قسمت دوم داستان
بعد از اتمام برنامه از دختر بغل دستی اش علت
غیبت هیونگ جون در برنامه رو پرسید و اون
دختر جواب داد که به طور خیلی قطعی مطمئن نیستم اما فکر میکنم اون به دانشگاه میره
و نمیتونه در تمام برنامه های گروه شرکت کنه...از اونجا که بیرون اومد خیلی خوشحال
بود که تونسته گروه مورد علاقه اش رو از نزدیک ببینه.به هتل برگشت و مدارک تحصیلیش
رو اماده کرد و زود شام خورد تا بخوابه و فردا زودتر بتونه برای ثبت نام در
دانشگاه سئول به اونجا بره...صبح ساعت 6 با صدای زنگ موبایلش از خواب بیدار
شد.وصبحانه ی مختصری خورد و از هتل به مقصد دانشگاه سئول تاکسی گرفت...مدت زیادی طول نکشید تا به
دانشگاه رسید...کار های ثبت نام رو انجام داد
برای کار شناسی در رشته ی مورد علاقه اش ثبت نام کرد.همانطور که به سمت در
خروجی دانشگاه در حرکت بود چشمش به کسی افتاد که در یه لحظه به نظرش اشنا اومد.اون
شخص از روبرو به سمت ساختمان دانشگاه میومد.در یه لحظه فکر کرد که هیونگ
جونه...ولی نه! انگار واقعا خودش بود ...!همینطور اون شخص داشت به سمت ساختمان
داتنشگاه حرکت میکرد دختر ها و پسر ها با اون سلام و احوال پرسی میکردن وازش امضا
میگرفتن...!شبنم وقتی متوجه شد که اون خود هیونگ جونه با عجله به سمتش دوید و خودش
رو به اون رسوند و با احترام سلام کرد.هیونگ جون برگشت و تا شبنم رو دید و متوجه
شد که اون یک فرد کره ای نیست خیلی متعجب
شد و سلام کرد.شبنم با اشتیاق فراوان
احوال پرسی کرد و از اون سئوال کرد
که چرا دیروز در اجرای زنده ی گروه حضور نداشته!!!هیونگ هم گفت که به علت فشار
زیاد درس ها گاهی اوقات نمیتونه در اجرا های گروه شرکت کنه.بعد از شبنم پرسید
که"شما از کدوم کشور اومدین!؟"هیونگ با شنیدن نام ایران تعجب کرد و از
اون بخاطر اینکه کار هاشونو دنبال میکنه تشکر کرد.به نظر میومد که هیونگ خیلی عجله
داره ...بنابراین از شبنم معذرت خواهی کرد و از اون تقاضا کرد که اگه امکان داره
شماره ی همراهشو به اون بده تا بتونه بعدا باهاش ملاقاتی داشته باشه...شبنم هم با
سرعت اینکارو انجام داد...و پس از خداحافظی با هیونگ به سمت هتل راه افتاد...توی
راه در پوست خودش نمیگنجید و اینقدر خوشحال بود که میخواست فریاد بزنه...هر چی
باشه شبنم خیلی هیونگو دوست داشت ولی
ترجیح میداد این مسئله رو در مقابل هیونگ بروز نده..
گروه دابل اس تقریبا هر روز با هم تمرین میکردن
و هیونگ هم هر وقت فرصت پیدا میکرد در
تمرین ها حضور پیدا میکرد...فردای اون روز هیونگ برای تمرین پیش دوستاش رفت...بعد
از تمرین با هم درباره ی طرفداراشون صحبت میکردند که ناگهان هیونگ به یاد شبنم
افتاد و به دوستاش گفت " راستی بچه ها دیروز توی دانشگاه یه دختر ایرانی رو
دیدم که میگفت از طرفدارای مائه!"جونگ مین با سرعت پرسید"راستی !!!!اسمش
چی بود؟خوشگل بود؟"هیون جونگ نیشخندی زد.کیو جونگ گفت "تو چیکار به اسمش
داری!!!اون فقط یه طرفداره!!!"هیونگ وسط حرف کیو پرید و گفت" اسمشو
نپرسیدم چون خیلی عجله داشتم ولی با نمک بود. دوست داشتنی به نظر می اومد. شمارشو
گرفتم تا بعدا باهاش یه ملاقاتی داشته باشم"در همون لحظه گوشیش رو در اورد و
دنبال شماره ی شبنم گشت.وباهاش تماس گرفت. شبنم که خیلی منتظر زنگ تلفنش بود با
سرعت اونو جواب داد"بله؟"صدای هیونگ بود که از پشت تلفن شنیده
میشد..."سلام"شبنم که خیلی ذوق
زده شده بود با هول جواب سلامشو داد هیونگ گفت"چه روزی وقت دارین هم دیگه رو
ببینیم؟"شبنم گفت"اگه شما وقت داشته باشین همین امروز خوبه!"هیونگ
گفت "باشه !پس امروز ساعت 6 بعد از ظهر در پارک سئول!قسمت بازی های بچه ها
همدیگه رو میبینیم...شبنم وقتی گوشی رو گذاشت قلبش نزدیک بود از خوشحالی
وایسه...!!
