بعد از چند دقیقه به صورت شبنم خیره شدن رفت و رو صندلی نشست و توی افکارش غوطه ور شد...که یک دفعه صدای جیغ پرستاری رو که برای چک کردن وضعیت شبنم رفته بود رو شنید...!!!پرستار با سرعت از اتاق بیرون اومد و با صورت هیجان زده ای گفت " مژده بدین ! مژده بدین ! به هوش اومد ! " هیونگ که با شنیدن این جمله ها انگار دنیا رو بهش هدیه داده بودن با عجله و خوشحالی به سمت اتاق شبنم دوید,و دید که شبنم با حالتی مبهوت در حال باز و بسته کردن چشمهاشه...در حالی که از خوشحالی اشک توی چشماش حلقه زده بود به سمت تخت شبنم رفت...دستاشو گرفت و صورتشو به صورت اون نزدیک کرد و گفت " خدا رو شکر... خدا رو شکر که بلاخره به هوش اومدی... ! حالت خوبه ؟ "شبنم همون طور که از تعجب چشماشو گرد کرده بود به صورت هیونگ خیره شد...در این هنگام دکتر و پرستار شبنم توی اتاق اومدن و از هیونگ خواستن عقب تر بایسته تا شبنم رو معاینه کنن ... همین طور که دکتر  در حال معاینه ی شبنم بود ازش سئوالایی رو پرسید ولی شبنم با همون حالت تعجب و در عین حال مبهوت به دهان دکتر چشم دوخته بود و عین کسایی که چیزی نمیشنون سکوت کرده بود ... وقتی کار دکتر تموم شد به سمت هیونگ رفت و گفت "فکر کنم مشکلی وجود داشته باشه...!باید چند ساعتی صبر کنیم...لطفا شما باهاش صحبت کنین ببینین چیزی دستگیرتون میشه یا نه ! " و اتاق رو ترک کرد و هیونگ رو با یه دنیا علامت سئوال توی ذهنش تنها گذاشت ! "مشکل؟؟؟چه مشکلی؟؟؟" این سئوالی بود که مدام توی ذهن هیونگ تکرار میشد , با این وجود خودشو به تخت شبنم نزدیک کرد و با صدایی نگران پرسید " حالت خوبه ؟ " شبنم نگاهی به اون انداخت و بعد از سرفه ی کوچیکی , با صدای گرفته ای جواب داد " شما کی هستین ؟ من شما رو نمیشناسم ! میشه بگین چه اتفاقی افتاده ؟ من چرا باید الان توی بیمارستان باشم...!"هیونگ که با شنیدن این کلمات تعجب کرده بود توی دلش گفت "  چی گفت ؟؟؟ چرا به کره ای حرف نزد ؟؟؟! " ولی باز به شبنم که در حال نگاه کردن به اون بود خیره شد و دوباره پرسید " جاییت درد نمیکنه ؟ " بعد با بغض ادامه داد " میدونی چقدر این مدت نگرانت بودم ؟ " و شبنم رو که روی تخت بود در اغوش گرفت و گفت " خیلی خوشحالم که به هوش اومدی...اینگار دوباره متولد شـُ ... ! " وسط حرفش بود که شبنم اونو هل داد و مثل دفعه ی قبل به زبان فارسی گفت "چی کار میکنین اقا ؟ شما کی هستین , هان ؟؟؟! " هیونگ با حالتی بهت زده و در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود سریع از اتاق بیرون رفت...خودشو یکراست به اتاق دکتر شبنم رسوند و ماجرا رو با بغض براش تعریف کرد...اقای جین دکتر شبنم گفت " متاسفانه ما از نواری که از مغزش گرفتیم متوجه شدیم که به علت ضربه ی شدیدی که به مغزش خورده دچار فراموشی شده...به همین علته که به زبان مادری خودش صحبت میکنه و شما رو نمیشناسه...باید حوصله کنین...ولی متاسفانه معمولا توی چنین مواردی بیمار نمیتونه حافظشو به دست بیاره... " هیونگ از شنیدن این حرف خشکش زد و پاهاش سست شد ولی خودشو با هر زحمتی که شد جمع و جور کرد و به اتاق شبنم رسوند...شبنم ایندفعه با صدای بلندی گفت " سریع از اتاق من برو بیرون !!!!!! "   ...هیونگ این بار از شدت ناراحتی داد بلندی کشید و از اتاق بیرون اومد...وقتی که به خودش اومد فهمید که توی خیابون در حال قدم زدنه... اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که به هیون زنگ بزنه و ماجرا رو بهش بگه ...وقتی هیون جریان رو فهمید خیلی شوکه شد و به هیونگ گفت که خودشو سریع به بیمارستان میرسونه...از قضا وقتی که هیون داشت با موبایلش صحبت میکرد جونگ مین کمی شک کرد چون که کیو و یونگ سنگ با دقت و بدون هیچ صحبتی , داشتن به صحبت های هیون گوش میدادن...جونگ مین گوشاشو تیز کرد و دقت کرد تا بلکه بفهمه کی پشت خطه و هیون داره با کی صحبت میکنه ولی هیون مواظب بود که چیزی نگه تا جونگ مین از ماجرا بویی ببره...بعد از اینکه گوشی رو قطع کرد گفت " بچه ها من میرم جایی کار دارم.معلوم نیست کی برگردم ! " جونگ مین نگاهی به یونگ سنگ انداخت و پرسید "اتفاقی افتاده ؟ " یونگ سنگ شونه هاشو بالا انداخت و گفت " نه ! " کیو جونگ که متوجه شک جونگ مین شده بود رو به اون کرد و گفت " چیزی نشده ! راستی بگو ببینم دیگه احساس ضعف نمیکنی ؟ " جونگ مین خندید و گفت " خیلی زرنگی ... ! میخوای حواس منو پرت کنی ؟ " یونگ سنگ بلافاصله گفت " میخوای برات اب هویج بگیرم ؟ " و بلند شد و به اشپزخونه رفت ... جونگ مین به یونگ سنگ که داشت از اتاق خارج میشد نگاهی انداخت و نیشخندی زد و گفت " اینا رو نیگا ! ضایع معلومه میخوان حواس منو پرت کنن ! فکر میکنن من بچم...!!! " کیو جونگ گفت " اصلا این طوری که فکر میکنی نیست ! قضیه راجع به یکی از دوست دخترای هیونه...مثل اینکه تصادف کرده و الان توی بیمارستانه...الانم هیون به دیدن اون رفت ! " وقتی هیون به بیمارستان رسید هیونگ رو دید که داره کنار در بیمارستان قدم میزنه...به سمت اون رفت و جریان رو از اول پرسید...هیونگ با نگرانی همه رو تعریف کرد و یه دفعه بغضش شکست و شروع به گریه کرد ... هیون اونو در اغوش گرفت و دلداری داد و گفت " بیا بریم تو ! من باهاش صحبت میکنم ببینم چیزی یادش میاد یا نه ! "خب اگه کم بود ببخشید....!بقیه شو زود زود میذارم .... !!!