قسمت هفدهم داستان
بچه ها با تعجب و ترس نگاهی به هم کردن ... یونگ سنگ گفت"یعنی میخواد چیکار کنه؟!"
هیون گفت"نکنه یه دفعه بزنه به سرش و..."و وقتی به اینجا رسید حرفشو خورد و با ترس نگاهی به اون دو نفر انداخت...!و ادامه داد"باید یه جوری در رو باز کنیم...!"
سه نفری با پا به در ضربه زدند تا اینکه در با شدت وصدای بلندی باز شد...!وقتی وارد اتاق شدند صحنه ی وحشتناکی دیدن..!جونگ مین روی تخت بیهوش افتاده بود...در حالی که داشت به شدت از دستش خون میومد...
با دیدن این صحنه هیون با دست توی سرش زد و به در اتاق تکیه داد...کیو و یونگ سنگ که بالای سر جونگ مین اومده بودند اونو به کمک هم توی ماشین انداختند و با سرعت به نزدیک ترین بیمارستان رسوندند...خوشبختانه بخش اورژانس جلوی خون ریزی رو گرفت... !
جونگ مین وقتی چشماشو باز کرد و دوستاشو دید با حالتی ناشی از ضعف و ناراحتی گفت"چرا؟چرا نجاتم داداین؟؟؟!"و شروع به گریه کرد...
هیون همین طور که اشکاشو پاک میکرد جلو اومد و اونو بغل کرد و گفت"اروم باش!اینقدر خودتو عذاب نده...!تو دیگه نباید به اون فکر کنی...!"
کیو و یونگ سنگ هم کنار تخت ایستاده بودن و اشک توی چشماشون جمع شده بود...در همین حال پزشک به اتاق اومد و جونگ مین رو معاینه کرد و به دوستاش گفت که چون خون زیادی از بدنش رفته خیلی ضعیف شده...برای همین باید غذاهای مقوی بخوره تا زودتر بهبودیش رو به دست بیاره..!.بعد چند تا قرص تقویتی و ارام بخش هم براش نوشت تا ارومش کنه...!
بچه ها از پزشک تشکر کردن وبعد از اینکه سرم جونگ مین تموم شد از بیمارستان بیرون رفتند....توی خونه همه ی بچه ها از جونگ مین به خوبی مراقبت میکردن تا مبادا دوباره از این کارا انجام بده....و براش غذای مقوی درست میکردن تا ضعفش از بین بره...جونگ مین هم گاهی اوقات به فکر میرفت ولی دوستاش به محض اینکه اونو تو این حالت میدیدن سعی میکردن حواسشو پرت کنن و کاری کنن تا اون بخنده...همیشه جونگ مین بود که بچه ها رو میخندوند و بهشون ارامش و دلداری میداد ولی الان نوبت اونها بود تا کاری براش انجام بدن....!
حالا بریم سراغ هیونگ و شبنم...!
وقتی توی اتوبوس داشتند برای تحقیق به یکی از موزه های پوسان میرفتند هر دو داشتند به جونگ مین فکر میکردنشبنم به این فکر میکرد که الان جونگ مین چه حالی داره و هیونگ به این فکر میکرد که با وجود اینکه خیلی جونگ مینو دوست داره نمیتونه کاری براش انجام بده!بعد نگاهی به شبنم انداخت و دستشو پشت گردنش حلقه کرد و بهش گفت"به چی فکر میکنی؟!"شبنم برگشت و نگاهی به هیونگ کرد و گفت"هیچی...!دارم بیرونو نگاه میکنم...!"هیونگ با لبخندی پر از شیطنت گفت"موافقی فردا کارمونو تموم کنیم و بعد از ظهر برای اسکی بریم...؟!"و در همون حال چشمکی به شبنم زد و ادامه داد"نظرت چیه؟!"شبنم جواب داد"نمیدونم...!به نظرت میتونیم تا فردا کارمونو تموم کنیم؟!"هیونگ گفت"تا منو داری غم نداری...!"و خندید و ادامه داد"اخ جوووون!چه روز خوبی بشه فردا...!"غروب اون روز به خاطر اینکه میخواستن کارشون سریعتر انجام بشه با خستگی زیادی به خونه برگشتند...وقتی وارد خونه شدن هر کدوم به اتاق خودش رفت ...بعد از مدت کمی هیونگ به اشپزخونه رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کنه...شبنم رو صدا کرد ولی جوابی نشنید...کنار اتاقش رفت و در زد...بازم جوابی نشنید...در رو باز کرد و دید که شبنم خوابیده...