قسمت سی ام داستان
با رفتن شبنم همه ی نگاه های متعجب به سمت هیونگ چرخید ... جونگ مین همونطور که فک باز کیو رو می بست خندید و سرشو خاروند و گفت " می مونه یه مسئله ی خیلی مهم ! " بعد با قیافه ای مرموزانه رو به هیونگ کرد و گفت " اونوقت شما دو تا کی تنها بودین ؟ ! " هیون یه دونه زد تو سر جونگ مین و گفت " ببند اون دهن منحرفتو ! " و بعد رو به هیونگ کرد و گفت " چرا وایسادی ؟ برو دنبالش دیگه ! " کیو گفت"خدای من ! یعنی من دارم عمو میشم ؟ " هیونگ که مات و مبهوت مونده بود به سمت دستشویی دوید ... شبنم داشت به صورتش اب میزد ... وقتی هیونگ رو دید شروع کرد به داد و هوار ... " آخه من چند بار بهت بگم ؟ هان ؟ خسته شدم هیونگ ! چند بار باید بهت بگم که اون عطر بد بوتو نزن ! به بوش حساسیت دارم ! دیدی چه آبروریزی ای شد ؟ ! " هیونگ نفس راحتی کشید و گفت " برو ببین چه فکرایی که نکردن ! " شبنم لبشو گزید و گفت "همش تقصیر خودته ! حالا چی کار کنیم ؟ " هیونگ دستشو گرفت و گفت " بیا بریم ! خودم درستش میکنم ! " با اومدن اون دو تا همهمه ها خاموش شد ... هیونگ گلوشو صاف کرد و با صدای بلندی گفت " هِی هِی هِی هِی هِی ! با هر چهارتاتونم !!! فکرای چرت و پرتی رو که کردین از سرتون بیرون کنین ! " بعد یه نگاه زیر زیرکی به شبنم انداخت و ادامه داد " شبنم حالش به خاطر عطری که من زده بودم بد شد ! همش همین ! " جونگ مین دستی به چونه ش کشید و گفت " اونوقت چه طوری باید این حرفو باور کنیم ؟ " هیونگ اخمی کرد و با یکی از کوسن های روی مبل دنبال جونگ مین دوید ... جونگ مین همونطور که میدوید داد میزد " ای بابا ! خب راست میگم دیگه ! " هیونگ که از نفس افتاده بود سرفه ای کرد و گفت " ساکت شو هویج مین ! " و بعد بهش زبون درازی کرد ...
***********************************************************
این سومین زمستونی بود که توی سئول میگذروند ... با خوشحالی دست هیونگ رو گرفته بود و توی پارک همیشگی قدم میزد ... میتونست گرمای دستشو حس کنه ... هیونگ ایستاد ... رو به شبنم کرد ... شونه هاشو گرفت و بغلش کرد ... ! نمیدونست چرا ولی احساس میکرد گرمای بدن هیونگ غیرعادیه ! دستاشو دور کمرش حلقه کرد ... بعد از مدت ها این اولین باری بود که عشقشو به هیونگ ابراز میکرد ... دوست داشت عشقشو فریاد بزنه تا همه ی دنیا اونو بدونن ... بینشون سکوت بود ... سکوتی غیر عادی ... شبنم که از این سکوت ناراضی بود اونو شکوند " فقط یک واژه س که همه ی مردم دنیا رو از تموم رنج های زندگی رهایی میبخشه ...! فکر میکنی اون واژه چیه ؟ " هیونگ کمی فکر کرد و جواب داد " کلمه ی " محبت" ؟ " شبنم خندید "نه!"هیونگ دوباره گفت " کلمه ی "عشق" ؟ " شبنم که از گرمای بدن هیونگ احساس خفگی میکرد , خودشو از اغوشش بیرون کشید ... توی چشماش خیره شد ... لبخندی زد و اروم نجوا کرد " عاشقتم ! " نمیدونست چرا ولی احساس میکرد لحظاتش مثل یک فیلم شده که روی حرکات تند گذاشتنش ... هیونگ لبخندی زد ... چشماش برق میزدند ... و اون رو جذاب تر جلوه میدادند ... اروم صورتشو به شبنم نزدیک کرد ... شبنم هُرم نفس هاشو روی صورتش حس میکرد ... همه چیز غیرعادی بود ... خیلی غیر عادی ... نمیدونست چرا ولی یه جورایی دلش شور میزد ... به صورت هیونگ که هر لحظه نزدیک تر میشد , خیره شد ... حالا همه چیز روی صحنه ی اهسته بود ... اون لحظات براش مثل یک سال طول کشیده بود ... این دفعه شبنم بود که داشت خودشو بهش نزدیک میکرد ولی نیرویی عجیب مانعش میشد ...
_"شبنم ! شبنم ! بلند شو دختر ! پاشو دیگه ! چقدر میخوابی ؟ "
مثل فنر از جاش پرید ... "یعنی ... یعنی همه ی اینا خواب بود ؟ " دوباره دراز کشید ... نفسی تازه کرد و چشماشو روی هم گذاشت ... "چطور میشه اینقدر خوابیده باشم ؟ " ... دوباره لحظات اخر خوابشو توی ذهنش مرور کرد ... لبخندی زد و از جاش بلند شد و همونطور که داشت خودشو برای رسیدن به پروازش به مقصد سئول و برای تحصیل اماده میکرد , اهی کشید و گفت " ایِ کاش خواب نبود ! "
خب دیگه ... تموم شد ... همش خواب بوووووووووووووووود....سرکاری بود , نه ؟؟؟
باید بگم که قسمت اخر داستان >دیروز< توسط مغز جلبکی بنده نوشته شد ... !!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 10:53 توسط مروارید
|