همون طور که اخماش توی هم بود , هیونگ وارد اتاق شد و
پرسید " راستی ! شما اسکی کردن رو دوست دارین ؟ ! " شبنم کمی فکر کرد و
تا خواست جواب بده هیون در استانه ی در ظاهر شد ... لبخندی زد و گفت "من
اووووومدم...! " شبنم که نیشش تا بنا گوش باز شده بود گفت " وایـ چه خوب
شد اومدین ! الان تو فکرتون بودم ... ! " وقتی هیون وارد اتاقشد یکی از دستاشو به کمرش زد و با دیگری سرشو
خاروند و گفت " خب ! امشب کی اینجا بمونه و کار پرستاری رو انجام بده ؟ !
" شبنم با عجله گفت " نیازی نیست ! من حالم خیلی خوبه ! لطفا هر دوتون
برین خونه و استراحت کنین ... ! " ولی هیون بلافاصله جواب داد " اصلا !
حتما یه نفر باید پیش شما بمونه ! این دستور پزشکه ! " هیونگ هم با تکون دادن
سرش این حرفو تائید کرد ... بعد هیون به طوری که شبنم نبینه چشمکی به هیونگ زد و
گفت " من امشب حالم زیاد خوب نیست ! هیونگ !!! اگه میشه امشب تو اینجا بمون !
" هیونگ هم که فهمیده بود این یه نقشه ست ادامه داد " راستش منم زیاد
حوصله ندارم ! ولی چون تو میخوای باشه ... این کارو انجام میدم ... " هیون هم
با لبخند ازش تشکر کرد ... شبنم توی دلش خیلی عصبانی بودو دوست داشت که امشب هم هیون پیشش باشه ولی تا
اومد حرفی بزنه متوجه شد که دیگه خیلی دیر شده و هیون داره خداحافظی میکنه...وقتی
هیون رفت و اون دوتا رو باهم تنها گذاشت هیونگ که خیلی خوشحال بود فرصت رو غنیمت
شمرد و روی صندلی نشست و گفت "راستی جواب سئوالمو ندادین ... ! " شبنم
کمی فکر کرد و بعد انگار که یادش افتاده باشه گفت " اهان ... شما ازم پرسیدین
اسکی دوست دارم یا نه ! " بعد احساس کرد که تصویر اسکی توی ذهنش اشناست ولی
اصلا چیزی به یاد نیاورد و گفت " بله ! دوست دارم ... حالا چی شد که یه دفعه
ای این سئوالو ازم پرسیدین ؟؟؟ " و بعد توی دلش غر زد که چرا امشب باید قیافه
ی هیونگ رو تحمل کنه ... هیونگ با خنده ای جواب داد " همین طوری! اخه منم
اسکی رو خیل دوست درام...به خصوص اگه کسی که دوستش دارم همراهم باشه ... ! "
شبنم به زور لبخندی زد و سرش رو تکون داد و انگار که چیزی یادش افتاده باشه , با
اشتیاق نشست و پرسید " راستی اقای هیون جونگ گفت که شما همکلاسی من بودین !
درسته ؟؟؟ !" هیونگ که نمیدونست
هیون همچین حرفی رو به شبنم زده کمی جا خورد و گفت " بله ! " شبنم هم که
از لحن بی تفاوت هیونگ متوجه شده بود که اون علاقه ای به ادامه ی این بحث نداره ,
سرشو تکون داد و گفت " شما خسته نیستید ؟ " هیونگ جواب داد " نه !
ولی اگه شما خسته اید استراحت کنید ... ! " شبنم شب بخیر گفت و خوابید ...
