دستگیره ی در رو چرخوند و ناگهان با یه صحنه ی ناراحت کننده مواجه شد!!!!...بله!!!هیونگ جون روی تختش بیهوش افتاده بود...!شبنم با سرعت و در حالی که خیلی هول کرده بود به سمت اون رفت واونو تکون داد ولی هیونگ تکون نمیخورد با انگشتهاش نبضشو گرفت نبضش هنوز میزد نفس راحتی کشید ناگهان چشمش به یه شیشه قرص افتاد که در کنار هیونگ روی تخت افتاده بود و درش باز بود(ای هیونگ کوته فکر!!!!!!!!)تازه فهمید چه اتفاقی افتاده ...!!! با صدای بلند شروع به گریه کرد!ولی با گریه کاری درست نمیشد!!باید اونو به بیمارستان میرسوندند...!با سرعت به سوئیت کناری که دو نفر از دوستاش در اون اقامت داشتند رفت و همین طور که گریه میکرد از اونها کمک خواست...!اونها با کمک هم هیونگ رو توی ماشین گذاشتن و با سرعت به نزدیک ترین بیمارستان رسوندند...!وقتی به بیمارستان رسیدند هیونگ رو با برانکارد به قسمت اورژانس بردند و معدشو شست و شو دادند...بعد از مدتی اونو به یکی از اتاق های بخش منتقل کردند تا استراحت کنه!دکتر بالای سرش اومد و به شبنم گفت"کمی دیر آوردینش !!! 2عا کنید مشکلی براش پیش نیاد!چون ممکنه قرص ها روی مغز یا کلیه اش اثر گذاشته باشه!!!شبنم از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد و 2عا میکرد همچنین اتفاقی نیافته چون اگه اتفاقی برای هیونگ میافتاد خودشو مقصر میدونست!هیونگ رو توی بیمارستان بستری کردند و قرار شد یک شب رو اونجا بمونه تا حالش بهتر بشه!شبنم همینطور که توی چشمهاش اشک جمع شده بود بالای سر هیونگ اومد و دستاشو گرفت و به حرف هایی که اون روز ظهر بین شون رد و بدل شد فکر کرد!نزدیک های صبح ناگهان هیونگ تکونی خورد و چشمهاشو با زحمت باز کرد!!!شبنم که هول شده بود با خوشحالی به سمت قسمت پرستاری رفت و اونها رو خبر کرد...!دکتر بالای سرش اومد و معاینه اش کرد و گفت"به طور مقطعی 2چار فراموشی شده!باید منتظر خوب شدنش باشید"شبنم با ناراحتی پیش هیونگ اومد و پرسید"حالت چطوره؟بهتری؟"هیونگ به شبنم نگاهی انداخت و گفت"شما؟!چرا من توی بیمارستانم؟!"شبنم با مهربونی دستشو توی دستاش گرفت و گفت"اصلا نگران نباش!یه مشکل کوچیکی برات پیش اومده که به زودی برطرف میشه!"بعد شبنم تاکسی گرفت و با هم به خونه برگشتند...توی راه هیونگ جون از شبنم سئوال میکرد که چه اتفاقی افتاده!؟شما کی هستید؟!.و شبنم هم سعی میکرد از جواب دادن طفره بره...وقتی به خونه رسیدند کمکش کرد تا لباس هاشو در بیاره و بهش داروهاشو داد!یک دفعه یادش افتاد که امروز باید برای تحقیق رو اثار تاریخی به موزه های پوسان میرفتند...!ولی چه جوری؟باید فردا رو برای این کار در نظر میگرفتند!چون امروز هیونگ نمیتونست با این وضعیتش از خونه بیرون بره!وقتی مطمئن شد هیونگ خوابش برده به آشپزخونه رفت تا براش سوپ درست کنه!(حالا اونی فاطمه !اصلا بلدی سوپ درست کنی؟؟؟؟غذای بد به خوردش ندی ها!!!(پیغامی از طرف بانوی اول هیونگ))در حال پختن سوپ بود که جونگ مین زنگ زد!!!(به به!!!همینو کم داشتیم!)و گفت"سلام!!!خوبی؟؟؟