قسمت نهم داستان
چند روز بعد جونگ مین دوباره به شبنم زنگ میزنه و از اونه خواهش میکنه که باهاش یه قرار دیگه بگذاره...شبنم میگه برای اتفاقی که چند روز پیش براش افتاد متاسفه و نمیخواد یک بار دیگه تکرار بشه...ولی با اصرار جونگ مین و بخاطر احترامی که براش قائل بود میپذیره...
این بار جونگ مین با خودش یه دسته گل زیبا اورده بود تا به اون هدیه کنه...وقتی کنار هم نشستند جونگ مین به شبنم گفت
"من هیچ جوری نمیتونم تو رو فراموش کنم...!تو واقعا هیونگ جونو دوست داری؟!"
بعد دست شبنم رو تو دستاش فشرد و همونطور که به چشماش خیره شده بود با بغض گفت
"چجوری میتونم بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟؟؟یه کم بیشتر فکر کن و بعد تصمیمی بگیر!!!اگه تو بری پیش اون دیگه هیچ وقت منو نمی بینی...!"
و وقتی به جمله ی اخر رسید اونو با تحکم بیشتری ادا کرد...و همینطور که در حال پاک کردن اشکهاش بود نفسی کشید و به اسمون نگاهی کرد ادامه داد
"هر کس تو اسمون یه ستاره داره...ولی ستاره ی من روی زمینه...کنار خودم...!باید خودش بخواد تا مال من بشه...!"
و با نگاهی که توش غم بزرگی دیده می شد رو به شبنم لبخند تلخی زد....
وقتی شبنم به خونه رسید قلبش خیلی سنگینی میکرد...از یه طرف هیونگ جون بود و از یه طرف جونگ مین!هر دو شونو دوست داشت ولی این هیونگ جون بود که اول به اون پیشنهاد داده بود...!شبنم تا صبح بیدار بود و به این موضوع فکر می کرد...فردا با طلوع خورشید اون مهم ترین تصمیم زندگیشو گرفته بود...
به هیونگ جون زنگ زد و گفت که اگه کاری داره به اون بگه...(اخه 3 روز بیشتر به مراسم نمونده بود)ولی هیونگ جون بهش گفت که نگران نباشه و فقط فردا برای خرید لباس نامزدی اماده باشه...
فردا راس ساعتی که قرار گذاشته بودند هیونگ جون دنبال شبنم اومد و با هم برای خرید لباس نامزدی به مغازه ها سر زدند...هیونگ جون با اشاره لباس سفیدی با پولک های نقره ای به شبنم نشون داد و ازفروشنده خواست تا اونو بیاره...وقتی شبنم لباس رو پوشید برای اینکه هیونگ جون لباس رو توی تنش ببینه پیش اون اومد ... هیونگ جون که خیلی خوشش اومده بود با لبخند بهش گفت
"خیلی بهت میاد ... اینگار برای تو دوختنش!مث ماه شدی"
وقتی لباس رو خریدند برای خرید کفش و چند چیز ضروری دیگه به فروشگاه ها سر زدندو در اخر وقتی هیونگ شبنم رو به خونه رسوند به اون گفت
"عزیزم برو استراحت کن که روز مراسم شاد و سرحال باشی!پس فردا یکی از بهترین روزای زندگی مونه"
شبنم هم جوابشو با لبخندی نه چندان شاد داد و منتظر شد تا هیونگ جون با ماشین از اون جا بره...نمیدونست تصمیم درستی گرفته یا نه!
روز مراسم هیونگ جون که بعد از روز خرید لباس دیگه شبنم رو ندیده بود برای اماده کردن اون دم خونه اش اومد...
خیلی خوشحال و امیدوار بود ولی بعد از 5 بار زنگ خونه ی شبنم رو زدن و سراغ اونو از همسایه هاش گرفتن امیدش به ناامیدی مبدل شد....بله شبنم نه توی خونه بود و نه تلفن همراهشو جواب میداد...!یعنی اتفاقی براش افتاده بود؟!
هیونگ جون با اضظراب و دلهره و در حالی داشت دیوونه میشد به سمت خونه اش که دوستاش هم منتظرش بودند به راه افتاد...!
دوستاش رو دید که با کت و شلوار منتظرش وایسادن...وقتی هیونگ وارد خونه شد دوستاش بلند شدند و به طرف اومدند
هیون جونگ:"ای baby خوشتیپ شدی!امیدوارم خوشبخت بشی!"
یونگ سنگ:"بهت تبریک میگم رفیق!"
کیو جونگ:"امیدوارم همیشه خوش باشین"
وقتی نگاهش به جونگ مین افتاد دید که خیلی غمگین و ناراحته و فقط با نگاه غمناکش اونو برانداز کرد...
به اتاقش رفت و دوباره به شبنم زنگ زدولی گوشیش رو برنمیداشت...
بعد از حدود یک ربع کیو جونگ پیش هیونگ اومد و گفت
"پس شبنم کو؟چرا نمیاد؟"
هیونگ جون با ناراحتی گفت
"هیونگ!(برادر)دارم دیوونه میشم...!نمیدونم کجاست!!!!گوشیشو خاموش کرده..!خونه هم نیست!!!چی کار کنم؟دارم دیوونه میشم"
بقیه ی بچه ها هم متوجه شدند و بالای سرش اومدند و یونگ سنگ پرسید
"اتفاقی افتاده؟"
هیون جونگ گفت
"چرا شبنم نمیاد؟مشکلی پیش اومده؟"
کیو جونگ ماجرا رو براشون تعریف کرد...و همه گفتند که باید دنبال شبنمم بگردند تا پیداش کنند...تا صبح بدون هیچ استراحتی تمام بیمارستان ها و پارک ها و خلاصه هر جایی که احتمال میدادند شبنم اونجا باشه رو گشتند ...اما نتونستند پیداش کنند.......!!!!!!!!!!