وقتی شبنم خوابش برد هیونگ صندلیشو کنار تخت اون برد و مدت زیادی به صورتش خیره شد
... اتفاقای اون چند ماه توی ذهنش مثل یه فیلم ظاهر شدن و همین طور که در حال فکر
کردن به این اتفاقات بود , خوابش برد ... صبح وقتی شبنم چشماشو باز کرد هیونگ رو
دید که سرشو روی تخت اون گذاشته و خوابه ... اعصابش خورد شد ولی سریع حالت عادی ای
به خودش گرفت و کمی جا به جا شد تا بلکه هیونگ از خواب بیدار بشه ... ! یه دفعه
هیونگ از جا پرید و همون طور که سرش روی تخت بود چشماشو مالید و به شبنم نگاهی
انداخت ... شبنم با تعجب به اون نگاه کرد و گفت " صبح بخیر اقای کیم ... !
شما چرا اینجا خوابیدید ؟؟؟ " هیونگ که انگار تازه متوجه شده بود کجا خوابش
برده یاد دیشب افتاد و با هول گفت " سلام . ببخشید ... اصلا متوجه نشدم اینجا
خوابم برده ...حتما خیلی خسته بودم ... " و از جاش بلند شدو به سمت در اتاق
رفت ... شبنم با عصبانیت گفت " اَه ... ! از بین این همه جا چرا باید اینجا
خوابش ببره !!!؟ " بعد از اینکه صبحونشون رو خوردن دکتر برای معاینه ی دوباره
ی شبنم به اتاق اومد و بعد برگه ی ترخیص رو امضا کرد و به هیونگ داد ... هیونگ هم
با خوشحالی به سمت صندوق بیمارستان رفت و تمامی مخارج این مدت بیمارستانرو پرداخت کرد ... وقتی در حال رفتن به صندوق
بود یادش افتاد به هیون زنگ بزنه و ترخیص شبنم رو به یادش بیاره ... هیون هم طبق
نقشه ای که با بقیه ی اعضا کشیده بودن به سمت بیمارستان به راه افتادن تا از شبنم
خواهش کنن به خونه ی اونها بیاد ... !!!وقتی هیونگ از صندوق بیمارستان برگشت شبنم
در حال جمع کردن وسایلش بود...به سمت اون رفت و بهش گفت " بچه ها دارن میان
اینجا ! ما میخوایم ازتون خواهش کنیم ...."سرفه ای کرد و ادامه داد "
خواهش کنیم که بیاین خونه ی ما ! " شبنم با شنیدن این حرفا چشماش گرد شد و با
تعجب گفت " چی ؟ " ولی سریع خودشو کنترل کرد و گفت " متشکرم ولی
مگه من خودم خونه ندارم ؟ از لطفتون ممنونم ولی من خونه ی خودم راحتترم...! "
هیونگ نگاهی توام با غم به شبنم انداخت و پرسید " مگه ادرس خونتون رو بلدین ؟
" شبنم کمی فکر کرد ... ولی چیزی به ذهنش نرسید ...مثل همیشه ... !! از این
حالت که با فکر کردن هم چیزی به ذهنش نمیرسه کلافه شده بود !!! بعد با ناراحتی
روبه هیونگ کرد وگفت " چیزی یادم نمیاد ... " بعد به تخت تکیه داد و توی
افکارش فرو رفت ... هیونگ با ناراحتی و غصه ای که سراسر وجودش رو گرفته بود به
شبنم خیره شد ... بعد از مدتی صدای سلام بچه ها اونو به خودش اورد و دید که هر 4
تاشون با لبخند جلوی در ایستادن و اونها رو نگاه میکنن ... سلام کرد ... بلند شد و
به طرفشون رفت ... شبنم هم که تازه متوجه اومدن اونها شده بود با لبخند به هیون
نگاه کرد و جواب سلامشونو داد ... بچه ها داخل شدند و به سمت شبنم رفتند ...شبنم
ازشون برای اومدن به بیمارستان تشکر کرد و بعد روبه هیون لبخندی زد و ادامه داد
" مخصوصا شما ! این چند روز خیلی زحمت کشیدین ... " هیون هم با خنده
جواب داد " اصلا زحمتی نبود ... خوشحال شدم تونستم واستون کاری بکنم ...
