قسمت بیست و یکم داستان
وقتی هیون به
بیمارستان رسید هیونگ رو دید که داره کنار در بیمارستان قدم میزنه...به سمت اون
رفت و جریان رو از اول پرسید...هیونگ با نگرانی همه رو تعریف کرد و یه دفعه بغضش
شکست و شروع به گریه کرد ... هیون اونو در اغوش گرفت و دلداری داد و گفت "
بیا بریم تو ! من باهاش صحبت میکنم ببینم چیزی یادش میاد یا نه ! " بعد به
سمت اتاق شبنم به راه افتادن ...وارد اتاق شدند...وقتی شبنم دوباره چشمش به هیونگ
افتاد اخمی کرد و با التماس رو به هیون گفت " اقا ! خواهش میکنم به این اقا
بگین اینقدر مزاحم من نشه...!دم به دقیقه میاد تو اتاق من ! تازه منو بغل هم میکنه
! فکر کنم حالش خرابه...! " هیون به هیونگ که از تعجب دهنش باز مونده بود
لبخندی زد و گفت " این که داره کره ای صحبت میکنه !!! " و همون طور که
دستشو روی پیشونی هیونگ میذاشت ادامه داد " تو حالت خوبه ؟ ! مطمئنی تب نداری
؟؟؟ " هیونگ با تعجبی که کم کم داشت به خوشحالی مبدل میشد به سمت شبنم رفت و
دستشو گرفت :"وای خدای من !!! تو کره ای حرف زدی ؟؟؟ یه بار دیگه صحبت کن !
" شبنم که این دفعه واقعا از دست هیونگ کلافه شده بود اونو اروم به عقب هل
داد و با تندی گفت " اقا !!! خواهش میکنم...!!! خواهش میکنم خودتو کنترل کن
!!! میدونم حالتون خوب نیست ولی فکر نمیکنید به جای اینجا باید الان پیش دکتر
روانپزشک در حال چکاب شدن میبودید ؟؟؟ " هیونگ نگاهی غمگین به هیون انداخت و
هیون با اشاره بهش فهموند که از اتاق خارج شه ... ! بعد از اینکه هیونگ اتاق رو ترک
کرد و اونا رو تنها گذاشت هیون کنار تخت شبنم اومد و پرسید " سلام...حالت
خوبه ؟ منو به یاد میاری ؟" شبنم نگاهی از روی تعجب به هیون کرد و گفت "
من شما رو نمیشناسم....ولی در هر صورت ممنون که اون اقا رو از اتاق بیرون کردین
.... !هیون هم دیگه نمیدونست چه جوابی باید بده لبخندی تصنعی زد و از اتاق بیرون
اومد...هیونگ رو دید که روی صندلی روبروی اتاق نشسته و داره توی افکار خودش سیر
میکنه...کنارش نشست و بهش گفت "واقعا دچار فراموشی شده...!!!حالا باید چیکار
کنیم ؟؟؟ " و با حالتی که انگار چیزی به یادش اومده بود ادامه داد "
راستی چرا میگفتی به زبون مادریش حرف میزنه ؟؟؟ اون که به کره ای حرف میزد !
" هیونگ لبخندی زد و گفت " با دکترش صحبت کردم ! میگفت براش عجیبه ...
!!! " هیون که انگار نگرفته بود چی شده گفت " چیش عجیبه ؟؟!!"هیونگ
که تا اون لحظه به هیون نگاه میکرد نگاهشو از اون برداشت و با نگاهی عمیق به زمین
خیره شد و جواب داد " میگفت براش عجیبه!!!اخه اون قبلا گفته بود که توی چنین
مواردی بیمار هیچ وقت نمیتونه حافظشو به دست بیاره ولی براش عجیب بود که قسمتی از
حافظه ی شبنم برگشته...!!!"مدتی
بینشون سکوت برقرار شد ولی این سکوتو هیون شکست و بلند شد و گفت "تو برو خونه
استراحت کن ! من امشبو اینجا میمونم و ازش مراقبت میکنم...!!! " هیونگ گفت
" اخه چجوری برم ؟؟؟ چجوری برم در حالی که اون اینجا بستریه و من کوچکترین
کاری نمیتونم براش بکنم ؟؟؟ ! "بعد با غضه ادامه داد " خدایا ! این چه
سرنوشتی بود که برای ما رقم زدی ؟ " هیون با ناراحتی گفت " فعلا که تنها
کسی که میتونه به این شرایط ناراحت کننده خاتمه بده خدائه...و تنها کاری که الان
از ما بر میاد دعا برای بهبودی شبنمه...!
