تا اینکه یک روز که همه ی اعضای گروه برای تمرین دور هم جمع شده بودند جونگ مین با هدیه ای با بسته بندی زیبا وارد اتاق شد.همه کنجکاو شدند و هر کس میگفت " این هدیه برای منه" و جونگ مین طبق معمول باشوخی های بچه گانش همه رو اذیت میکرد و سر به سرشون میگذاشت.بعد از تمرین وقتی که جونگ مین برای دوش گرفتن رفته بود هیون جونگ که خیلی کنجکاو بود   ببینه کادو  برای کیه به سمتش رفت و روی اونو خوند...و با صدای بلند و با خنده گفت " بچه ها میدونید کادو برای کیه؟؟؟اصلا فکرشو هم نمی تونید بکنید!!! " بچه ها دور هیون جمع شدند بعد هیون گفت" این کادو برای خانم پارک شبنم ئه" همینطور که هیون در حال گفتن این جمله بود جونگ مین در استانه ی در ظاهر شد و با عصبانیت و صدای بلند گفت" تو به چه حقی روی کادو رو خوندی؟حق نداشتی این کارو انجام بدی! " با شنیدن نام شبنم هیونگ جون با ناراحتی به بیرون رفت...همه از این کارش تعجب کردن...!چرا اون رفت! مگه چه اتفاقی افتاده بود؟جونگ مین با عصبانیت کادو رو از دست هیون قاپید و گفت " دیوونه! دیگه از این فضولیا نکن!" و با عصبانیت محل تمرین رو ترک کرد...همه شوکه شده بودند که چه اتفاقی افتاده! وقتی جونگ مین رفت یونگ سنگ با تعجب گفت" شما فهمیدین موضوع چیه؟ اگه چیزی میدونین به منم بگین!" بقیه  هم شونه شونو به نشونه ی اینکه نمیدونن بالا انداختن!هیون در حالی که از رفتار جونگ مین شوکه  شده بود گفت: ولشون کنین بابا!بیاین تمرینمونو ادامه بدیم"از اون طرف هیونگ که احساس میکرد رو دست خورده... ناراحت و عصبی سوار بر ماشینش توی خیابونا سر گردون بود گوشیشو در اورد و به شبنم زنگ زد و باهاش یه قرار ملاقات گذاشت چون تنها کسی که در اون لحظه میتونست اونو اروم کنه شبنم بود...شبنم در حال مطالعه ی درس هاش بود که گوشیش زنگ خورد سریع به سمت گوشیش رفت با دیدن نام هیونگ تعجب کرد که اون توی این ساعت شب چیکار میتونه باهاش داشته باشه...!سریع جواب داد "سلام"هیونگ با صدای غمگین سلام کرد و پرسید"وقت داری؟ "شبنم جواب داد"بله! چطو مگه؟ " هیونگ گفت " حتما باید ببینمت یه سئوال مهم ازت دارم..."بیا همون پارک... جای قبلی" شبنم سریع لباس می پوشه و در تاریکی شب   به سمت پارک حرکت میکنه....توی راه با خودش فکر میکنه که هیونگ چه سئوالی میخواد ازش بپرسه...وقتی شبنم به پارک رسید پارک تقریبا خالی بود و فقط یک زوج جوان روی یکی از صندلی ها  نشسته بودند...کمی چشم گردوند تا اینکه هیونگ رو دید که روی یه تاب بازی بچه ها نشسته بود و داشت اهسته تاب میخورد....وقتی از دور به صورت هیونگ دقت کرد فهمید که خیلی توی فکره....یعنی اون داشت به چی فکر میکرد؟شبنم به سمت هیونگ رفت و وقتی به اون رسید اهسته سلام کرد و پرسید"اتفاقی افتاده؟چرا ناراحتی؟ " (مدتی بود که به هیونگ احساس عجیبی داشت ولی منشا این احساسو نمیدونست)هیونگ سرشو بالا اورد و چند لحظه توی چشم های شبنم خیره شد...شبنم نگران شد و دوباره پرسید"مشکلی پیش اومده؟ " هیونگ از روی تاب بلند شد...و همین طور که به شبنم نگاه میکرد به سمتش اومد........ هاها ها....!الان فکر کنید چی کار میخواد بکنه!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا قسمت بعدی ...بابای....