" در این لحظه جونگ مین که تا حالا ساکت بود با لبخند گفت " تا امروز
هیون و هیونگ برات زحمت کشیدن , از این به بعد من مراقبتم " بعد به هیونگ
نگاهی انداخت و ادامه داد " اشکالی که نداره ؟ " هیونگ با ناراحتی چشم
غره ای به جونگ مین رفت و چیزی نگفت . هیون اهسته به پشت جونگ مین زد و گفت "
البته فقط جونگ مین نیست که میخواد از شما مراقبت کنه ! همه ی ما اینکارو انجام
میدیم ... لطفا دعوت ما رو قبول کن " بعد با نگاهش از کیو و یونگ سنگ هم
خواست تا چیزی بگن...یونگ سنگ به دنبال حرف هیون ادامه داد " درسته ! لطفا
دعوت مارو قبول کن و تا وقتی حالت بهتر میشه تو خونه ی ما استراحت کن ... "
کیو خندید و گفت " کاری میکنیم احساس تنهایی نکنی ... تو خونمون بهت خوش
میگذره ... مطمئن باش ... " شبنم نگاهی خیلی کوتاه به هیونگ انداخت و روبه
بقیه گفت " ممنون ازتون ولی اخه میدونین ؟ من یه کم مشکل دارم " کیو با تعجب گفت "چه مشکلی ؟ " شبنم به هیون اشاره کرد و از
اون خواست تا کمی جلوتر بیاد بعد اهسته بهش گفت " مگه من نگفتم از این اقای
میونگ جون خوشم نمیاد ؟ اخه چه جوری اونو تحمل کنم ؟ " هیون در حالی که سعی
میکرد جلوی خودشو بگیره خنده شو قورت داد و گفت " نگران نباش ! اون زیاد
مزاحمت نمیشه ! من بهش میگم زیاد جلوی چشمت نیاد ..."بعد دوباره از خنده قرمز
شد و گفت " راستی اسمش هیونگ جونه ! هیونگ جون ! نه میونگ جون ! " شبنم
در حالی که کمی خجالت کشیده بود با لبخندی زورکی گفت " حالا فرق زیادی نداره
! " هیونگ که متوجه شده بود شبنم به هیون چی میگه , یه لحظه بغضش گرفت ولی
بخاطر عشقی که به شبنم داشت بغضشو قورت داد و با لبخند رو به یونگ سنگ کرد و گفت
" تمرینات چه طوری پیش میره ؟ " یونگ سنگ که حواسش به هیون و شبنم بود و
فضولی امونش نمیداد با شنیدن صدای هیونگ به خودش اومد و گفت " هیـ ... کم و
بیش تمرین میکنیم ... ولی تو داری عقب میمونی پسر ! باید بیشتر به تمریناتمون توجه
کنی ! " جونگ مین هم چشمکی به هیونگ زدو گفت "البته وقتی خانم پارک به خونمون بیاد هیونگ بیشتر میتونه توی
تمرینا شرکت کنه " هیونگ بلند شد و به سمت جونگ مین رفت و اهسته در گوشش گفت
" مثل اینکه باز یادت رفت که شبنم توی پوسان بهت چی گفت ! لطفا تمومش کن !
" جونگ مین نیشخندی زد و گفت " مثل اینکه تو هم یادت رفته که این شبنم ,
اون شبنم نیست ! " بعد با خنده ی بلندی رو به هیون و شبنم گفت " هیـ هیـ
!!! شما دونفر !!! قصد ندارید جلسه ی محرمانه تونو تموم کنید ؟ " هیون لبخندی
زد و گفت " خب دیگه !! بریم ! " بعد همه از اتاق خارج شدن و بعد از تشکر
از پرستارا از بیمارستان بیرون اومدن ...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 23:57 توسط مروارید
|
سلام بچه ها!!!خوش اومدین من مروارید هستم...هر نظر و انتقاد و پیشنهادی که بدید رو میپذیرم.باتبادل لینک موافقم...پروفایلمم فعاله...دیگه چی!؟...اها!!!!هر بازیگری رو که دوست دارید بیشتر ازش عکس بذارم تو قسمت نظرات اسمشو بگید....ممنون از همگی...