حالا هم برو خونه و استراحت کن ... داری از حال میری... !!! " هیونگ
از هیون تشکر کردو بعد از خداحافظی باهاش سرکی توی اتاق شبنم کشید و وقتی دید که
اون خوابه خیالش راحت شد و از بیمارستان بیرون اومد...وقتی به خونه رسید یونگ سنگ
و کیو جونگ به طرفش اومدن و حال شبنم رو ازش پرسیدن ... هیونگ هم که با ماجرای
امروز ( برگشتن بخشی از حافظه ی شبنم ) کمی امیدواریشو به دست اورده بود , ماجرا
رو با امیدواری براشون تعریف کرد ... ! بعد با نگرانی گفت " جونگ مین چی ؟؟؟
حالش بهتر نشده ؟؟؟ " یونگ سنگ لبخندی زد و همون طور که لپاش چال افتاده بود
گفت " حال زیاد خوبی نداره...دارو هاش خیلی قوی ئه ... واسه همین ضعیفش
کرده...الانم خوابه"هیونگ با ناراحتی ادامه داد " نذارین از ماجرای شبنم
بویی ببره...اگه بفهمه ممکنه حالش بدتر بشه..اونوقت بیا و درستش کن ...! " 3
تا شون داشتن در این مورد با هم صحبت میکردن , غافل از اینکه جونگ مین توی اتاقش
خوابش نمیبرده و در نتیجه تمامی صحبتای
اونا رو میشنوه... ! و وقتی فهمید که شبنم دچار فراموشی شده دیگه طاقت نیاورد و بی
صدا سرشو بین دستاش گرفت و گریه کرد...وقتی صحبتاشون تموم شد جونگ مین در مقابل
چشمای بهت زده ی اون 3 نفر که فکر میکردن خوابه,به سمت هیونگ رفت و یقشو گرفت و با
عصبانیت و همین طور که گریه میکرد شروع به فریاد کشیدن کرد :"ایـ نامرد ! تو
به چه جراتی اونو با خودت بردی اسکی ؟ هان ؟ تو که عرضه شو نداشتی چرا کاری کردی
که باعث بشه اون دختر بیچاره الان توی این وضعیت بیفته ؟؟؟ " یونگ سنگ اومد
جلو و سعی کرد اون دو تا رو از هم جدا
کنه...کیو هم در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود جلو اومد و دستشو روی شونه ی
جونگ مین گذاشت و با ارامش گفت " جونگ مین ! تو رو خدا اینطوری نکنین...هیونگ
هم حالش بهتر از تو نیست.....هر چی باشه کسی که عاشقشه و بهترین لحظات عمرشو کنار
اون سپری کرده الان روی تخت بیمارستان
افتاده و اونو به خاطر نمیاره...!!! " هیونگ هم در حالی که یقشو صاف میکرد با
غصه نگاهی به جونگ مین انداخت و به سمت پله رفت و در اتاقشو محکم بست..
حالا ببینم تو بیمارستان
چه خبره !؟ وقتی هیونگ از بیمارستان خارج شد هیون وارد اتاق شبنم شد...شبنم که هنوز خوابش سنگین نشده بود
با وارد شدن هیون به اتاق چشماشو باز کرد و هیون رو دید که کنار تختش
ایستاده...هیون لبخندی زد و گفت " امشب من از شما مراقبت میکنم... اگه به
چیزی احتیاج داشتین منو خبر کنین...! " شبنم با شنیدن این حرف کمی جا خورد و
از اینکه چرا این دو نفر که حتی شبنم کوچکترین اشنایی ای باهاشون نداره , اینقدر
مراقبش هستن تعجب کرد.ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت " مرسی از اینکه
مراقبم هستین...و اینکه اون اقا رو از اینجا بیرون کردین...اخه هر دقیقه مزاحم من
میشد و ازم میپرسید ( بعد صداشو مثل هیونگ کمی کلفت کرد و ادامه داد ) " حالت
خوبه؟ " اَه اَه !!! ازش متنفرم...!" و بعد با حالتی اشفته ادامه داد
"راستی اون اقا دوست شماست ؟ نسبتی باهاتون داره ؟ " هیون لبخندی زد و گفت " اون دوستمه
! یه دوست خیلی خیلی خوب ! اون خیلی ادم خوبیه ! ولی دست سرنوشت داره اونو بازی
میده! یه دختری رو دوست داشت ولی متاسفانه اون دختره توی یه تصادف دچار فراموشی
