئیت ها دواتاق .یک پذیرایی کوچیک . یه اشپز خونه و حمام و دستشویی داشت.به اونها گفتند که هر دو نفر باید توی یه سوئیت اقامت کنند...هر کدوم از گروه ها به سمت سوئیتی که براشون مشخص شده بود به راه افتادند...شبنم و هیونگ جون هم به ناچار در یک سوئیت ساکن شدند...وقتی وارد سوئیتشون شدند شبنم روی یکی از مبل های پذیرایی نشست و به هیونگ که به سمت دستشویی میرفت خیره شد...توی دلش از اینکه میخواد یک هفته با کسی که خیلی دوستش داره باشه خوشحال بود ولی از اون طرف حرفای جونگ مین که میگفت منتظرشه از ذهنش  بیرون نمیرفت....وقتی هیونگ از دستشویی بیرون اومد روی یکی از مبل های روبه روی شبنم  نشست...چند دقیقه بدون صحبت گذشت....تا اینکه هیونگ همین طور که سرش پایین بود گفت"خب!کدوم اتاقو انتخاب میکنی؟؟؟من خیلی خستم میخوام استراحت کنم..."شبنم جواب داد "برام فرقی نمیکنه..."هیونگ بلند شد و وسایلشو به یکی از اتاق ها برد و در رو بست... بعد از مدت کوتاهی بیرون اومد و به حمام رفت تا دوش بگیره...شبنم از جاش  بلند شد و به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید بعد از چند دقیقه صدای هیونگ رو شنید که از توی حموم  فریاد میزد"کسی نیست برای من لباس بیاره؟؟؟"شبنم مثل فنر از جاتش پرید و روی تخت نشست...قیافشو در هم کشید وگفت"ایــــــــــــــــــــــــــــش ! واقعا که!!!!لباساشو با خودش نبرده...!چقدر حواسش پرته..!"بعد با بی میلی از جاش بلند شد و به اتاق هیونگ رفت از توی ساکش یه دست لباس در اورد و در حالی که زیر لب غر میزد و لباسا رو با نوک انگشتش گرفته بود به سمت حموم رفت در زد. هیونگ از پشت در گفت"بلـــــــــــــــــه؟"شبنم جواب داد"لباساتو اوردم....در رو باز کن!"هیونگ لای در رو باز کرد و در حالی که پشت در خودشو قایم کرده بود سرشو از در بیرون اورد و دستشو دراز کرد تا لباسارو بگیره...شبنم که سرشو به سمت دیگه گرفته بود لباسا رو جلو برد تا به هیونگ بده که یه دفعه دستش به دست خیس هیونگ خورد...!جیغی کشید و لباسا رو رها کرد ...!(هه هه هه)هیونگ با دیدن این صحنه عصبی شد و گفت"اَه.........!چرا اینطوری کردی؟"شبنم که خجالت زده شده بود گفت"ببخشید و سریع به سمت اتاقش دوید...هیونگ  که از عمد با خودش لباس نبرده بود همون لباس های نمدار رو پوشید و از حمام بیرون اومد و همین طور که به سمت اتاقش میرفت توی دلش به کار شبنم میخندید...بعد از حدود نیم ساعت شبنم که احساس گرسنگی میکرد به سمت اشپزخونه رفت تا چیزی برای خوردن اماده کنه... داشت فکر میکرد که حتما هیونگ هم گرسنشه...برای همین تصمیم گرفت برای اون هم غذا اماده کنه...هیونگ توی اتاقش بود که صدای به هم خوردن ظروف رو شنید..خیلی گرسنه بود برای همین از اتاقش بیرون اومد و به اشپزخونه رفت...وقتی شبنم رو در حال اشپزی دید از اون پرسید "چیکار میکنی؟؟؟"شبنم جواب داد"مگه نمی بینی؟دارم برای غذا چیزی اماده میکنم..."هیونگ با لبخند جلو اومد و گفت"بذار کمکت کنم...منم کمی اشپزی بلدم...شبنم نگاهی به هیونگ کرد و گفت"ممنون..خودم انجام میدم....!"هیونگ دست شبنم رو گرفت و کاردی رو که در دستش بود اهسته از دستش بیرون اورد...لبخندی به شبنم زد و گفت"تو برو استراحت کن!"همین طور که مشغول قاچ کردن هویج ها بود(به به!