قسمت بیست و نهم داستان
و به هیونگ کمک کرد که بشینه ... هیونگ بعد از خوردن دارو ها دوباره دراز کشید ... همون طور که با چشمهای بی حالش به شبنم خیره شده بود به خواب رفت ... شبنم مدتی بالای سرش نشست و وقتی دید که تبش هنوز نخوابیده حوله ی کوچیک خیسی رو روی پیشونیش گذاشت تا بهتر بشه ... بعد از 2 ساعت سوپی رو که پخته بود توی کاسه ریخت و بالای سر هیونگ اومد ... اونو بیدار کرد و ازش خواست تا بشینه ... تب هیونگ کمی پایین اومده بود و حالش بهتر شده بود ... شبنم با لبخندی گفت " جونگ مین اوپا ازم خواست تا براتون کمی سوپ درست کنم و مراقبتون باشم ..حدود دو ساعت پیش هم همه برای تمرین از خونه رفتن... " بعد خندید وادامه داد " نمیدونم از این سوپ خوشتون میاد یا نه ولی باید بخورید تا حالتون بهتر بشه ... ! " بعد قاشق قاشق توی دهن هیونگ سوپ گذاشت ... ناگهان احساس کرد که این کار براش خیلی اشنا به نظر میاد ... در یک لحظه نگاهش به نگاه هیونگ که به اون خیره شده بود , گره خورد ..........
و ناگهان اون صحنه ای که توی پوسان داشت به هیونگ سوپ میداد ( همون موقع که خودکشی کرده بود ) رو به یاد اورد ... کاسه ی سوپ از دستش افتاد ... اومدنش به سئول – دیدن هیونگ توی دانشگاه – ملاقات با دابل اس – عشق هیونگ و خودش نسبت به هم – جونگ مین و خنده هاش – رفتن به پوسان و تصادف ... همه و همه جلوی چشمش مثل یه فیلم ظاهر شدن ... همونطور که اشک میریخت به هیونگ که با تعجب بهش نگاه میکرد , نگاهی انداخت ... به سمتش رفت و محکم اونو در اغوش گرفت ... هیونگ که خیلی تعجب کرده بود , از شدت سردرگمی بریده بریده گفت " مشکلی...مشکلی...پیش ... اومده ؟ "شبنم همونطور که بی وقفه اشک میریخت هیونگ رو بیشتر توی اغوشش فشرد " متاسفم...هیونگ! ...من ... من واقعا متاسفم ... من ...من این همه مدت تو رو فراموش کرده بودم ... کسی که ... کسی که عاشقش بودم رو از یاد برده بودم ... هیونگ جون ... من واقعا متاسفم ... " هیونگ که تازه فهمیده بود چی شده , از خوشحالی قطره اشکی از چشماش پایین ریخت ... همونطور که گریه میکرد اهسته گفت " اشکال نداره ... مهم نیست ... میدونستم چنین روزی میاد ... منتظر چنین روزی بودم ... حالا که همه چیزو به خاطر میاری دیگه هیچ مشکلی وجود نداره ... " بعد از گذشت چند دقیقه هیونگ که احساس کرد حالش خیلی بهتره دست شبنم رو گرفت و براش توضیح شد که چه اتفاقی افتاده و گفت که شبنم چند ماه رو توی بیمارستان بیهوش بوده ... حدود دو ساعت بعد بچه ها برای ناهار به خونه برگشتن ... جونگ مین سریع به طبقه ی بالا اومد و وقتی دید شبنم توی اتاقش نیست با خودش گفت که حتما توی اتاق هیونگه ... و توی دلش ارزو کرد که نقشه ش گرفته باشه و شبنم حافظشو به دست اورده باشه ... نیشخندی زد و پاورچین پاورچین به سمت اتاق هیونگ رفت و وقتی دید صدایی نمیاد اروم در زد ... هیونگ رو به شبنم گفت " حتما جونگ مینه " بعد توی رختخواب دراز کشید و خودشو به بیحالی زد ... شبنم جواب داد "بله؟"جونگ مین وارد اتاق شد و یه نگاه به شبنم و هیونگ و نگاهی به کاسه ی شکسته ی سوپ انداخت ... رو به شبنم کرد و گفت " هیونگ سوپ رو ریخته ؟ " شبنم لبخندی زد و گفت " بله ... ! خیلی پسر بدیه ... اصلا غذا نمیخوره و هی بهونه میگیره ... ! " جونگ مین که فکر کرد نقشه ش خراب شده وا رفت و گفت "خیلی بی جا میکنه ! " و داشت به سمتش میرفت که یهو هیونگ از جاش بلند شد و محکم جونگ مینو در اغوش گرفت ... جونگ مین با تعجب گفت " هی پسر ! چرا اینجوری میکنی ؟ مگه تو مریض نیستی ؟": بعد رو به شبنم کرد و ادامه داد " اینجا چه خبره ؟ " هیونگ که از نقشه ی "خیرخواهانه" ی جونگ مین خبر نداشت ( هه هه ... خیرخواهانه...!!! ) با خوشحالی زیادی گفت "جونگ مین ! باورت نمیشه چی شده ! شبنم حافظشو به دست اورده ... منو به یاد میاره ... تور رو به یاد میاره ... همه ی ما رو میشناسه ... " جونگ مین که این حرف رو شنید لبخند پیروزمندانه ای زد ... به شبنم نگاهی انداخت و از خوشحالی اشک توی چشماش جمع شد ... بعد همونطور که هیونگ رو بغل کرده بود گفت " منم خیلی خوشحالم ... ! اصلا باورم نمیشه ... ! بهت تبریک میگم رفیق ! " چند دقیقه ای گذشت و شبنم که داشت توی ذهنش همه چیزو مرور میکرد متوجه رفتن جونگ مین نشد ... همونطور که داشت فکر میکرد دستی رو روی شونه ش حس کرد ... هیونگ بود که