هیونگ همین طور که به شبنم نگاه میکرد به سمتش اومد و اونو در اغوش گرفت...(هه هه هه....)شبنم جا خورد

و سعی کرد خودشو از اغوش اون بیرون بیاره ولی هیونگ مانع شد...شبنم که خیلی هول شده بود با صدای

لرزانی گفت " چیکار داری میکنی؟ ولم کن " هیونگ  جوابی نداد...چند لحظه بعد اغوشش رو باز کرد و روبه

شبنم گفت " از وقتی تو رو دیدم حسی در درونم بهم گفت که تو همون دختر رویا هامی ...تاحالا همچین حسی

نداشتم...باور کن راست میگم ...شب ها به یاد تو میخوابم و خواب تو رو میبینم...تا حالا چندین بار خواستم بهت

بگم ولی نشده...." شبنم که خیلی هول شده بود و نمیتونست صحبت کنه سرشو پایین انداخت..مدتی بینشون

سکوت برقرار شد...ولی بلاخره این سکوتو هیونگ جون شکست به شبنم نگاهی انداخت و بهش گفت " قلب منو

می پذیری؟ " شبنم در حالی سعی می کرد به احساسی که به هیونگ داره غلبه کنه عزم خودشو جزم کرد و با

صدایی نه چندان بلند گفت" متوجه حرفتون نمیشم...شما و من؟ ما تفاوت های زیادی داریم...!!!"هیونگ با

سرعت گفت "قول میدم هر مشکلی باشه خودم حلش کنم...تو فقط بگو مشکلت چیه ! " شبنم با صدای اهسته ای

گفت "اخه ما از دوتا کشور مختلف هستیم...زبانمون.فرهنگمون.عقاید  و افکارمون با هم تفاوت داره " هیونگ

گفت " ولی این مسئله ای نیست...من خیلی ها رو دیدم که از دو کشور مختلف با هم ازدواج کردن ولی خیلی خیلی

خوشبخت هستن...!"شبنم باز گفت"ولی فکر نمیکنم به این راحتی هایی که تو میگی باشه!خواهش میکنم از

فکرش بیرون بیا....ما فقط میتونیم مثل دو تا دوست در کنار هم باشیم..."هیونگ جواب داد"نه نمیتونم...من همه

ی سعیمو میکنم تا تو رو به دست بیارم..."بعد لبخندی زد و ادامه داد"حاضری بریم چیزی بخوریم؟"شبنم در حالی

که سعی میکرد از ریختن اشکهاش جلوگیری کنه به زور لبخندی زد و سرشو تکون داد... بعد هیونگ دست شبنم

رو گرفت و اون رو به رستوران پارک برد...و بعد از اینکه قهوه شونو خوردن...هیونگ شبنم رو تا دم در خونه

رسوند و توی راه از عشقش به اون و اینده ای که تصمیم داشت براش درست کنه صحبت کرد وخیلی خوشحال

بود که داره خونه ی شبنم رو یاد میگیره...!وقتی به خونه ی شبنم رسیدند.شبنم از هیونگ تشکر کرد و از ماشین

پیاده شد...هیونگ با لبخندی به اون شب به خیر گفت و بعد از اینکه شبنم وارد خونه شد اون هم به سمت خونه

حرکت کرد....شبنم  وقتی به خونه رفت خوابش نمی برد خیلی خوشحال و نگران بود برای همین تا صبح بیدار

بود...اون خیلی هیونگ رو دوست داشت ولی به نظرش ازدواجشون غیرممکن بود...صبح بعد از اینکه با بی

اشتهایی صبحونه ی مختصری خورد برای رفتن به دانشگاه اماده شد وقتی از خونه بیرون اومد رو به روی خونه

هیونگ رو دید که کنار ماشینش منتظر اون ایستاده بود...وقتی هیونگ شبنم رو دید با خوشحالی براش دست تکون

داد و به سمتش اومد وبا لبخندی  به اون گفت "افتخار میدین با هم بریم؟" شبنم هم سلام کرد و سوار ماشین

شد...حالا بشنویم از جونگ مین ..وقتی کادو رو با ناراحتی از دست هیون جونگ گرفت"به خونه رفت و در اتاق

رو روی خودش بست...خیلی ناراحت شده بود که همه فهمیدن اون کادو رو برای شبنم خریده...صبح که شد

تصمیم گرفت بره به دانشگاه و کادو رو اونجا به شبنم بده...برای همین سریع لباس پوشید و به سمت دانشگاه به

راه افتاد...وقتی به اون جا رسید صحنه عجیبی دید که خیلی اونو شوکه کرد...