قسمت دوازدهم داستان
وقتی شب شبنم به خونه رفت اصلا حال خوشی نداشت ...احساس میکرد دنیا روی سرش خراب شده!!!خودشو روی تخت انداخت و بعد از فکر کردن به اتفاق های اون روز خوابش برد... . فردا صبح وقتی برای رفتن به دانشگاه اماده شد و از خونه بیرون اومد جونگ مین رو دید که کنار ماشینش ایستاده و منتظر اونه ... جونگ مین با دیدن شبنم براش دست تکون داد و به سمتش اومد... بعد از سلام و احوال پرسی در رو براش باز کرد تا سوار ماشین بشه... وقتی شبنم داخل ماشین نشست جونگ مین گفت " کجا تشریف می برین خانم محترم؟؟؟!"شبنم با صدایی تقریبا گرفته جواب داد" دانشگاه لطفا!"جونگ مین نگاهی به شبنم انداخت و با دلخوری گفت " میشه امروز دانشگاه نرین و با من همراه باشین!!!؟؟؟"شبنم جواب داد"نه نمیشه..!لطفا دانشگاه !"جونگ مین وقتی دید شبنم باهاش کنار نمی یاد ماشینو کنار زود و و با خنده گفت"رو حرف من حرف نمی زنی و هر جا که من رفتم تو هم میای ! اوکی؟"شبنم که دید چاره ای نداره با سر جواب مثبت داد...بعد جونگ مین گفت" میبرمت یه جایی که اب هویج های خوشمزه ای داشته باشه...!"از اون طرف توی دانشگاه هیونگ که منتظر شبنم بود وقتی دید که شبنم به دانشگاه نیومده کمی نگران شد ولی چون نمیخواست نقششان بهم بخوره بهش زنگ نزد...!!! شب وقتی شبنم میخواست بخوابه همراه با صدایی بغض الود زمزمه کرد"چون خودم مراسمو بهم زدم دیگه نباید به اون فکر کنم ... باید فقط براش ارزوی خوشبختی کنم..."
فردا ی اون شب وقتی شبنم به دانشگاه رفت هیونگ جون با دیدنش خیالش راحت شد ...شبنم همینطور که در حال حرکت به سمت کلاسش بود نظرش به تابلوی دانشگاه که دانشجویان دورش جمع شده بودند جلب شد....به سمت اون رفت
"توجه....! توجه....! از دانشجویانی که دوست دارند نمره ی تشویقی بگیرند خواسته میشود برای ثبت نام در اردوی علمی-تفریحی به دفتر دانشگاه مراجعه کنند"
شبنم که این اردو به نظرش جالب اومده بود برای اینکه اطلاعات بیشتری به دست بیاره به سمت دفتر دانشگاه حرکت کرد و از مسئولین خواست تا براش توضیح بدند...اقای کانگ که یکی از استادان دانشگاه بود گفت"این یه اردوی علمی-تفریحی ئه که در اون دانشجویان داوطلب رو به پوسان میبریم واونها رو به چند گروه تقسیم میکنیم ...توی هرگروه یه دانشجوی دکترا و یه دانشجوی کارشناسی قرار داره که به طور 2 نفری کار خودشونو ارائه میدند و نمره ی تشویقی میگیرند..."شبنم بعد از اطلاع از این اردو ثبت نام کرد و به او گفته شد که 4 روز دیگه گروه بندی انجام میشه و اردو هفته ی اینده حرکت میکنه...شبنم در این مدت انگار هیونگ جون رو فراموش کرده بود و جونگ مین هر روز باهاش قرار میذاشت و با هم بیرون می رفتند .جونگ مین هم با دمش گردو میشکست و خیلی خوشحال بود که تونسته قلب اونو به دست بیاره...هیونگ جون هم هر روز شبنم رو توی دانشگاه از دور تماشا میکرد و به همین دیدن بدون کلام راضی و دل خوش بود... 4 روز گذشت و روز گروه بندی فرا رسید . تمام دانشجویانی که ثبت نام کرده بودند به نوعی با هم دوست بودند و برای اینکه توی یک گروه باشند ثبت نام کرده بودند و متاسفانه یا خوشبختانه و در کمال ناباوری شبنم و هیونگ جون موندند و مسئولان دانشگاه به اونها گفتند که باید توی 1 گروه قرار بگیرند و اونها هم جز پذیرش این موضوع چاره نداشتند...شبنم خیلی ناراحت بود و نمیخواست دوباره اون خاطرات برای خودش و هیونگ زنده بشه ولی دیگه کار از کار گذشته بود !!! هیونگ جون بر خلاف شبنم خیلی خیلی خوشحال بود گرچه به روش نمی اورد و طوری وانمود میکرد که براش مهم نیست...!
خلاصه قرار شد موعد حرکت فردا باشه...ومسئولان دانشگاه به اونها گفتند که در اونجا تمام امکانات رفاهی وجود داره و فقط اونها باید وسایل شخصی و مقداری لباس باخودشون بیارند چون قرار بود یک هفته در اونجا اقامت کنند...
شب وقتی شبنم داشت وسایلشو جمع میکرد به یاد جونگ مین افتاد و به اون زنگ زد تا باهاش خداحافظی کنه...جونگ مین هم که خیلی از شنیدن اینکه شبنم یک هفته پیشش نیست کسل شده بود گفت که چه جوری باید این یک هفته رو تحمل کنه!واز اون خواسته بود تا مراقب خودش باشه!!!
(خب اینم از این قسمت...ببخشید کم بود....ولی به جاش قسمت بهدی جبران میکنم....)(حالا توی این یه هفته! چه اتفاقایی که نمیفته....!!!)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ساعت 20:17 توسط مروارید
|