قسمت بیست و هفتم داستان
فردای اونروز هیونگ از هیون خواست تا از شبنم بخواد , عصر با هم به پارک سئول برن ... (همون جایی که اولین بار هیونگ و شبنم و جونگ مین با هم قرار گذاشتند)هیون هم اینکارو کرد و شبنم هم با کمال میل پذیرفت...
*****************************************وقتی به پارک رسیدن خیلی خلوت بود و فقط دو سه تا زوج توی انتهای پارک دیده میشدن ... هیونگ روی یکی از همون تاب های اونشبی که روش نشسته بود , نشست و رو به شبنم گفت " من تاب بازی رو خیلی دوست دارم , تو چی ؟ " همین طور که شبنم داشت فکر میکرد , جونگ مین کلاه سوییت شرتشو سرش کرد و همونطور که با نی آبمیوه ی توی دهنش کلنجار میرفت به سمت یکی از صندلی های پارک رفت ( اشاره به اون شبی که جونگ مین به شبنم پیشنهاد دوستی رو داد ) روش نشست و گفت " این صندلی تو رو به یاد کسی نمیندازه ؟ " هیونگ اخمی به جونگ مین کرد و رفت و کنارش نشست ... شبنم لبخندی زدو به هیون گفت " منظورش چیه ؟ " هیون چشم غره ای به جونگ مین رفت و گفت " هیچی ... منظور خاصی نداره ... داره شوخی میکنه " کیو لبخندی زد و گفت " خب دیگه ... بیاین بریم یه چیزی بخوریم ... " بعد به سمت کافی شاپ به راه افتادن ....
***********************************
وقتی به خونه رسیدن خورشید داشت غروب میکرد ... شبنم ازشون بخاطر اونروز تشکر کرد و گفت که شام نمیخوره و بعد از پله ها بالا رفت ...
************************************
توی اتاقش مشغول خوندن کتاب بود که در اتاقش به صدا در اومد ... با خودش فکر کرد که حتما جونگ مینه و به سمت در رفت و اونو باز کرد ..._"سلام!"این صدای یونگ سنگ بود ... شبنم خندید " سلام ... یونگ سنگ شی ... چیزی شده ؟ " یونگ سنگ خندید و دست شبنم رو گرفت " حوصلمون سر رفته بود گفتیم بازی صداقت کنیم ... بیا بریم پایین ... همه منتظر توئن ... !"(منظورش از بازی صداقت همون بازی ایه که توی سریال "پسران برتر از گل" اعضای اف چهار و گوم جاندی و دوستش بازی کردن...اسمشو درست یادم نیست ولی فکر کنم صداقت یا همچین چیزی بود ... بازی اینطوریه که دور یه بطری میشینن ! و بطری رو میچرخونن ... سر بطری به طرف هر کسی ایستاد,اون باید از هر کسی که دلش میخواد یه سئوالی رو که درباره ش کنجکاوه , بپرسه ... طرف مقابل هم باید راستشو بگه...توی این بازی دروغ جایی نداره ... فقط بجاش طرف مقابل میتونه جواب نده ولی در عوض , کسی که جواب نمیده باید بعنوان مجازات هر کاری رو که طرف مقابل میگه انجام بده ...که توی بازی امشب دابل اس و شبنم , مجازا"×××بوسیدن لپ×××" میباشد(دندوووووون))و شبنم رو به دنبال خودش از پله ها پایین برد ...
*****************************************
همه دور یه میز نسبتا کوچولو جمع شده بودن و منتظر اومدن اون دو تا بودن ...
*****************************************************
بازی با ضربه ی هیون به بطری شروع شد ... بطری چرخید و روبه کیو ایستاد...کیو
لبخندی زد و گفت " خب ... پس شروع میکنم ... ! " و بی مقدمه رو به یونگ
سنگ کرد و گفت " اون روز ... چرا اون کارو کردی ؟ " یونگ سنگ لبخند
مرموزانه ای زد و گفت " چون دلم خواست ! " همه با تعجب بهشون نگاه
میکردن و متوجه منظور اون دو تا نمیشدن ... ( هه هه ... منم نمیدونم چه کاریو میگه
ها !!!(دندووووووون) خودتون برین ازشون بپرسین(دندووووون) ) کیو با صدایی که
تقریبا به فریاد شبیه بود داد زد "هیــــــ...قبول نیست!!باید درست جواب
بدیـ...!"ولی یونگ سنگ بدون توجه به اون نیشخندی زد و اونو با یه دنیا علامت
سئوال و تعجب توی صورتش تنها گذاشت ... رو
به هیون کرد " هیون ! به نظرت لذت بخش ترین کار توی دنیا چیه ؟ ! " هیون
پوزخندی زد و گفت " اینم سئواله که میپرسی!؟ معلومه دیگه ! خواب !!! "
همه خندیدن ... بعد از چند ثانیه هیون رو به جونگ مین کرد و گفت " اگه یکی از
بهترین دوستات به خاطر تو لحظات سختی رو سپری کنه , ناراحت نمیشی ؟ " جونگ
مین با نگاهی قاطعانه رو به هیون جواب داد " نه ! اگه به خاطر انجام اون
کارایی که تو احمقانه تصورشون میکنی , دلیل داشته باشم , نه ! " و بعد بدون
اینکه بهش فرصت حرف زدن بده رو به هیونگ پرسید " اگه دختری که خیلی دوستش
داری , تو رو نخواد , فراموشش میکنی ؟ "(ای پررو ! ) همه با سکوت چشم به لب
های هیونگ دوخته و منتظر جوابش بودن ... توی اون جمع تنها کسی که منظور اونا رو از
دو تا سئوال اخر نمیفهمید , شبنم بود ... هیونگ بعد از چند ثانیه به حرف اومد
..." نه ! فراموشش نمیکنم ! نمیتونم فراموشش کنم ! کاری میکنم که اونم به من
علاقه مند شه و سر سختی به خرج میدم ... " بعد بدون مکث رو به شبنم کرد...
" تا حالا شده عاشق کسی بشی؟"شبنم که از این سئوال جا خورده بود و جوابش
مثبت بود و نمیخواست کسی از دلش باخبر بشه , اهسته بلند شد و به سمت هیونگ رفت ...
همه با چشمای متعجب به اون دو تا خیره شده بودن ....
هه هه ... اینم از این قسمت ... بای بای...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 15:43 توسط مروارید
|