با خودش گفت"اخی حتما خیلی خسته بوده!بعد روی اون پتو کشید و از اتاق خارج شد...!و بعد از خوردن غذای مختصری خوابید...فردا صبح زود هر دو از خواب بیدار شدند و بعد از خوردن صبحونه از خوونه خارج شدن...تا ظهر تحقیقاتشونو کامل کردن و برگشتن....بعد از خوردن یه ناهار ساده برای رفتن به اسکی و گذروندن یه شب پرخاطره اماده شدن...توی راه هیونگ به شبنم گفت "میدونی؟من عاشق اسکی ام...!راستی تو بلدی چجوری اسکی کنی دیگه؟!"شبنم نگاه متعجبی به هیونگ کرد و گفت"نه ... ! حتی بلد نیستم چه جوری باید چوب اسکی رو دستم بگیرم...!"هیونگ با خنده گفت"ما رو ببین با کی اومدیم سیزده به در!!!!!"بعد اخمی به شبنم کرد و ادامه داد"ولی عیبی نداره عزیزم...خودم بهت یاد میدم...!"بعد از دوساعت به پیست اسکی رسیدن....هیونگ دو جفت چوب اسکی کرایه کرد و اونها رو به پای شبنم بست...بعد طرز گرفتن چوب اسکی رو به شبنم یاد داد...و در عین حال مواظب بود که شبنم زمین نخوره...بعد از اینکه چند ساعت گذشت شبنم کمی مهارت پیدا کرده بود و ذوق داشت که اسکی کنه....ولی هر دو خسته و گرسنه بودن ... به خاطر همین هیونگ دست شبنم رو گرفت و به سمت یکی از صندلی ها برد و بهش گفت"تو اینجا بشین...من چند لحظه دیگه برمیگردم...!"بعد از مدت کوتاهی هیونگ با دو تا قهوه تو دستش,شبنم رو از فکر بیرون اورد..."بیا...!تا داغه بخورش...!"شبنم لبخندی زد"مرسی!"هیونگ کنار اون نشست و از جیبش یه جعبه در اورد و روبروی شبنم گرفت و گفت"این برای توئه...!بازش کن...!"شبنم با تعجب جعبه رو از هیونگ گرفت و همون طور که اونو برانداز میکرد پرسید"این چیه؟"هیونگ جواب داد"بازش گن!خودت میفهمی...!"شبنم جعبه رو باز کرد...یه اویز قلبی شکل داخل جعبه توی تاریکی شب میدرخشید...!(مثلا اویز شکل دو تا قلب چسبیده به هم بوده)نگاهی به هیونگ انداخت و پرسید"اینو برای من خریدی؟!خیلی قشنگه...!"و با یه لبخند شیطنت امیز ادامه داد"قبولش میکنم...!"هیونگ همین طور که کنار شبنم نشسته بود دستشو گرفت و توی چشماش نگاه کرد و گفت"این نشونه ی عشق ما به هم دیگه اس...نباید هیچ وقت اونو از خودت جدا کنی!"شبنم خندید و گفت"باشه...قول میدم...!"بعد جعبه رو توی دستش گرفت و بلند شد و گفت"خیلی گرسنمه!پاشو بریم یه چیزی بخوریم!"هیونگ هم ایستاد و گفت"منم همین احساسو دارم ولی امشب تو باید منو به یه شام خوشمزه مهمون کنی!"شبنم با صدای بلندی خندید و گفت"ای بد جنس!ولی باشه...چون بهم اسکی کردن یاد دادی امشب شام مهمون من!"هیونگ هم با خنده گفت"پس بزن بریم...!"چوب اسکی ها رو تحویل داد و با هم به رستوران پیست رفتند...توی رستوران وقتی گارسون منوی غذا رو اورد شبنم رو به هیونگ پرسید"چی میل دارید قربان؟!"هیونگ بادی به غبغب انداخت و گفت"هر چی شما میل داشته باشین منم همونو میخورم...!"شبنم با لبخند گفت"خودتو لوس نکن!امشب مهمون من هستی پس سعی کن از این فرصت استفاده کنی!چون دیگه تکرار نمیشه!!!"هیونگ هم خندید و گفت"اوکی!!!"بعد سفارش یه غذای خوشمزه رو داد وقتی غذا رو خوردن هیونگ به شبنم گفت"چشمات قرمز شده!!!بلند شو بریم یه جایی واسه استراحت پیدا کنیم...!"با هم به سمت قسمتی که اتاق اجاره میدادند رفتند...اونجا هیونگ از اقایی که مسئول اونجا بود راجع به نوع اتاق ها سئوال کرد...اون اقا توضیح داد که هم اتاق یک تخته داریم و هم دو تخته...!هیونگ رو به شبنم کرد و پرسید"اتاق یه تخته بگیریم یا دو تخته؟!"