اونو به خودش اورد ... لبخندی زد و بهش گفت " بلند شو بریم پایین ... ! همه منتظر ما هستن ... میخوان شبنم قدیمی رو دوباره ببینن ... " شبنم هم لبخندی زد و از روی تخت بلند شد ... دست همدیگه رو گرفتن و از پله ها پایین رفتند ... و اونشب رو تا اخر شب به افتخار شبنم و هیونگ گفتن و خندیدن ... ! همه از اینکه بعد از مدت ها میتونستن لبخند رو روی لبهای هیونگ ببینن و دوباره صدای خنده هاشو بشنون خیلی خوشحال بودن ... ! شبنم هم وقتی به جونگ مین نگاه میکرد احساس میکرد که خیلی خوشحاله و دیگه غصه ای نداره ... و از این امر متعجب و خیلی خیلی خوشحال بود ... وقتی همه خوابیدن شبنم به اتاق جونگ مین رفت و ازش خواست که هر چیزی رو که میپرسه واقعیت رو بگه ! و جونگ مین هم قول داد ... شبنم پرسید " میخوام بدونم چه احساسی داری ! " جونگ مین لبخندی زد و گفت " من شبنم رو خیلی دوست دارم ... از روزیکه اونو دیدم مهرش به دلم نشست .... اینقدر دوستش داشتم که نمیتونستم قبول کنم که اون کس دیگه ای رو دوست داشته باشه برای همین دست به کارای احمقانه ای میزدم و همین باعث رنجش بهترین دوستم هیونگ میشد ...کم کم فهمیدم هر کس یه سرنوشتی داره و سرنوشت هم تغییر دادنی نیست برای همین از خدا خواستم کمکم کنه تا از خودخواهیم دست بردارم و عاقل بشم ... تصمیم گرفتم هم به خاطر دوستم و هم به خاطر کسی که دوستش دارم کمکشون کنم و شاهد خوشبختی اونا باشم ... برای همین تمام تلاشمو کردم تا به هدفم برسم ..."نفسی تازه کرد و ادامه داد " امیدوارم منو ببخشی و ازت میخوام که هوای دوستمو داشته باشی و هیچ وقت نذاری غبار غم روی دل شیشه ای ش بشینه .... " بعد خندید و گفت "قیافه تو اونجوری نکن ! زشت میشی ...!"بعد لپ شبنم رو کشیدو گفت " هنوزم دوستت دارم ولی به عنوان یه خواهر کوچولو ! " شبنم که از شنیدن این حرفا احساس سبکی میکرد خندید و از جونگ مین به خاطر تمام کاراش تشکر کرد ... وقتی شبنم میخواست از اتاق بیرون بیاد جونگ مین گفت " یه لحظه صبر کن ! " شبنم برگشت و رو به جونگ مین ایستاد ... –"میتونم یه بار بغلت کنم ؟ " شبنم لبخندی زد و جلو رفت و جونگ مین رو در اغوش گرفت و از اینکه چنین برادر مهربونی داره به خودش افتخار کرد ... *********************************** دو هفته بعد کیو به اتاق شبنم اومد و تولد هیونگ رو که پس فردا بود بهش یاداوری کرد ... شبنم هم فردای اونروز وقتی همه برای تمرین رفته بودن برای خرید واسه ی تولد هیونگ از خونه بیرون اومد و بعد از حدود یک ساعت گشت زدن توی خیابون دو تا گوشی موبایل جفتی خرید ( دو تا گوشی مثل هم و توی دوتا رنگ متفاوت که زوج ها استفاده میکنن و توی کره وقتی اون دو زوج با هم تماس بگیرن تماسشون رایگان محسوب میشه ! ) و به خونه برگشت ... ********************************** تقریبا غروب بود و هیونگ که به علت جشن گرفتن با فن هاش از خونه بیرون رفته بود , قرار بود که تا نیم ساعت دیگه برگرده ... شبنم توی اتاقش مشغول انتخاب لباس برای جشن هیونگ بود ... که یونگ سنگ در زد و وارد اتاق شد ... شبنم که توی اون لحظه به کمک یه نفر برای انتخاب لباسش نیاز داشت از یونگ سنگ استقبال کرد و ازش خواست تا توی انتخاب لباس کمکش کنه ... یونگ سنگ هم یه پیراهن سفید با لکه های صورتی که دامنش کج بود رو انتخاب کرد و گفت که خیلی بهش میاد ... شبنم هم ازش تشکر کرد و 25 دقیقه طول کشید تا اماده بشه ... از پله ها پایین اومد و به جمع بقیه که منتظر هیونگ بودن , پیوست ... کیو انگشت شستشو بالا اورد و توی هوا چرخوند و گفت " خیلی خوشگل شدی ! لباسه خیلی بهت میاد ... " شبنم هم لبخندی زد و خواست تشکر کنه که جونگ مین که از پشت پنجره منتظر اومدن هیونگ بود اروم داد زد "اومد!!! اومد !!!"همه سر جاهاشون روی مبل نشستن و وقتی هیونگ کلید رو توی قفل چرخوند و وارد شد همه شروع کردن به خوندن اهنگ جشن تولد ... ! خلاصه اونشب هم حسابی خوش گذروندن و بعد از باز کردن کادو ها همه دست زدن و یک صدا از شبنم و هیونگ خواستن که با هم برقصن ... یونگ سنگ صدای اهنگو زیاد کرد ... شبنم دست هیونگ رو گرفت و با هم به وسط سالن رفتن ... هنوز چند ثانیه ای از شروع رقصشون نگذشته بود که ناگهان شبنم عق و به طرف دستشویی دوید ......................................................... Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA