هیونگ جون و جونگ مین هم در این مدت هردو تنهایی به دنبال شبنم گشتند ولی راه به جایی نبردند...غافل از اینکه شبنم بخاطر اینکه جونگ مین بلایی سر خودش نیاره و به خاطر علاقه ای که به هردوی اونها داشت نمیتونست بین اون دو تا یکی رو انتخاب کنه ...بنابراین ترجیح داد چند روزی رو به خونه ی مادربزرگ دوستش توی پوسان بره تا ابا از اسیاب بیافته..                                                                                   

 توی این چند روز هیونگ   خیلی اشفته و ناراحت بودو هر روز ناراحت تر از روز قبل به نظر میرسید و گذشت زمان نه تنها باعث نشده بود اون عشقشو فراموش کنه.بلکه باعث شده بود علاقه اش به شبنم دوچندان بشه....

 جونگ مین هم ناراحت و عصبی خودشو توی اتاقش حبس کرده بود و درست غذا نمیخورد ولی از طرفی هم از به هم خوردن نامزدی خوشحال بود... چون فکر میکرد شبنم به خاطر اونه که توی نامزدی حاظرنشده

یک هفته بعد شبنم به سئول برگشت و در کلاس حاظر شد بعد از پایان کلاس در راهروی دانشگاه هیونگ رو دیدکه با یکی از دوستاش مشغول صحبت بوداز کنار اونها رد شد و نگاه کوتاهی به اونها انداخت...هیونگ متوجه شبنم شد . از دوستش معذرت خواهی کرد و با عجله به دنبال شبنم دوید...چند بار اونو صدا زد ولی شبنم بی تفاوت به هیونگ به راهش ادامه داد...هیونگ سرعتشو بیشتر کرد تا به شبنم برسه و دستشو گرفت و محکم نگه داشت...شبنم برگشت و به اون نگاهی انداخت...هیونگ با عصبانیت به اون گفت"این مدت کجا بودی؟چرا مراسمو به هم زدی؟"شبنم بدون هیچ جوابی دستشو کشید و به راهش ادامه داد"هیونگ باز به سمتش دوید و اینبار محکم تر دستشو گرفت و با عصبانیت بیشتر همون سئوالا رو ازش پرسید ولی شبنم با صورتی گرفته گفت"لطفا با من کاری نداشته باش!فکر کن که اصلا منو نمیشناسی...!"بعد دستشو کشید و رفت...هیونگ همین طور که به رفتن شبنم نگاه میکرد خشکش زده بود ...و قطره های اشک گونه هاشو خیس میکردتوی ذهنش فقط یک سئوال میچرخید"چرا؟؟؟!"

شبنم همینطور که داشت به خونه میرفت بغض خیلی بزرگی در گلو داشت که هر لحظه ممکن بود بترکه...اخه چطور میتونست دل کسی رو که خیلی دوست داشت بشکنه؟!!ولی باید تحمل میکرد...

هیونگ با قلبی شکسته از دانشگاه خارج شد.هر کس بهش سلام میکرد متوجه میشد که اون مثل هر روز نیست چون اصلا حواسش به هیچ چیز و هیچ کس نبود...سوار ماشینش شد و به سمت خونه به راه افتاد وقتی رسید لباساش رو در اورد و خودشو روی تخت رها کرد ....جونگ مین که اتاقش کمی اون طرف تر بود صدای گریه  ای بلند رو شنید ...اهسته در اتاقش رو باز کرد و بیرون اومد...به سمت صدارفت...صدا از اتاق هیونگ می اومد...اون داشت باصدای بلند گریه میکرد...دلش کمی گرفت ولی نمی تونست کاری براش بکنه...

  Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

هیونگ همینطور که گریه میکرد خوابش برد ...بعد از یکی دو ساعت از خواب پرید وقتی به خودش اومد فکری به ذهنش رسید...باید با دوستاش که همیشه غمخوارش بودند درد و دل میکرد...صورتشو شست و با عجله از پله ها پایین رفت...در اتاق هیون رو زد از توی اتاق صدای داد و فریاد میومد...یکدفعه صدا ها خوابیدهیون گفت"بله؟"  هیونگ وارد اتاق شد و سلام کرد...کیو جونگ و یونگ سنگ هم روی تخت هیون نشسته بودند...بادیدن چشم های قرمز هیونگ بچه ها جا خوردند و پرسیدند "چی شده؟؟؟اتفاقی افتاده؟"هیونگ همه ی جریان رو تعریف کرد و از اونها خواهش کرد کمکش کنن...هر کدوم به فکر فرو رفتند که یه دفعه کیو جونگ گفت"فهمیدم....!نقشه ای دارم!باید کمک کنین تا نقشه ام خوب اجرا بشه"