قسمت بیست و دوم داستان
هیون تشکر کرد و دوباره به خوندن مجله مشغول شد ... شبنم هم که توی دلش کلی خوشحال شده بود توی دلش ارزو کرد که بتونه نظر مثبت اونو جلب کنه و با این افکار به خواب رفت ... اون شب هیون توی بیمارستان از شبنم مراقبت کرد ولی چه مراقبتی ! تا صبح خروپف کرد و نذاشت شبنم درست حسابی بخوابه ! (هه هه !!! طرفداری هیون !!! خواهشا منو توی نظرات نزنید!!!گناه دارم خب !!! ) صبح اول وقت هیونگ که شب قبل از نگرانی و ناراحتی درست نخوابیده بود به محض طلوع خورشید و روشن شدن هوا لباسشو عوض کرد و به سرعت خودشو به بیمارستان رسوند ... خیلی دلش برای شبنم تنگ شده بود و میخواست زودتر اونو ببینه و ببینه شبنم چه عکس العملی موقع مواجه شدن با اون نشون میده !!! وقتی به بیمارستان رسید سریع خودشو به اتاق شبنم رسوند ولی تا دستشو به سمت دستگیره ی در دراز کرد یادش به یکی از روزهایی که با شبنم از کنار یه گل فروشی رد شدن , افتاد ... اون روز هیونگ از شبنم پرسید که چه گلهایی رو دوست داره و تقریبا هر روزِ روزایِ اولِ اشناییشون براش شاخه گل رز هدیه میاورد ... با یاد اوری این خاطرات لبخندی زد و به سمت گلفروشی روبروی بیمارستان به راه افتاد ... یه دسته گل با گلهای سفید و قرمز رز خرید و با احتیاط وارد اتاق شد... و اروم سلام کرد ... خوشبختانه شبنم خواب بود یه نفس راحت کشید و دسته گل رو روی میزِ کنار تخت شبنم گذاشت ... ولی یکدفعه نبودِ هیون,توجه ش رو جلب کرد ... از اتاق رفت بیرون ولی اونو توی راهرو ندید ...با خودش گفت که شاید رفته دستشویی, و دوباره وارد اتاق شد ...روی صندلیِ روبروی تخت شبنم نشست و با دقت به صورت اون نگاه کرد ... "واو ... با چه ارامشی خوابیده ! " با گفتن این حرف , لبخندی روی لبهاش نقش بست ...دست شبنم رو توی دستاش گرفت و با خودش گفت "ای کاش اون اتفاق وحشتناک نیفتاده بود ...ای کاش الان باهم توی راه دانشگاه بودیم...ای کاش ... " که یه دفعه هیون درو باز کرد و بلند سلام کرد ...هیون با دیدن اینکه هیونگ دست شبنم رو گرفته و توی چشماش خیره شده , فهمید که موقع مناسبی نیومده و خواست بره که هیونگ بلند شد و صداش کرد " کجا ؟ بیا تو ! " بعد به سمتش رفت و اروم پشتش زد و گفت " بابت دیشب واقعا ممنون ! مشکلی پیش نیومد ؟ " هیون خندید و گفت " نه اصلا ! همه چیز خوب و اروم بود ! " ( اقا تا صبح خروپفش هوا بوده ! بایدم بگه "همه چیز خوب و اروم بود " ! )همون طور که درحال صحبت بودن , شبنم بیدار شد و همین طور که چشماشو میمالید با لبخند سلام کرد ... که یه دفعه نگاهش به هیونگ افتاد ... ! با ناراحتی و کلافگی گفت " بازم این اقا ؟ "هیون وسط حرفش پرید و گفت " اروم باشین ... چیزه ! ... من ازش خواستم بیاد باهاش کاری داشتم..."شبنم با شنیدن این حرف معذرت خواست و توی متکاش فرو رفت ... کمی بعد دکتر وارد اتاق شد و شبنم رو معاینه کرد و ازش سئوالاتی پرسید ... هیون و هیونگ به دنبال دکتر از اتاق خارج شدند تا ببینن نظرش چیه ! دکتر به اونها گفت "فردا مرخصه ... و میتونین ببرینش از نظر فراموشی هم ممکنه چندین ماه و شایدم چندین سال طول بکشه ...!"هیون و هیونگ از دکتر شبنم تشکر کردن ... هیونگ از اینکه شبنم فردا مرخص میشه خیلی خوشحال شد ولی انگار که چیزی یادش افتاده باشه باز غم توی چشماش نشست و به این فکر کرد که چه طوری میتونه از کسی که ازش متنفره و دوست نداره ببیندش مراقبت کنه ! وقتی هیون و هیونگ وارد اتاق شدن شبنم روبه هیون گفت " اقای هیون جونگ ! بخاطر دیشب واقعا ممنون ! خیلی خوب خوابیدم ! " و بعد توی دلش از گفتن جمله ی اخر خندید ... ! هیون لبخندی زد و گفت " خواهش میکنم ! کاری نکردم ! " بعد روی صندلی نشست و خودشو با یکی از مجله های روی میز مشغول کرد ... هیونگ با دلخوری خودشو جمع و جور کرد و گفت " این دسته گل تقدیم به شما ! نمیدونم چقدر ازش خوشتون بیاد ولی سعی کردم بهترین شاخه ها رو براتون انتخاب کنم ! "شبنم که تازه متوجه گلها شده بود لبخندی تصنعی زد و گفت " متشکرم " هیون که حواسش به گفت و گو های بین اونها بود به هیونگ نگاهی انداخت و خندید ... هیونگ هم با اشاره ازش خواست تا به بیرون اتاق بیاد ... وقتی هیون و هیونگ از اتاق بیرون اومدند هیونگ با ناراحتی روبه هیون کرد وگفت "حالا چیکار کنیم ؟ از فردا که مرخص میشه چطوری میتونم پیشش باشم و ازش مراقبت کنم ؟ توی بیمارستان به بهونه های مختلف میتونستم اینکارو براش انجام بدم ... ولی توی خونه ی خودش که نمیتونم پیشش باشم ! " هیون که قیافش درهم رفته بود جواب داد " حالا نگران اون نباش ... ما یه فکری میکنیم ... بلاخره که به یه نتیجه ای میرسیم...!همه چی درست میشه ... !" بعد داخل اتاق شد و رو به شبنم گفت که باید بره به کاراش برسه و از هیونگ میخواد که پیش شبنم بمونه .. شبنم هم با کمی دلخوری پذیرفت وتوی دلش خدا خدا کرد تا هیون زودتر برگرده .. وقتی هیون رفت , هیونگ که نمیدونست چیکار کنه و چه جوری سر صحبت رو باز کنه کنار تخت شبنم رفت و ازش پرسید " چیزی میل دارین ؟ اگه چیزی خواستین تعارف نکنین ... ! " شبنم با نگاه سردی جواب داد " ممنون ! چیزی میل ندارم " بعد با هیجان پرسید "راستی اقای هیون جونگ کی برمیگردن ؟"هیونگ با تعجب گفت " چطور مگه ؟ کاری باهاش دارین ؟ " شبنم شونه اشو بالا انداخت و گفت "نه ! مسئله ی مهمی نیست ... " "سلام...!!! " این صدای کیو جونگ بود که هیونگ رو که توی فکر بود به خودش اورد ... با شنیدن صدای کیوجونگ , شبنم و هیونگ به سمت در نگاه کردن...کیو و یونگ سنگ و جونگ مین در استانه ی در ایستاده بودند و با لبخند برای شبنم دست تکون میدادن ...کیو و یونگ سنگ با وجود اینکه خیلی تلاش کرده بودن جونگ مین باهاشون نیاد , ولی موفق نشده بودن و جونگ مین همراهشون اومده بود... هیونگ با دیدن اونها که برای عیادت شبنم اومده بودن به سمتشون رفت و به شبنم معرفیشون کرد ... شبنم هم که خیلی دوست داشت کسایی که با هیون هم خونه هستن رو ببینه , از دیدن اونها خیلی خوشحال شد و از اینکه برای دیدن اون اومدن ازشون تشکر کرد ... جونگ مین دسته گلی رو که توی دستش بود روبه رو ی شبنم گرفت و گفت " تقدیم با یه دنیا عشق و احترام ! " شبنم با لبخند دسته گل رو از جونگ مین گرفت و در حالی که میخندیدگفت " وایــ ... چه گلهای قشنگیـ ... خیلی خوش بو هستن ! واقعا ممنون ... ! " و بعد ادامه داد " بفرمایین بشینین ... ! " اونها روی مبل روبه روی تخت شبنم نشستن ... وقتی نشستن , جونگ مین که حدود یک ماه شده بود شبنم رو ندیده بود و با دیدن اون خیلی خوشحال بود , ناخودآگاه به یاد خاطراتی که با شبنم داشت, افتاد : روزی که برای اولین بار با هیونگ توی پارک همدیگه رو دیدن , شبی که بخاطر شبنم توی پارک از هیونگ مشت خورد , شب تولد هیون که شبنم از نامزدی ساختگی هیونگ ناراحت شده بود و از خونه بیرون اومده بود , روزایی که با هم بیرون میرفتند , سفر پوسان که شبنم دست رد به سینه ش زده بود ... با یاداوری این خاطرات تلخ و شیرین , اشک توی چشماش جمع شد ولی با تنه ی کیو به خودش اومد " هیــ ... خودتو کنترل کن ! مگه قرار نبود اگه با ما میای به خاطراتی که باهاش داشتی فکر نکنی ؟ تو به ما قول دادی , یادت رفته ؟ " جونگ مین به زور لبخند زد و گفت " باشه , سعی خودمو میکنم ... ! " بعد رو به هیونگ که در حال صحبت با یونگ سنگ بود , کرد و پرسید " هیون کجاست ؟ " هیونگ جواب داد " چند دقیقه ی پیش از بیمارستان رفت بیرون ! " بعد از گذشت 20 دقیقه , جونگ مین و کیو و یونگ سنگ از جاشون بلند شدن و خداحافظی کردن ... شبنم هم دوباره ازشون تشکر کرد و بعد نگاهی به هیونگ انداخت و سرش رو به سمت پنجره ی اتاق چرخوند ... با دیدن شاخ و برگ درخت کنار پنجره ی اتاق , احساس کرد که دلش کمی باز شد ... وقتی به خودش اومد هیونگ رو دید که روبه روش نشسته و بهش خیره شده ... شبنم با دیدن نگاهش احساس کرد که غمی توی چشماش وجود داره ... یه دفعه هیونگ متوجه نگاه شبنم شد واز توی افکارش بیرون اومد...لبخندی زد , از جاش بلند شد و به بیرون اتاق رفت ... ولی چرا هیونگ داشت اونو اون طوری نگاه میکرد ؟ به یاد هیون افتاد و با خودش گفت " چرا نیومد ؟ " همون طور که اخماش تو هم بود , هیونگ وارد اتاق شد و پرسید " راستی ! شما اسکی کردن رو دوست دارین ؟ ! "
خب دیگه ... تموم شد .... امیدوارم خوشتون اومده باشه ... لطفا اول خودتونو کنترل کرده , سپس وارد بخش نظرات شوید ....
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 16:2 توسط مروارید
|