شبنم
ساعت 5 سریع دوش گرفت و یه لباس ساده و شیک پوشید...با عجله یه تاکسی گرفت و خودش
رو به پارک سئول رسوند از اون طرف هیونگ جون به جونگ مین گفت "اگه تو هم دوست
داری با من بیای و اون دختر رو ببینی سریع اماده شو که بریم..."جونگ مین هم
کمی فکر کرد تا ببینه برنامه ای داره یا نه.وبعد با خوشحال پذیرفت...ساعت 5 جونگ
مین وهیونگ جون با کمی تغییر چهره اماده شدند و با ماشین هیونگ جون خودشونو به
پارک رسوندند...در پارک شبنم در قسمت بازی ها به دنبال هیونگ میگشت که ناگهان دید
اون با جونگ مین به سمتش میان....توی اون لحظه نمیدونست باید چی کار کنه...چون اون
لحظه لحظه ای بود که مدت ها انتظارشو می کشید...جونگ مین قبل از اینکه ملیکه رو
ببینه هی از هیونگ جون می پرسید"کو؟کجاست؟کدومه؟"هیونگ گفت"یکم
تحمل داشته باش الان پیداش میکنم"تا اینکه شبنم رو دید و رو به جونگ مین
گفت"اونه! دیدیش؟ خیالت راحت شد؟خوب نگاش کن...اینگار تا حالا دختر
ندیده!!!!"وقتی ه همیدیگه رسیدن شبنم
با اضطرابی که سعی میکرد پنهانش کنه سلام کرد وجونگ مین بعد از سلام دستشو
به سمت شبنم دراز کرد و با اون دست داد...شبنم با جونگ مین احوال پرسی کرد و به
اون گفت که چقدر از دیدن اون خوشحاله...جونگ مین هم لبخندی مرموزانه زد و
گفت"از لطف شما ممنونم خانم..."...بعد هر سه نفر به سمت یکی از صندلی
های پارک رفتند...جونگ مین می خواست کنار شبنم بشینه ولی هیونگ جون زیر لب بهش
گفت"من اینجا میشینم تو برو اون ور"شبنم هم روی صندلی با کمی فاصله از
اونها نشست وهمونطور که سعی میکرد لرزش صداشو پنهان کنه شروع به صحبت کرد"من
تو ایران از سالها پیش یکی از طرفدارای شما بودم همیشه دوست داشتم وقتی میام کره
بتونم حداقل با یکی از اعضای گروه شما ملاقاتی از نزدیک داشته باشم...الانم خیلی
خوشحالم که دارم با شما و اقای پارک از نزدیک صحبت می کنم...!"هیونگ جون هم
گفت "ما هم خیلی خوشحالیم که یه طرفدار ایرانی کارای ما رو دنبال میکرده...و
از ملا قات با شما خوشحالیم "شبنم لبخندی زد...هیونگ ادامه داد"راستی ما
میتونیم با همه ی بچه ها یه قرار بذاریم که شما بتونید اونها رو از نزدیک ببینید!جونگ
مین!چطوره؟"جونگ مین گفت"اره اره..خیلی خوبه..."بعد قرار گذاشتند
که تلفنی بهم خبر بدند چه روزی اعضای گروه میتونند دور هم جمع بشند...بعد از شروع
کلاس ها شبنم و هیونگ تقریبا هر روز همدیگه رو در حیاط دانشگاه میدیدندو بهم سلام
میکردند...غافل از اینکه هیونگ احساس میکرد یه جورایی به دیدن شبنم عادت کرده و
چیزی در درونش به اون میگفت که اونو خیلی دوست داره و بهش علاقه مند شده و شبنم از
این مسئله غافل بود...!هر وقت گروه البوم جدیدی بیرون میدادن هیونگ جون با یک دنیا
عشق و علاقه روی کاست اون رو امضا میکرد و اونو به شبنم هدیه میداد....
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 15:6 توسط مروارید
|