جای جونگ مین خالی!)ناگهان دستش رو برید و داد زد"آخــــــــــــــــــــــ....!دستم...!"و روی زخم دستشو گرفت ... شبنم سریع کنارش اومد و پرسید "چی شد؟بذار زخمتو ببینم...!بهت که گفتم خودم انجام میدم!!!!"بعد سریع رفت و از توی ساکش چسب زخم اورد و زخم هیونگ رو بست...همین طور که در حال زدن چسب زخم روی دست هیونگ جون بودازش پرسید"به نامزدت خبر نمیدی که رسیدی؟؟؟"{وقتی کلمه ینامزد رو گفت صداش لرزیــــــــــد}هیونگ لبخندی زد و گفت"اون به من اهمیت نمی ده ...!"شبنم با تعجب پرسید"مگه میشه؟یعنی عشقتون یک طرفه اس؟"هیونگ گفت"من هم زیاد به اون علاقه ای ندارم!فقط یه نفر توی زندگی من وجود داره که خیلی دوستش دارم و اون هم عشق منو رد کرد!"شبنم که متوجه منظور هیونگ شده بود بلند شد تا به اشپزخونه بره و اونجا رو ترک کنه که ناگهان هیونگ دست اونو گرفت . شبنم با تعجب برگشت و نگاهی به اون انداخت و پرسید"چیکار میکنی؟" هیونگ نگاهی عاشقانه به اون انداخت(اونی فاطی بپا غش نکنی!)و همین طور که دستشو گرفته بود گفت"بشین!میخوام باهات صحبت کنم!"شبنم به ناچار نشست بعد هیونگ ادامه داد"تمام اون مراسم نامزدی یه مراسم مسخره بود!فهمیدی؟"شبنم با تعجب بیشتری رو به هیونگ گفت"چی گفتی؟"هیونگ اینبار اشک توی چشماش جمع شد و دست شبنم رو محکم گرفت  و با بغض گفت"اون روزی که قرار بود ما نامزد بشیم تو خودتو گم و گور کردی و همین باعث شد مراسم بهم بخوره...!من داشتم دیوونه میشدم...برای همین اون نمایش  مضحک رو اجرا کردیم تا علاقه ی تو رو نسبت به من بسنجیم....‍!"شبنم وسط حرف هیونگ پرید و با اخم گفت"یعنی شما تمام این مدت منو بازی میدادین؟؟؟اصلا فکرشو نمیکردم که با من اینکارو بکنین!"بعد دستشو از توی دست هیونگ کشید و ادامه داد " حالا از من چی میخوای؟دوست داری چه عکس العملی از من ببینی؟"هیونگ با غصه جواب داد"چرا با من اینکارو کردی؟چطور تونستی؟تو خودت هم منو دوست داشتی!پس چرا اون کارو کردی"شبنم صورت به سمت دیگه گرفت و گفت "به خودم مربوط میشه!لازم نیست تو بدونتی دلیلش چی بود!"بعد به سمت اشپزخونه رفت و رامنی رو که پخته شده بود توی کاسه کشید و با بی میلی شروع به خوردن کرد...همین طور که در حال خوردن بود قطرات اشک صورتشو خیس میکرد... در اون لحظه تنها صدایی که به گوش میرسید صدای بر خورد اهسته ی قاشق با کاسه بود ... وقتی داشت غذاشو میخورد به هیونگ و حرفاش فکر میکرد و به اینکه چقدر اونو دوست داره...وقتی غذاش تموم شد به پذیراییرفت.هیونگ اونجا نبود...به سمت اتاقش رفت . در رو بست و روی تخت دراز کشید...مدتی بعد خوابش برد...وقتی به خودش اومد 3 ساعت گذشته بود از روی تخت بلند شد و به ساعت دیواری اتاق نگاهی انداخت ساعت 5 بعد از ظهر بود...به دستشویی رفت  و صورتشو شست..ناگهان به یاد هیونگ افتاد....به اشپزخونه رفت و دید که غذای هیونگ دست نخورده باقی مونده...با خودش فکر کرد که حتما به خاطر ناراحتی اشتها نداشته...ولی یه دفعه دلش شور افتاد به سمت اتاق هیونگ جون رفت و در زد ولی اون در رو باز نکرد...دوباره در زد ولی اینبار هم جوابی نشنید...!خیلی نگران شده بود..دستگیره ی در رو چرخوند که ناگهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان....!