شبنم کمی سرخ شد و خواست خودشو عقب بکشه...ولی جونگ مین داشت صورتشو به شبنم نزدیک

میکرد...که ناگهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان....

مشتی محکم به صورتش خورد...شبنم که چشماشو از ترس بسته بود وقتی اون صدا رو شنید

چشما شو باز کرد  و جونگ

مین رو دید که روی زمین افتاده خیلی هول شد و برگشت ببینه که مشت از طرف کی بوده...که با ناباوری

دید که هیونگ جون با رنگی برافروخته بالای سرش ایستاده...جونگ مین که صورتشو گرفته بود از روی

زمین بلند شد و گفت

" ای بی معرفت ! برای چی منو زدی ؟ "

هیونگ جون با عصبانیت خیلی زیاد گفت

"ای نامرد!چه طور جرات کردی نامزد منو دعوت کنی؟؟؟تازه میخواستی اونو ببوسی!تو واقعا بی شرمی!"

و باز به سمت اون حمله ور شد...شبنم جلوی اونو گرفت و گفت

"لطفا تمومش کن ! تقصیر من بود! بخاطر من ببخشش!"

بعد دست هیونگ رو گرفت و سریع اونو از اونجا دور کرد...

جونگ مین که شوکه شده بود مونده بود که اصلا چی شد؟!نامزد؟مگه اونا نامزد کرده بودن؟اونا به کسی چیزی اعلام نکردن!!!!ولی با ناراحتی خودشو تکوند و همینطور که غرق در افکارش بود از اونجا دور شد...

از اون طرف شبنم و هیونگ جون توی ماشین نشسته بودند ... هیونگ اونقدر عصبانی به نظر میرسید که شبنم جرات نمیکرد سر صحبت رو باز کنه...بلاخره با کمی ترس رو به اون کرد و گفت

"تو چه جوری اونجا پیدات شد؟!از کجا فهمیدی ما اینجاییم؟؟؟"

هیونگ با همون عصبانیت و در حالی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه گفت

"من از اومدن شما خبری نداشتم...اومده بودم به یاد اولین قرارمون که توی این پارک بود کمی هوا بخورم که شما دو تا رو دیدم و اون صحنه ی...!"

بعد سرش رو به علامت تاسف تکون داد و رو به شبنم کرد و گفت

"تو چرا دعوت اونو قبول کردی؟"
-"من که نمیدونستم اون میخواد چیکار کنه!فکر میکردم میخواد فقط مث دوتا دوست با هم صحبت کنیم  و برای گردش به بیرون بریم!حالا که چیزی نشده!لطفا ناراحت نباش!راستی چرا به اون گفتی که ما دو تا نامزدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!من اصلا از این حرف خوشم نیومد...من که هنوز به تو جوابی ندادم...!حالا خودت باید درستش کنی!"

هیونگ که حالا کمی اروم تر شده بود دست شبنمو گرفت وتو چشمای اون نگاه کرد و گفت

"متاسفم ولی باید اینو میگفتم تا اون دیگه به سمتت نیاد..!خواهش میکنم که در باره ی جواب دادن به من هم زودتر فکرا تو بکن!دیگه طاقت ندارم!"

شبنم دستشو از توی دست اون بیرون کشید و به فکر فرو رفت!باید  با مادرش صحبت میکرد و نظر اونو می پرسید...

در هر صورت فردا ی اون روز به ایران زنگ زد و با مادرش صحبت کرد و نظرشو در این باره پرسید...مادرش هم گفت که نمیشه به هر کسی اطمینان کرد و باید خوب دربارش فکر کنه و بعد تصمیم بگیره...!و تصمیم رو به عهده ی خودش گذاشت ..چون شبنم دختر باهوشی بود و خوب و بد رو خوب از هم تشخیص میداد...

یه روز شبنم از هیونگ خواست تا با هم بیرون برن تا در مورد اینده اش ازش سئوالاتی بپرسه...!وقتی شبنم دید که هیونگ برای زندگی اینده اش چقدر برنامه داره و در حال گرفتن مدرک دکترا هم هست برای دادن جواب مثبت به اون بیشتر ترغیب شد...ولی اون باید پدر و مادر هیونگ رو هم میدید پس ازش خواست که اونو پیش پدر و مادرش بره و لی با این حرف شبنم هیونگ اشک تو چشماش جمع شد و گفت که پدر و مادرش چند سال پیش توی یه تصادف از دنیا رفتن...!(البته خدا نکنه)شبنم خیلی ناراحت شد و اونو دلداری داد ...شب وقتی شبنم میخواست بخوابه یه حسی درونش میگفت که خیلی به هیونگ جون وابسته شده و نمیتونه دوری اونو تحمل کنه...!برای همین مصمم شد و گفت"فردا حتما بهش جوابمو میدم"

فردای اون روز وقتی هیونگ جون و شبنم برای خوردن شام به رستوران رفته بودند شبنم در حالی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه به هیونگ گفت

"من تصمیمم رو گرفتم"

هیونگ که در حال خوردن نوشابه بود نوشابه پرید گلوش و با لکنت گفت

"خب؟!فقط لطفا اروم اروم بگو"

شبنم در حالی که به هیونگ لبخند میزد گفت

"من پیشنهادتو میپذیرم...!"

با شنیدن این حرف هیونگ اشک توی چشماش جمع شد و به سمت شبنم اومد و اونو بغل کرد و گفت"من خوشبختت میکنم عزیزم!قول میدم"

هوا سرد بود...اونها داشتند توی یکی از پارک های شهر که هیچکس توش دیده نمیشد قدم میزدند...هیونگ همین طور که دستای شبنم رو توی دستش گرم میکرد توی دلش داشت از خوشحالی میمرد...!با یه لبخند شیطنتانه رو به شبنم گفت

"حالا مراسم نامزدی رو کی برگزار کنیم؟"

شبنم با یه اخم کوچولو گفت

"هفته ی اینده!خونه ی خودت!دعوت مهمونا هم کار خودته!!"

هیونگ با خوشحالی گفت

"باشه خانوم کوچولوی من !هر چی تو بگی!!!!"

بعد اونو توی اغوشش گرفت و موهاشو نوازش کرد و بعد صورتشو به صورت شبنم نزدیک کرد و اونو بوسیـــــــــــــــد...

بعد اروم و همین طور که دستاشون توی دست همدیگه بود به سمت خونه ی شبنم حرکت کردند...بعد از اینکه شبنم وارد خونه شد هیونگ همینطور که داشت با دمش گردو میشکست در این فکر بود که بلاخره دختر محبوبشو به دست اورده و باید برای خوشحالی اون خیلی کار ها بکنه...!

(بهله اقا هیونگ!شاد باش!وبدون اخر شادی هاته!!!!!!ها ها ها!!!!!)