قسمت هجدهم داستان
بعد با هم به سمت قسمتی که اتاق اجاره میدادن رفتند...اونجا هیونگ از اقایی که مسئول اونجا بود راجع به نوع اتاق ها سئوال کرد و اون اقا توضیح داد که هم اتاق یک تخته هست و هم اتاق دو تخته...!هیونگ رو به شبنم کرد و پرسید"اتاق یه تخته بگیریم یا دو تخته؟؟؟"شبنم با قیافه ای در هم کشیده جواب داد "برای چی سئوال میکنی؟معلومه دیه !دو تخته...!"هیونگ با خنده گفت"باشه...!هر چی تو بگی!"و روبه اون اقا گفت"لطفا اتاق دو تخته بدین...!"اون اقا کلید اتاق 501 رو برداشت و اونها رو تا دم در اتاق همراهی کرد...و بعد از باز کردن در و نشون دادان اتاق شب بخیر گفت و بعد از تحویل کلید به هیونگ رفت...!اونها وقتی وارد اتاق شدند نگاهی به دور تا دور اونجا انداختند...تخت اتاق دو طبقه بود...به طرف تخت ها رفتند...هیونگ سریع روی تخت پایین نشست و گفت "تو برو بالا بخواب!من اینجا میخوابم"شبنم با طعنه گفت"لازم نکرده!چه زرنگی...!من از طبقه ی دوم خوشم نمیاد...!جنابعالی باید زحمت بکشی خودت بری بالا بخوابی"و با گفتن این جمله روی تخت دراز کشید...هیونگ سریع گفت " فعلا که من خوابم نمیاد و قصد ندارم از اینجا بلند شم...!"و کنار شبنم دراز کشید!!!!!!!!تا هیونگ کنار شبنم دراز کشید شبنم مثل فنر از جا پرید و با دلخوری گفت"تکلیف من که خوابم میاد چیه؟؟؟!"هیونگ با خنده ای زیرکانه گفت"خب بخواب!!!من که مزاحم خوابت نیستم! جا به اندازه ی کافی هست!"شبنم در حالی که خمیازه میکشید اخماشو در هم کشید و گفت"قرار بود شما بری بالا بخوابی!اینجا فقط جای منه!"هیونگ چشماشو بست و گفت"من از تاریکی میترسم!میخوام پیش تو بخوام"شبنم با شنیدن این حرف هیونگ جا خورد و با دست اهسته تو سر هیونگ زد و گفت"شب به خیر!هر کس سر جای خودش!!!"و با اخم به هیونگ نگاه کرد...هیونگ که داشت شوخی میکرد با دلخوری از روی تخت بلند شد و گفت"شوخی کردم بابا!شب بخیر!"و از پله های تخت بالا رفت...بعد از حدود ده دقیقه شبنم که خیلی خسته بود ولی به خاطر اینکه جاش عوض شده بود خوابش نمیبرد , کنجکاو شد تا ببینه هیونگ خوابه یا نه!!!برای همین سرشو از تخت بیرون اورد تا به طبقه ی بالا نگاهی بندازه...یه دفعه تو تاریکی شب صورت یه ادم جلوی صورتش اومد ... جیغ بلندی کشید...بعد از چند لحظه سکوت با ترس گفت"خواهش میکنم اذیت نکن! میترسم !" و وقتی جوابی نشنید باز اون جمله رو با ترس بیشتری تکرار کرد... هیونگ که دلش واسه شبنم سوخته بود گفت " بابا خیلی ترسویی! " غیر از من و تو که کس دیگه ای اینجا نیست که اینقدر میترسی بعد سرشو از تخت پایین اورد و گفت"راحت و اروم بخواب!آی لاو یو! "
ساعت 8 صبح شبنم از خواب بیدار شد . نگاهی به بالای تخت انداخت.هیونگ هنوز خواب بود شبنم که شیطنتش گل کرده بود ,یه پر از متکاش بیرون کشید و با اون اروم از دماغ هیونگ تا لبش کشید . هیونگ تکونی خورد و صورتشو خاروند و با صدای خواب الودی گفت"چی بود؟!" و بعد انگار که فهمیده بود شبنم سر کارش گذاشته داد زد"هیــــــــــ ! چرا اذیت میکنی؟!" و از تخت پایین اومد و شروع به قلقلک دادن شبنم کرد... شبنم که از خنده اشک از چشماش میومد گفت"تو ... رو ... خدا ...بس کن....!"یه دفعه هیونگ به ساعت نگاه کرد و گفت " وایــــــ ! دیر شد! باید برگردیم...!فردا موقع حرکته...!خونه هم یه سری کار داریم که باید انجام بدیم...!"بعد از خوردن صبحونه سریع اماده میشن و به سمت پوسان حرکت میکنن...
توی راه:
شبنم همین طور که داشت به منظره ی بیرون نگاه میکرد خاطرات چند ماه پیشش جلوی چشمش اومد همه ی اینها براش مثل یه خواب بود ... خوابی که گاهی وقتا شیرین و گاهی وقتا اونقدر تلخ میشد که به خودش میگفت"ای کاش میشد از خواب بیدار شم"که یک دفعه با صدای هیونگ به خودش اومد...-"به چی فکر میکنی؟"شبنم لبخندی زد و جواب داد"هیچی ! به تموم اتفاقایی که این چند ماه افتاده...! " هیونگ دستشو گرفت و همین طور که میخندید گفت" حالا از کشور ما خوشت اومده یا نه؟! " شبنم جواب داد " آره...!!!ولی دلم برای خونوادم خیلی تنگ شده...! " هیونگ بغلش کرد و گفت " آخی عزیزم...!خودم یه کاری میکنم که تا وقتی اینجایی احساس دلتنگی نکنی " و اروم پیشونیشو بوسید...بعد اینگار که یه دفعه یه چیزی به ذهنش رسیده باشه توی صورت شبنم خیره شد و گفت " دیشب موقع خواب من داشتم به این فکر میکردم که من تا حالا بار ها بهت گفتم که دوستت دارم ولی تو هیچوقت بهم نگفتی...حتی یکبار!!!"بعد اخماشو در هم کشید و با صورت گرفته ای به نقطه ای خیره شد...شبنم لبخند کوچیکی زد و گفت " خب حالا چرا نارحت میشی؟؟؟ یعنی تو احساس منو به خودت نمیدونی ؟ حتما باید بهت بگم تا بدونی ؟ " هیونگ که خوشحال شده بود جواب داد " خب شنیدنش یه جورایی بهم ارامش میده ... " شبنم تا اومد دهنشو باز کنه که برای اولین بار کلمه ی "دوستت دارم" رو به هیونگ هدیه بده با صدای بوق ماشین حواسش به جاده پرت شد و کامیون بزرگی رو دید که با سرعت بهشون نزدیک میشد...دو ماشین با سرعت به هم دیگه نزدیک میشدن تا اینکه با شدت به هم برخورد کردن...و ماشینی که هیونگ و شبنم سوارش بودن از جاده منحرف شد و توی دره چند غلط زد و روی سقفش ایستاد...