دلم برات تنگ شده!!!چرا یه زنگ نمیزنی؟؟؟!مثل اینکه خیلی بهت خوش میگذره!نه؟"شبنم گفت"متاسفم!برای یکی از دوستام مشکلی پیش اومده بود!"جونگ مین گفت"امیدوارم مشکلش زودتر حل بشه!!!حالا کمکی از دست من بر میاد؟!"شبنم جواب داد"ممنونم!   خودمون از پسش بر میایم!"جونگ مین گفت"منتظرتم عزیزم!دوست دارم زودتر برگردی تا ببینمت!"(وووااااااوووو) شبنم هم خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد!حالا بشنوید از جونگ مین!وقتی برای تمرین گروهی به محل تمرین رفت دید که هیونگ نیست!!!!!سراغشو گرفت ... بچه ها که میدونستند هیونگ با شبنم به اردو رفته نگاهی به هم انداختن و کیو جونگ پیش دستی کرد و گفت"سرش خیلی شلوغه!درس هاش سنگینه!چند روزی رو نمیتونه برای تمرین بیاد!"بقیه هم با سر حرف اونو تایید کردن...(وای!خطر رفع شد!)حالا بشنوید از اون طرف!(هه هه!ببخشید هی میگم از این طرف از اون طرف!)وقتی شبنم سوپ رو پخت سری به هیونگ زد و دید که هنوز خوابه!کنارش نشست و روی صورتش دست کشید ...هیونگ تکونی خورد و چشماشو باز کرد!نگاهش به شبنم افتاد که کنارش نشسته بود...بلند شد و نشست و به ارومی گفت"خیلی گرسنمه!"شبنم با لبخند گفت"الان برات یه سوپ خوشمزه میارم"(البته از دست پخت من که بهتر نمیشه)بعد بلند شد و به اشپزخونه رفت و با یه کاسه سوپ برگشت!با قاشق در دهان هیونگ سوپ گذاشت!هیونگ همین طور که داشت سوپ رو میخورد نگاه دیگه ای به شبنم کرد و گفت"ولی به من نگفتی شما کی هستی!؟"شبنم لبخندی زد و گفت"به زودی میفهمی!"هیونگ ابرو هاشو در هم کشید و به خوردن بقیه ی غذا ادامه داد...!(ها ها!)وقتی هیونگ غذاشو تموم کرد شبنم دستشو گرفت و با مهربونی برای اون توضیح داد که برای چی به اونجا اومدن !و ازش خواست تا زودتر خوب بشه که بتونن تحقیقاتشونو کامل کننناگهان با به یادآوری این مسائل هیونگ همه چیزو به خاطر اورد و ناراحت شد و گفت"چرا منو به بیمارستان رسوندی؟چرا نجاتم دادی؟باید میذاشتی بمیرم!!!"شبنم بهش گفت"لطفا اروم باش!هر کس دیگه ای غیر از تو هم بود من براش این کارو انجام میدادم...!"هیونگ بعد از شنیدن این حرف شبنم با ناراحتی اتاق رو ترک کرد و به پذیرایی رفت...تلویزیون رو روشن کرد و روبروش نشست...!شبنم هم به اتاقش رفت و شروع به جمع اوری وسایل کرد...نیم ساعت بعد هیونگ که در مورد رفتارش پشیمون شده بود به سمت اتاق شبنم اومد و در زد...شبنم گفت"بله؟"هیونگ در رو باز کرد و داخل شد و به سمت شبنم که روی تخت نشسته بود اومد و اونو در اغوش گرفت...شبنم که جاخورده بود گفت "چیزی شده؟؟؟"هیونگ گفت"نه!فقط میخواستم بخاطر اینکه ازم مراقبت کردی تشکر کنم!حتما خیلی خسته شدی!واقعا متاسفم که اون حرفا رو بهت زدم!منو میبخشی؟"شبنم سرشو تکون داد و گفت"باید برای فردا اماده بشی!یادت رفته ما برای چی به اینجا اومدیم؟؟؟"هیونگ گفت"وای خدای من!به کل یادم رفته بود!تا من میرم وسایلمو برای فردا جمع کنم تو هم اماده شو برای شام بریم بیرون"و همین طور که میخندید از اتاق شبنم خارج شد...