قسمت بیست و چهارم داستان
سوار ماشین شدن و به طرف طرف خونه حرکت کردن...شبنم که با هیون از بیمارستان خارج شده بود , همراه با اون وارد ماشین شد و کنارش نشست...(هه هه ... فاطیـ هم از خدا خواسته!!! ) جونگ مین که دوست داشت کنار شبنم بشینه اولش کمی ناراحت شد ولی بعد سریع روی یکی از صندلی های ردیف سوم کنار هیونگ نشست...نگاهی به هیونگ که حواسش به ردیف جلو بود و گوشش رو تیز کرده بود تا صحبتهای شبنم و هیون رو بشنوه انداخت بعد نیشخندی زد و توی دلش گفت " نیگاش کن ! حالا که این دختره ازش متنفره بازم ول کن نیست!!! چقدر سِمِجه...! "از اون طرف توی ردیف دوم:شبنم از هیون پرسید " ببخشید این سئوالو ازتون میپرسم ولی توی خونه تون اتاق خالی دارین دیگه ؟؟؟! " هیون جواب داد " بله...توی طبقه ی بالا دو تا اتاق خالی هست "شبنم با کنجکاوی ای که میشد به وضوح اونو توی چهره ش دید پرسید "اتاقهای بالا مال کیاس؟"هیون لبخندی زد و گفت " بالا چهار تا اتاق و پایین هم سه تا اتاق هست...طبقه ی پایین منو کیو و یونگی و طبقه ی بالا هم جونگ مین و هیونگ هستن..."شبنم با شنیدن اسم هیونک دوباره اخماش توی هم رفت...ولی سریع با خودش گفت "من که با اون کاری ندارم...لازم نیست خودمو ناراحت کنم...."وقتی به خودش اومد , به خونه رسیده بودن...همه از ماشین پیاده شدن...کیو جلو اومد در رو باز کرد و از شبنم خواست تا وارد بشه...شبنم با کمی خجالت وارد شد و نگاهش به باغ بزرگی که روبه روش بود افتاد....وسط باغ ساختمون سفید زیبایی قرار داشت که دوطبقه بود ... اتاقهای طبقه ی بالا بالکن دلبازی داشتن که میشد از دور دیدشون...کمی به اطرافش نگاه کرد ... یه مقدار دور تر از ساختمون الاچیق قشنگی وجود داشت که پیچک ها از دیواره هاش بالا رفته بودن...از دیدن چنین خونه ی قشنگی لبخندی زد و برگشت و روبه بچه ها گفت " وایـ ... خونتون خیلی رویایی ئه... " یونگ سنگ لبخندی زد و گفت " دیدی ؟ مطمئنم اگه درخواستمونو رد میکردی پشیمون میشدی ... " شبنم خندید و گفت " درست میگین..."جونگ مین با خودشیرینی جلو اومد و دست شبنم رو گرفت و همونطور که اونو به سمت ساختمون میکشید گفت " بیا بریم خونه رو بهت نشون بدم" کیو همینطور که چشماشو میچرخوند آهی کشید و گفت " وایـ ! دست بردار نیست ... " هیون نگاهی به هیونگ که اخماش توی هم رفته بود انداخت و بلند گفت "بیایین بریم..."