میشه و حالا اونو نمیشناسه ... نمیدونی چقدر ناراحته ... ! " شبنم اخماشو در
هم کشید و گفت " امیدوارم دختر مورد علاقه ش زودتر خوب شه و باهم خوشبخت
شن...! " بعد کمی فکر کرد و با تعجب پرسید " پس چرا بجای مراقبت از دختر
مورد علاقه ش مدام میومد اینجا ؟ " هیون که کمی از این سئوال جا خورده بود
قیافه شو در هم کرد و گفت " خب...خب اونم واسه خودش دلایلی داره..." و
بعد واسه اینکه بحثو عوض کنه گفت " شما چی ؟؟؟ اسمتون ! اسمتون چیه ؟
"شبنم کمی فکر کرد و انگار که به نتیجه ای نرسیده باشه گفت"نمیدونم چرا
اسمم رو به یاد نمیارم ! خیلی عجیبه ! " و بعد با خنده گفت "باورتون
میشه ؟ اصلا نمیدونم چرا اینجا ! توی یکی از بیمارستان های کره م !!! " هیون با سردر گمی جواب داد " شما
با هم دانشگاهیتون از یه سفر تحقیقی بر میگشتین که تصادف کردین و الانم به همین
دلیله که توی بیمارستانین! " شبنم که هر لحظه متعجب تر میشد پرسید " و
شما چطوری این اطلاعات رو دارین ؟! " هیون جواب داد " کیم هیونگ جون !
همون اقایی که گفتی ازش متنفری ! اون پسره همون
کسیه که باهاش تصادف کردی ! " شبنم که انگار یه دونه از علامت سئوال
های ذهنش محو شده بود لبخندی زد گفت " که اینطور ! " هیون خندید و گفت
" حالا بذارین من خودمو بهتون معرفی کنم " و ادامه داد " من کیم
هیون جونگ از گروه دابل اس فایو او وان هستم...من و اون اقا ! همونی که گفتی ازش
خوشت نمیاد ! با 3 نفر دیگه از دوستامون
یه گروه خوانندگی 5 نفره رو تشکیل میدیم..ما مثل برادر با هم صمیمی هستیم و
توی یه خونه با هم زندگی میکنیم..." و بعد با گیجی پرسید " الان چیزی به
یادت نیومد ؟ " شبنم که انگار هنوز به نتیجه ای نرسیده بود شونه هاشو بالا
انداخت ... هیون قیافه ی شکست خورده ها رو به خودش گرفت و گفت "باید خسته
باشی...دیر وقته ! استراحت کن ! " و بعد لبخندی زد و یکی از مجله های روی میز
اتاق رو برداشت و روی مبل نشست...شبنم روی تخت دراز کشید و بعد به هیون که در حال
خوندن مجله بود نگاهی انداخت و لبخندی زد و توی دلش گفت "ولی این اقا چقدر
خوشتیپه ( هه هه ) خیلی هم خوش برخورد و مهربونه"ولی یه دفعه شل شد و صحبت با
خودشو ادامه داد: " ولی شاید ازدواج کرده باشه !حالا چه جوری بفهمم ؟چه جوری
ازش بپرسم ؟" بعد انگار که به نتیجه ای رسیده باشه خودشو جمع و جور کرد و رو
به هیون گفت " ببخشید...گفتید خواننده اید , درسته " هیون نگاهش رو از
صفحات مجله به چشمای شبنم دوخت و با لبخند سرشو تکون داد ... شبنم خنده ای شیطنت
امیز کرد و گفت " حتما خیلی از دخترا شما رو دوست دارن و ارزو دارن با شما
ازدواج کنن! حتما کسی رو از بین اونا انتخاب کردید؟درسته؟"هیون خندید وگفت
"هنوز نه ! متاسفانه هنوز کسی رو که میخوام پیدا نکردم ! " شبنم که با
شنیدن این حرف قند توی دلش اب شده بود با خوشحالی گفت " امیدوارم هر چی زودتر
کسی رو که دوست دارین پیدا کنین و خوشبخت بشین ... ! " هیون تشکر کرد و
دوباره به خوندن مجله مشغول شد ... شبنم هم که توی دلش کلی خوشحال شده بود توی دلش ارزو کرد که بتونه نظر مثبت اونو جلب کنه و با این افکار به خواب
رفت ...
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 11:50 توسط مروارید
|