*****************************
جونگ مین به نزدیکای ساختمون که رسید ایستاد...دستشو پشت گردن شبنم انداخت و خنده ای کرد و گفت "به خونه ما خوش اومدی ! امیدوارم توی این خونه , خاطرات قشنگی رو با هم بسازیم " (ای سوء استفاده گر ! ) شبنم که همه ی رفتارای جونگ مین رو , به حساب شوخ طبعیش میذاشت لبخندی زد و گفت " امیدوارم ! " جونگ مین خندید و ایندفعه بدون اینکه شبنم رو به دنبال خودش بکشه , جلو جلو راه افتاد و در شیشه ای خونه رو باز کرد و رو به شبنم گفت " بفرماییـــــــــــــد..."وقتی شبنم وارد خونه شد به دوروبر خودش نگاهی انداخت...دو تا اتاق خواب سمت راست هال و یه دونه سمت چپ وجود داشت ... توی هال یه دست مبل و یه تلویزیون با دکور زیبایی چیده شده بود...روی مبل ها دو دست لباس, یه لنگه جورابه راه راه و یه عروسک خرسی افتاده بود و روی میز هم یه بشقاب پر چیپس و پفک قرار داشت....شبنم روشو به سمت دیگه ی هال کرد و اشپزخونه ای نسبتا بزرگ و البته خیلی خیلی شلوغ نظرشو جلب کرد ... توی دلش قاه قاه خندید و گفت " معلومه که توی این خونه 5 تا پسر زندگی میکنن " جونگ مین که نشنیده بود شبنم چی گفت , پرسید " هان ؟ چیزی گفتی؟ " شبنم اومد حرفشو دوباره تکرار کنه که بقیه وارد شدن ... کیو سریع اومد تو و همون طور که داشت به سمت مبل میدوید , لیز خورد و از پشت به زمین افتاد...به دنبال اون یونگ سنگ سریع خودشو به مبلها رسوند و همین طور که با یه دستش لباسا رو جمع میکرد , با نوک انگشتش جوراب رو برداشت و همون طور که بینی شو گرفته بود گفت " ببخشید ... اینا یه کم زیادی شلخته ن ... " جونگ مین اخم کرد و گفت " خیلی معذرت میخوام ... اون لباس زرده واسه ی عمه ی مامان بزرگ منه ... " یونگ سنگ که دید ضایع شده قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت "لابد اون عروسکه هم واسه دوست دختر منه ! " کیو که تازه خودشو از روی زمین جمع کرده بود همین طور که سرشو میمالید گفت " بس کنید بابا ... اصلا همشو خودم ریختم ... بیاین بریم اتاقها رو به شبنم نشون بدیم..."یونگ سنگ دست شبنم رو گرفت و گفت " بیا بریم بالا من دو تا اتاق خالی رو نشونت میدم... " جونگ مین و هیونگ و بقیه هم به دنبال اون دوتا از پله ها بالا رفتن ... وقتی به اتاق اولی رسیدن جونگ مین سریع خودشو به دم در اتاق رسوند و گفت " اینجا اتاق منه ! بیا بریم تو! میخوام اتاقمو نشونت بدم ... " هیون که دید هوا پَسه دست شبنم رو گرفت و با اخم رو به جونگ مین گفت " الان وقتش نیست...شبنم خسته س ... " و اونو به سمت اتاق دوم برد ... جونگ مین که ضایع شده بود توی دلش دو سه تا بیدوبیراه به هیون گفت و برای اینکه از قافله عقب نیفته بدو بدو به سمت شبنم رفت ... هیون در اتاق رو باز کرد و روبه شبنم گفت " این یکی از اتاق های خالیه ... " هیونگ که تا این لحظه ساکت مونده بود به سمت اتاق سوم رفت و گفت " اینم یکی از اتاقهای خالیه ... " شبنم که فهمید اتاق دوم و سوم خالی و اتاق اول مال جونگ مین و چهارم مال هیونگه سریع گفت " من اتاق دومو انتخاب میکنم...اخه...اخه قشنگتره..."جونگ مین که از خوشحالی چشماش میدرخشید گفت " تو هم اینطوری فکر میکنی ؟ همیشه با خودم میگفتم اگه قرار باشه اتاقمو عوض کنم , میام همین اتاق ... ! " و بعد ادامه داد " بیا بریم اتاقو نشونت بدم ... " شبنم سریع برگشت و روبه بقیه تعظیمی کرد و گفت " ممنون ازتون....از اتاق به خوبی استفاده میکنم... " و بعد با جونگ مین به داخل اتاق رفت ... با رفتن اون دو تا سکوتی بین همه حکم فرما شد ... هیونگ سکوتو شکست" من خستم...میرم بخوابم"وقتی این کلمات از دهن هیونگ خارج شد همه به هم نگاه کردن...یونگ سنگ آهی کشید و گفت " بیچاره هیونگ ! خیلی دلم براش میسوزه ... " کیو با ناراحتی گفت " تا حالا کسی رو ندیدم که اینقدر دست سرنوشت بازیش بده ... " هیون گفت " بیاین بریم ... "
*****************
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 23:30 توسط مروارید
|